|
|
رفتار ايرانی |
|
شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦
«تضادهاى طبقاتى» در ايران؛مطلبی از حسن نراقی۲۱)
از آقای حسن نراقی نویسنده کتاب پرفروش «جامعه شناسی خودمانی» مطالبی در مجله وزین بخارا چاپ میشود که گویا در امتداد همان کتاب است و امید است تا چاپ شود. از آنجا که مطالب آنجا در دسترس نیست و صفحه مجله دیر بارگذاری میشود٬ مطالب را اینجا دوباره کپی میکنم. ********************* «تضادهاى طبقاتى» در ايران مىگفتند، در يكى از اين كلاسهاى انشاءخوانى وقتى محمود از سفر فلان شهرستانش مىگفت و منوچهر از ويلاى عمويش در شمال و هوشنگ از سفر پاريسى كه به اتفاق پاپا!! رفتهبود تعريف مىكرد. اصغر هم كه پدرش در كسوت نظميه آن روزگارها، روزگار مىگذرانيد باسادگى اقرار كرد كه در تمام روزهاى نوروزى پدر توى قاب درب ورودى اتاق مىنشست وصداهاى عجيب و غريب از خودش در مىآورد و ما يعنى بقيه اعضاء خانواده قاه قاهمىخنديديم!! يعنى به هر حال به ما هم خيلى، خيلى خوش گذشت!... و من اضافه مىكنم بااين تفاوت كه در داستان دوّم پسرك و خانوادهاش در خلوت خودشان و دور از انظار ديگرانتفريح مىكردند ولى كولىها براى تماشاى تفريح مردم و استفاده از آن به نوعى رودرروئىاجبارى تن داده بودند. كه نه تنها تحريك كننده، بلكه به شدت تحقير كننده و آزار دهنده بود. وشما نيك مىدانيد كه اين تحريك در جوامع متراكم هميشه ماده منفجرهاى را بازى مىكند كهفقط به سر شعله كبريتى نياز دارد تا بتواند آثار تخريبى خود را به نمايش بگذارد. به سهم خودم ـ و طبعاً با دانش و تجربه خودم ـ به جرأت مىگويم: گمان مىكنم در دنیا كمتر جامعهاى به اندازه ما ايرانىها از اين پيچشهاى اجتماعى در رنج و تعب به سر برده است. توجه داشته باشيد وقتى از پيچش و تضاد اجتماعى صحبت مىكنم الزاماً مسأله را در تضادطبقاتى مالى تنها جستجو نمىكنم كه آن خود حديث وحشتناك مستقلى است فراخور مثنوىهفتاد منى. من از تضاد و دو گانگى كه چه عرض كنم! از چند گانگى فكرى و فرهنگى واجتماعى و اعتقادى صحبت مىكنم كه چه فجايعى را تا به حال برايمان تدارك ديده و چهنيروهاى عظيمى از اين جامعه را در جهت عكس همدلى و يكسوئى خنثى و بىاثر كرده است. يك عده تلاش مىكنندو عدهاى ديگر تلاش در تلاش آنها. يك عده مىسازند و عده ديگر همانساختهها را از دل و جان و با صفاى باطن!! خراب مىكنند. تعدادى مىگويند و تعدادى چون به مذاقشان خوش نمىآيد و دركشان نمىكنند هُوشان مىكنند و بىرحمانهترين انگها را بررويشان مىكوبند. چرا؟ براى اينكه تلاقى فكرى وجود دارد. تلاقى فكرى در اين جامعه سنتىاجازه ساختن، و خشت روى خشت گذاشتن را در اكثر مواقع از اين ملّت سلب كرده و هنوزمتأسفانه مىكند. و گمان هم نكنيد كه اين وضع فقط در اين دو يا سه دهه اخير پيدا شده! خيراصلاً اين طور نيست و همانطور كه بارها در جاهاى ديگر گفتهام مصائب ما با اين خطكشىهاىزمانى شناسائى نمىشوند ما در درون خودمان مشكلات اساسى داريم. دم درب ورودى يكى از اين ادارات دولتى خانم ميانسال و وزين شيكپوشى را ديدم كه بهحق يا ناحق از پوشش ايراد گرفته بودند و راهش نمىدادند. به شدت گلهمند بود و به زمين وزمان و سرنوشت بد و بيراه مىگفت. بيچاره زن حق داشت كه در اين شرايط آلودگى هوا وترافيك و طبعاً گرفتارى وقتى، خودش را با هزار بدبختى به اينجا رسانده بود و حالا برايش مانعى به قول خودش اين چنين توهينآميز درست كرده بودند. آن روز مشكل آن خانم با كمك يكى دو نفر ناظر و ترفندهائى نه چندان غير متداول بالاخره حل شد ولى بسيار علاقهمند بودمكه اين سركار خانم منتقد را مخاطب قرار دهم و بگويم: خانم عزيز! باور من اينست كه اعتراض شما نه جنبه آزادىطلبى دارد كه دم از عدم رعايت حقوق انسانها در انتخاب پوشش دلخواهشان مىزنيد و نه جنبه عام. شما صرفاً به علت اينكه مزاحم شما شدهاند به اعتراض برخاستهايد،...شما قاعدتاً بايد خوب به ياد داشته باشيد ايّامى را كه با نهايت بىحيائى در روى كارتهاى دعوت عروسى باشگاهها مىنوشتند «از پذيرفتن اطفال و بانوان چادرى معذوريم» و يا قبل از آن كه چادرها را به زور در كوچه و معبر از سر زنهاى ايرانى برمىداشتند و خندهتر آنكه هنوزسالگرد اين موفقيت بزرگ!! را هم گاهاً عدهاى جشن مىگيرند. شما آن موقع كجا بوديد؟ آنهم درجامعهاى كه حدوداً هفتاد درصد بانوانش از پوشش چادر استفاده مىكردند به ويژه درشهرستانها. شما چرا آنوقت به عنوان مدافع آزادى معقول و معتدل و دلخواه در انتخاب لباساعتراض نكردى؟ كه مادر بزرگى را، مادرى را رسماً از شركت در جشن عروسى بچهاش محروممىكردند. شما اگر درد حقوق واقعى انسانها را داشتى! و آن وقت اعتراض مىكردى٬ حالا هم مىشد و جا داشت كه اعتراضت را شنيد. شما با تفنگ و شلاق مشكلى ندارى، به شرط اينكهسر لوله تفنگ به طرف شما نباشد و شلاق خور كس ديگرى باشد. اعتراضى كه مىكنى اعتراض خصوصى است، صنفى است حداقل آن را جنبه «مصالح عام» ندهيد. ... از خاطرات شخصىخودم است در صلوة ظهر يكى از روزهاى داغ وسط تابستان در يك رستوران زيرزمينى درجهسه مرا بدون كراوات راه نمىدادند. ـ از اين مسخرهتر نمىشد ـ حالا هم به جبران آن روزها دربسيارى از اماكن با كراوات راه نمىدهند!! ملاحظه مىفرمائيد در حاليكه ديگران علم را باسرعت تصاعدى و باور نكردنى به جلو میبرند ما نوادههاى كوروش و داريوش، با اين همه ادعا به چه دل مشغولىهائى مشغوليم؟ مىبخشيد، به نظر مىرسد يك كمى تند روى كردم ولى باور كنيد اين افراط و تفريط كمرمان را شكسته است تازه معلوم نيست كه اگر روزى، روزگارى و به هر دليل اين اجبارهاى موجود برداشته شود آنوقت خداى ناكرده جلوههاى بىبند و بارى (زنانه و مردانهاش فرقىنمىكند) به مناظر عمومى ما چه جنبه تهوعآورى مىتواند بدهد. مگر اين كه يادتان رفته باشدكه قبلاً در همين ادارات ما كه ذكر خيرش گذشت بعضاً چه لباسهائى مىپوشيدند كه هرگز نظيرآن را حداقل در ادارات هيچ يك از شهرهاى غربى هم نمىشد پيدا كرد. به جرأت و با استحكاممىگويم. جامعه ما تا به حال مقدار خسارت و زيانى كه از بابت اين چند گانگى طبقاتى وباالنتيجه «خود زنى» «خود ستيزى» و «خود اضمحلالى» از خود ديده از هيچ بيگانه و متجاوزىدر طول تاريخ خود نديده است. شايد براى جوانان زير سى سال ما حتى تجسمش هم غيرممكن باشد كه تا همين بيست وچند سال قبل درصد قابل تأملى از مذهبيون ما راديو، تلويزيون، و سينما را حرام مىدانستندبقيه چيزها مثل تأتر و كنسرت و... كه ديگر جاى خودش را داشت. و اين جاى شكر بسيار داردكه در اين چند سال گذشته چه موافق باشيد و چه مخالف، يكى از بالاترين دست آوردهاى ماهمين مخلوط كردن نسبى طبقات اجتماعى كشورمان بوده است. من كه شخصاً اين اختلاط جماعات را به فال نيك مىگيرم. ديگر امروز سالنهاى كنسرت الزاماً به گروه خاصى وابستهنيست خانمهاى چادر مشكى را هم فراوان مىتوانيد ببينيد كه كنار ديگر هموطنان خودنشستهاند و به بهرهگيرى هنرى مشغولند. فلان روحانى به فلان هنرمند زن يا مرد فرقى نمىكندجايزه هنرى مىدهد و از آنطرف زندگى طلبههاى جوان سوژه فيلم سينمائى مىشود. من تمامىاين رويدادها را با شعف پيگيرى مىكنم. كه اگر بخواهيد به اصلاحاتتان بپردازيد٬ اگر بخواهيد بهارزشهاى مورد علاقهتان رشدى بدهيد تا اين چند گانگى را حداقل به حالت تعديل در نياوريدخشتتان روى خشت بند نخواهد شد هم چنانكه ـ اگر ناراحت نشويد ـ تا به حال نشده. اين را قطعى بدانيد كه ساخت يك جامعه مطلوب و ايدهآلِ حتى، نسبى بدون وجود زير ساختاز ميثاقهاى اجتماعى (SOCIAL CONVENTIONS) افراد و طبقات همان جامعه حتّى تصورش هم ممكن نيست، به روشنى آنكه همين ميثاقها و پيمانها هم هرگز شكل وجودىنمىگيرند مگر آنكه «پيمان بندان» هر كدام در سر سوداى انفرادى ناقض سوداى ديگرى را نداشتهباشند. شايد عدهاى به من ايراد بگيرند كه شرايط اقتصادى حاكم بر جامعه در ايجاد طبقات گوناگونو مختلف نقش مخربترى را ايفا مىكند. اين قبول ولى اين يك قضيه مستقل براى خودشاست كه عليرغم اهميتش با مرور زمان و بهرحال با بهتر شدن احتمالى مديريت اقتصادى واجرايى كشور مىتواند به طرف تعديل برود. امّا سخن من در اينست كه حتى اگر اين بُعد قضيه راحل كردى! باز مسائل اجتماعى اصلىمان در گرو اختلافهاى رفتارى، اعتقادى و به طور كلّى فرهنگى است كه خوشبختانه به گمان من قسمت عمدهاش در اين چند ساله از بين رفته است...يك نگاهى به روزنامهها بيندازيد. آگهىهاى تبريك و تسليت را يك براندازى بكنيد مملو استاز اسمهاى عجيب و غريب كه خداى ناكرده بدون آنكه قصه هتك حرمتى را داشته باشم مشخصاً از بالا آمدن يك لايه اجتماعى و ورود آنها به طبقه مرفّه ممتاز خبر مىدهد. اينها بهنظر من به دور از هر گونه داورى بدبينانه نقطه مثبت و قوت قضيه است، و راهى است به سوى يكسانسازى جامعه. هر چند كه اين يكسانسازى هزينههائى هم داشته باشد ـ ايران و ايرانى بههر حال يك روزى بايد اين هزينهها را پرداخت مىكرد، تا در صد بالاى مردم به نيازهاى مشترك و در نتيجه به خواستهاى مشترك برسند. علاقهمندم نمونه كوچكى از اين عدم وجود خواست و نياز مشترك بين طبقات را با يك يادآورى از گذشته نه چندان دور بازگو كنم. بعضاً به ياد داريم كه در اكثر شهرستانهاى كوچك باهزينه دولت مركزى ميهمانسرائى درست شده بود با چند اتاق محدود ولى طبعاً بهترين نقطهشهر. وقتى انقلاب صورت گرفت جوانان پرشور و اسلحه به دست همان شهرها كه اكنون قدرترا نيز در دست گرفته بودند به علّت همين فاصله «درخواست»ى كه عرض كردم به تنها چيزى كهدر آن روزها فكر نمىكردند همين ضرورت وجودى اين ميهمانخانهها بود. بنابراين همه آنها راتا مرحله تغيير كاربردى و در بعضى مواقع تا تخريب كامل زيرپوشش افكار و اميال خود قراردادند. ولى اندكى بعد وقتى از همين جوانها بعضاً شهردار شدند، بخشدار شدند و ميهمانانرسمى از مركز آمدهشان روى دستشان ماند! تازه متوجه شدند كه اين مراكز هم براى شهرضرورى بوده. ... اين بود كه مجدداً شروع كردند به احياء و در بعضى مواقع مجدد سازى همينهتلها كه تا ديروز كاربريش را منكر بودند. تازه اين هتلش بود واى به حال مراكز ديگرش. واينست كه مىگويم، اين همرنگ شدن حتّى اگر نسبى هم كه باشد به آن پرداختها مىارزد. يعنىاز اين انقلابى كه به هر حال چه بخواهيم و چه نخواهيم قبلاً اتّفاق افتاده. ... و زيانهاىاجتنابناپذير آن را هم چه كم و چه حتى به زعم عدهاى زياد پرداخت كردهايم، بهترين بهرهورىكه مىتوانيم براى جامعهمان تأمين كنيم! همين اختلاط طبقات است، كه اگر تا به حال بهصورت خودجوش و قهرى انجام پذيرفته٬ از اين به بعد زعماى فكريمان، جامعهشناسانمان،انديشمندانمان با برنامهريزى و روش عملىترى آن را به صورت كاملتر به انجام برسانند. نهاينكه چون سليقههاى گوناگونى دارند آنها هم در هر فرصتى به داغ كردن اين تنور تفرقه طبقاتىبپردازند. مطمئن باشيد نسلهاى بعدى ما هم به اين همسانى خو خواهند گرفت و هم از گزندهاى اين تضادها در امان خواهند بود. آخر در دنيائى كه جدّى! جدّى! به طرف همانسازى و دهكده شدن پيش مىرود در كجا مىتوانيد سراغ بگيريد كه فردى اين چنين خود را وابسته به طبقهاى مسدود كند كه وقتى درمقابل هر ويرانى بزرگى كه مورد توجه طبقهاش نيست قرار گرفت به اين راحتى بىتفاوت بماندو شانههايش را بالا بيندازد و فقط بر طبل خودش بكوبد؟ غافل از اينكه زندگى اجتماعىبالاخره يك قانونمندىِ براى خودش دارد!! خوش آيند نيست، ولى كار ما ديگر كمكم دارد ازتعدد معمولى طبقات مىگذرد، يك نگاهى به اين اتوبانهاى مثلاً شهرى!! بيندازيد. هر رانندهاىبراى خودش يك طبقه،يك كاست، يكنفره است! كه براى رسيدن به غايت مقصود به در و ديوارميزند (منظورم از ديوار واقعاً همين خط كشىهاى كف خيابان است كه بايد نقش محدود كنندهداشته باشند) تا به هر قيمتى ولو از بين بردن حقوق ديگران جلو برود. و فكر هم نكنيد كه اينراننده الزاماً از طبقه پائين فرهنگى است خير! اَمثال من و شماىِ «بخارا»ئى هم داخلشان كمنيستند. و اكثراً هم اگر فرصت مصاحبه انفرادى با تأمين كافى پيدا كنند از وضع موجود گله دارندو ناراضىاند و در به در دنبال دموكراسى!! مىگردند. من نمىدانم مردمى كه هنوز روى اينخطكشى كف خيابان نمیتوانند حريم و حرمت همديگر را نگاه دارند، اين دموكراسى را براىچه منظورى مىخواهند؟ دهان كه با حلوا حلوا شيرين نمىشود. رعايت خط كشى كه ديگرمربوط به حكومت نيست مربوط به استكبار جهانى نيست. الفباى ساده اين دموكراسى در همينخطوط را بيجا قطع نكردن، پشت چراغ قرمز ايستادن٬ به عابر پياده نگونبخت راه دادن سبقتبىجا نگرفتن است خوب عزيزان من اگر اين الفبا را من و شما نتوانيم رعايت كنيم و يك روزىاين دموكراسى قشنگ!! را گرفتيم و يا به مناسبتى! بدستمان دادند شما مطمئن هستيد؟ بدونرودربايستى با اين رفتار امروزيمان همان بلائى سرمان نخواهد آمد كه بارها و بارها درتاريخمان به سرمان آمده؟... يعنى از تمامى خوب و بد آن، به قول افلاطون فقط برابرى نابرابرها قسمتمان نخواهد شد؟ كه عليرغم نابرابرى به همان سهم برابر هم قناعت نخواهند كرد؟ بيش ازاين نمىتوانم قضيه را باز كنم مرا مىبخشيد. » ************* دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
«فرهنگ اعتراض» در جامعه ايرانى ٬ مطلبی از حسن نراقی(۱)
از آقای حسن نراقی نویسنده کتاب پرفروش «جامعه شناسی خودمانی» مطالبی در مجله وزین بخارا چاپ میشود که گویا در امتداد همان کتاب است و امید است تا چاپ شود. از آنجا که مطالب آنجا در دسترس نیست و صفحه مجله دیر بارگذاری میشود٬ مطالب را اینجا دوباره کپی میکنم. ********************* بررسى «فرهنگ اعتراض» در جامعه ايرانى «قاطعانه و به جرأت اعتقاد دارم كه اين بررسى يكى از اساسىترين، پايهاىترين و در عين حال سرنوشتسازترين لايههاىروانشناسى رفتارى جامعه است كه تمامى اشاراتم در اين چند سطر آن هم با توجه به محدوديت دانش و ادعايم به قول مولانا، همبهقدر تشنگى بايد چشيدن از آب درياست. از خصوصيات بارز و قطعى شهرنشينى و به اصطلاح امروزىها جامعهى مدنى، اثرگذارى هر يك از اعمال شهرنشينان در زندگىديگر شهروندان است. اتومبيلى كه دود لوله اگزوزش فضا را تيره و تار مىكند. صداى بلندگوى اتومبيل تازه به دوران رسيدهاى كهموزيك كر كنندهاش را الزاماً به گوش رهگذرهاى دور و بَرش مىنشاند و هكذا فرقى نمىكند صداى بلندگوى عروسى و يا خداى ناكردهعزاى متظاهرانهى همسايهى چپ و يا راست ما ديگر يك امر خصوصى و شخصى تلقى نمىشود اين به «ما»ى دريافت كننده صدا هممربوط مىشود مايى كه احتمالاً بيمار هم در خانه داريم و يا خانم و آقاى مسنى داريم كه با هزار بدبختى و قرص به خواب رفتهاند و يافرقى نمىكند نيمه شب است خودمان بعد از يك روز سخت كارى مىخواهيم بخوابيم و اصلاً علاقهاى به هر دليل در مشاركت با جشنو يا عزاى همسايه نداريم. اينجا، اين در حد اختيارات فردى يك شهروند، مسئول يك شهروند متمدن و خداشناس واقعى نيست كهشانههايش را از سر قدرت بالا بيندازد و بگويد به كسى چه مربوط است؟ و اگر گفت، اين را بايد جلوش ايستاد و به او اجازه نداد كهحقوق شهروندان يك شهرى را به مسخره بگيرد... خوب براى اين منظور چه بايد بكنيم؟ از براى هر يك نفر و يا يك خانه يك پليسانضباطى استخدام كنيم، و برايش «به پا» قرار دهيم؟ خوب اين كه نمىشود. تازه خود اين پليسها هم به هر حال از همين آدمها انتخابشدهاند، كه در بسيارى از مواقع نياز به بازدارى از اين اعمال دارند. پليس ما هم در موارد بسيار وقتى سر پست خسته است علاوه بر اينكهسيگار مىكشد، ته سيگارش را در همين خيابان مىاندازد... پس چه كنيم؟... جواب خيلى ساده است «فرهنگ اعتراض» را توسط خودمردم گسترش بدهيم. مدام نگوئيم به من چه؟ و به تو چه؟ باور كنيم كه خيلى هم مربوط است. متأسفانه اكثر مردم گمان مىكننداعتراضات الزاماً بايد از سوى مأمورين حكومتى و دولتى باشد. وقتى به خانم بسيار شيك و لابد تحصيل كردهاى كه جلو چشم منپوست پرتقالهاى مصرف شدهاش را از ماشين آخرين مدلش توى جوى خيابان ريخت اعتراض كردم با قيافه جدّى و خيلى متعجب ازمن پرسيد... اِوا ببخشيد مگر شما مأمور شهردارى هستيد؟ يعنى واقعاً حقى براى اين اعتراض من قائل نبود. معترض حتماً بايد يونيفرمنارنجى حكومتى داشته باشد، يعنى به نوعى وابسته به حكومت باشد تا مردم گوش به اعتراضش بدهند. و يا به عبارتى از او حسابببرند... صفحه حوادث روزنامهها را نگاه كند، مملّو است از پليسهاى قلابى كلاهبردار، وابستههاى اطلاعاتى بىهويت، و ضابطينغيرقانونى كه بنام حكومت به كار شيادى مشغولند. چرا؟ براى اينكه تقريباً اطمينان دارند كه مورد سوءظن و اعتراض مردم قرار نخواهندگرفت. و اين نقيصه مطمئناً رفع نخواهد شد مگر اين كه اين «فرهنگ اعتراض» و «نه» گفتن در وجود تك تك افراد نهادينه شود. بايد ازطفوليت كودكانمان را آموزش بدهيم كه در خانه در كودكستان، دبستان و همه جا خودشان را مسئول بدانند اگر خلافى از كسى مشاهدهكردند مؤدبانه آنرا مورد سئوال قرار دهند. و اين آموزش و كار با يك بخشنامه و يا يك نصيحت تلويزيونى هم درست نمىشود. اين يكعزم ملى مىطلبد. كار دولت تنها هم نيست مضافاً اينكه هنوز غالب افراد اين كشور اعم از دولتى و يا غيردولتى هنوز فكر مىكنند كه «فرهنگاعتراض» در جامعه يك سويش الزاماً بايد دولتها باشد و عملكرد آنها و آنطرف ديگرش مردم.در صورتيكه اينطور نيست. دولتمردان عاقلتر آنهائى هستند كه مردم را در جهت اعتراض كردنو در نتيجه كاهش خواستهاى اشباع شده گاه خطرناكشان هدايت كنند و بسيارى از اعتراضاتمردم را توسط خود همين مردم برطرف كنند. آنها بايد بدانند كه اگر از طريق رسانههاى جمعىروزنامهها، و فرستندههاى متعدد سمعى و بصرى تحت اختيار جهت اين اعتراضات را به طرفخود همين مردم برگردانند به طرز باور نكردنى و چشمگيرى مشكلات دولت و نارضايتى مردمكاهش پيدا خواهد كرد. آنوقت ببينيد چهقدر كار همين دولتها سبك خواهد شد. ديگر لازمنخواهد بود سر هر ورود ممنوعى يك پليس بگذارند. براى صرفهجوئى در آب سر هر شيرىيك نگهبان!! قرار بدهند. سازمانهاى عريض و طويل و اكثراً بىحاصل براى كنترل نرخ ارزاق وخدمات بهوجود آورند تا براى پائين آوردن قيمتها بخشنامههاى تهديدى و بىمحتوا توزيعنمايند. اين روزها قطعاً خودتان بارها و بارها شاهد بودهايد كه وقتى چند نفر دور هم جمع ميشونديكى از صحبتهاى جارى نيز گله از كيفيت بسيار پائين اتومبيلهاى ساخت كشور استروزنامهها هم مملو است از اينگونه مطالب انتقادى يعنى تقريباً قبول كردهايم كه وقتى اتومبيلىنو از كمپانى خريدارى كرديم معقولش اينست كه اول ببريمش به يك تعميرگاه شناخته شده وطبق يك ليست پيشنهادى اقلامى را كه تعميركار محترم ساخت وطنش مىنامد از ماشين جداكنيم و به جاى آن اقلام فرنگى آنهم از نوع تركى يا مالزيائىاش تهيه كنيم. حالا چرا كمپانىخودش اين كار را نمىكند كه به هر حال از كيسه اين ملت دوبار هزينه نشود آن مقوله ديگرىاست ولى سؤال من اينجاست كه آيا از بين اين همه خريدار ناراضى تا به حال يك نفر شده كههمت بكند و وقت صرف كند و برود دادگسترى و يك عريضه عليه همين كارخانه سازندهبنويسد؟ نه بيخودى سرتان را تكان ندهيد و بگوئيد چه فايده؟ آيا يك نفر تا بحال اين كار را كردهكه نتيجه نگرفته؟ باور كنيد كه از خيل اين همه ناراضى مدعى اگر فقط يك درصد، تكرار مىكنمفقط يك درصدشان به دنبال احقاق حقشان باشند ظرف مدت يكسال كارخانه درست مىشود.باوركه اگر كمپانىهاى بنز و تويوتا و ولوو هم با چنين مشتريانى مهربان! و تسليم! روبروبودند كيفيت كارشان از ما هم بدتر بود. تازه اين يك روى سكه است روى ديگرش كه قبلاً اتفاق افتاده، آگهى مىكنند كه فلاناتومبيل را كه در اكثر مواقع نمونه توليدى آنرا هم ندارند، يعنى عملاً نمىتوانند توليدش راتضمين كنند و از تحويل آن اطمينان داشته باشند پيش فروش مىكنند. پس، ساخت اتومبيلمعلوم نيست! رنگ معلوم نيست! قيمت معلوم نيست! تاريخ تحويل معلوم نيست! و... و... و بااين پيش شرطها كه مطمئناً در هيچ كجاى دنيا نظيرى بر آن نمىتوانيم بيابيم. همين مردمى كهاين همه براى همين كارخانهها نق ميزنند و فيلسوفانه سر تكان مىدهند با عجله ميروند توىصف مىايستند و پولهاى بىزبانشان را تسليم مىكنند. عجب است ما از اينگونه رفتارهاىاجتماعى متضاد كم نداريم و عجبتر اينكه در مقابل اين رفتارهايمان چه انتظارات بزرگى كه ازخودمان و از مسئولينمان نداريم؟ » ************* پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥
ایرانیان و اشتباه:
عنوان این مطلب کمی اشتباه آمیز به نظر میرسد! مگر ایرانیی اشتباه میکند؟ شما چند تا دیده اید؟! من که تابحال ندیدهام ایرانیی بگوید اشتباه کرده است. گویی این قوم بی اشتباه اند ذاتاً. جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥
درد ناگفتن:
یلدا بازیی که شروع شده بود خصوصیات جالبی از روانشناسی ایرانیان عزیز را رو میکند. طریقه بازی این طور است که شما باید ۵ نکته که کسی درمورد شما نمیداند را بنویسید و ۵ وبلاگ دیگر را دعوت کنید و بازی ادامه پیدا میکند. اصل بازی بر آن است که خصوصیاتی در مورد هر کس وجود دارد که ناگفتنی است و بازی تشویقی است به نوشتن آن. اغلب هم در مورد ترس هایشان نوشتهاند. خیلی ها هم در مورد خاطرات و ظلمهایی که در دوره دبستان بهشان میشده است. خلاصه موارد جالب کم نیستند. شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥
زندگی٬ سياست و ايرانيان٬ خانه ای روی آب
نمیدانم آیا فیلم خانهای روی آب ساخته بهمن فرمان آرا را دیدهاید. به نظر من به زیباترین وجهی ساختار زندگی اکثر ما را نشان میدهد. زندگیی که بدون برنامه آغاز میشود٬ مرحله به مرحله بدون برنامه پیش میرود؛ انتخاب هایی نه از سر محاسبه بل به امید "فرج" صورت میگیرد٬ ازدواج میکنیم٬ زندگی که به سردی میگراید به امید گرمی آن تعداد فرزندان را زیاد میکنیم٬ بچه ها مدرسه٬ بعد دانشگاه٬ بعد ازدواج و ... بدون هرگونه برنامه ریزی و پیش بینیی پیش میرویم. نتیجه: خانهای که روی آب بنا شده است٬ همه از هم دلگیر و طلبکار و ... همه حاصل عدم برنامه ریزی و تفکر. کارها البته با توکل به خدا پیش میرود. Iran Presidency Candidates Registration Part I 09:20 Iran Presidency Candidates Registration Part II 07:03 Iran Presidency Candidates Registration Part III 07:12 Iran Presidency Candidates Registration Part IV 06:35 Iran Presidency Candidates Registration Part V 05:27 Iran Presidency Candidates Registration Part VI 05:31 چیزهایی که بعد از تماشای آنها در ذهنم مانده- شاید نه دقیق-: شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥
طنز ما ایرانیان:
آقای ابراهیم نبوی جایی گفته بود که برای موضوع طنز نویسیشان احتیاج به صرف وقت زیادی ندارند٬ چون هر روزه اتفاقات زیادی در ایران میافتد که سرشار از طنز است. من هم اخیراً کمی دقیق شدم دیدم که فعالیت و کارهای ما ایرانیان متاسفانه اغلب بیشتر به شوخی میماند تا چیز دیگر؛ آن قدر هم این چیزها برایمان معمولی شده که دیگر زحمت اندیشیدن به آنها را هم به خودمان نمی دهیم. بگذارید چند نمونه بیاورم... خارج از دستور:« خبرنگارخارجی میاد تهران٬ میره مسجد٬ میبینه همه صف وایستادن واسه غذا ، میگه: مگه اینجا نماز نمیخونن؟ میگن: نماز میخوای برو دانشگاه تهران. میگه: پس دانشجوها کجان؟! میگن: اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداست برو زندان اوین. میگه: مگه دزدا رو نمیبرن زندان؟! میگن: زکی،پس کی مملکت رو اداره کنه؟» یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥
چند مطلب خواندنی:
مطالبی اخیراً خواندهام و دوست دارم لینک آنها را در این وبلاگ بگذارم. جالب اند: سرگیجه.( متوجه شدم که متن دیگر روی شبکه نیست. متن آن را دوباره اینجا نقل میکنم): **** بزرگمهر شرفالدین bozorgmehr @ 40cheragh.com احتمالاً در هنگام خواندن این یادداشت مجبور میشوید بارها و بارها دندانتان را از روی خشم به هم بفشارید. بزرگمهر شرفالدین سنگدلانه شماری از محبوبترین صفات و خصلتهای ما ایرانیان را زیر سؤال میبرد و انگشت اتهام را از غافلگیرانهترین راه ناجوانمردانه سوی ما میگیرد و عصبانیكنندهتر اینجاست كه در برخی مواقع و البته به باور خودش در بیشتر مواقع حق با اوست! یك هفته دندان روی جگر بگذارید و این مطلب را چند باری بخوانید (و بخوانیم) تا هفته دیگر حق او را كف دستش بگذاریم.
گفتارهای پراكنده این مقاله درباره مزیتهای ایران بر كشورهای همسایه هم نیست، چرا كه اگر با دیدگاهی واقع بینانه نگاه كنیم، میبینیم ایران در عرصه فرهنگ بینالملل آن قدرها هم شناخته شده نیست. از همه كسانی كه افتخارشان این است كه مدونا اشعار مولانا (رومی) را به زبان انگلیسی خوانده، عذرخواهی میكنم.
(اما آیا كشوری كه مردم آن آخرین مدل ماشینها را سوار میشوند و پرسرعتترین خطوط اینترنتی را دارند، در حالی كه زنانش از حق رأی و رانندگی محروم هستند، به راستی پیشرفته به حساب میآید؟) در این میان یكی از دوستان گفت: «در آمار معلوم شده كه هوش ایرانیها شصت درصد بیشتر از مردم جهان است و اگر شرایط و امكانات مساعد باشد، ایرانیها ثابت كردهاند كه میتوانند به بالاترین درجات برسند.» این حرف مثل توپ در جلسه صدا كرد و پس از آن دوستان برای تأیید هوش ایرانی مثالهای بسیاری زدند كه ناسا زیرنظر دانشمندان ایرانی اداره میشود یا بهترین متخصص جراحی عنبیه در جهان یك ایرانی است.
«حساسیتم از آنجا ناشی میشه كه میبینم ]عربها[ یك شانزدهم ما هم فرهنگ ندارند، ولی از ما پیشرفت بیشتری كردهاند.»یا«موسیقی غنی و با پتانسیل ما كه از موسیقی محلی كشورهای آمریكای لاتین به مراتب بهتر است در جهان به شدت مهجور مانده.» ما چگونه میخواهیم دم از گفتوگوی فرهنگی بزنیم در حالی كه هنوز بیشتر ایرانیان معتقدند تاریخ ایران تنها در عصر سه تیره هخامنشی، اشكانی و ساسانی خلاصه میشود و اقوام مهاجم، بیگانه و انیرانی و عرب یا ترك تبار و مغول هیچ تأثیری در شكلگیری هویت امروزین ما نداشتهاند؟ چگونه دم از گفتوگوی فرهنگها میزنیم وقتی میگوییم بعد از حمله اعراب، دیگر هیچ قوم ایرانی فرصت این را پیدا نكردند كه بر ایرانشان حكومت كنند؛ قاجارها را نمایندگان استعمارگران ترك بدانیم و غزنویان را دست نشاندههای خلفای عباسی و اعراب. میدانم این حرف، جنجالها و اعتراضهای بسیاری به دنبال خواهد داشت، اما باید بگویم كه به نظر من حماسه دفاع از نام خلیج فارس در برابر خلیج عرب، بیشتر از آن كه مبارزهای حقیقتجویانه یا تاریخی باشد، پیكاری بود كه بیشتر بوی تمایلات نژادپرستانه پان ایرانیستی و ضدعربی در آن به چشم میخورد. ما همان ایرانیهایی هستیم كه هنوز معتقدیم «دبی از صدقهسری پولهای ما دبی شد» و از تصور این كه در كشورهای دیگر ما را با اعراب اشتباه بگیرند، به خود میلرزیم: «برای ما كه در خارج از ایران زندگی میكنیم حتماً اتفاق افتاده كه مجبور میشویم به دیگران توضیح دهیم كه نخیر ما ایرانیان، عرب نیستیم و ... حتماً در ادامه هم از كوره در میرویم و به زور چماق سعی میكنیم در مغز نه چندان پذیرا برای آنان این موضوع را فرو كنیم.» همه اینها نشان میدهد كه ما «ایرانیها» آن گونه كه ادعا میكنیم مسأله فردیتگرایی را نپذیرفتهایم و در اعماق وجودمان هنوز باور نداریم در دنیای امروز، هویتهای فردی كم كم جانشین هویتهای جمعی و گروهی میشوند. ما هنوز اصرار داریم كه در یك نظام قبیلهای - قومی، تك تك ایرانیها یا ایرانی تبارهای دنیا را پیدا كنیم و در یك یاركشی كودكانه، آنها را جزو لشكریان خود ثبت كنیم. گویی هنوز باور نداریم كیستی هر انسان را منش و دانش او شكل میدهد نه خون رگانش و ملیت هر انسان را موطنی رقم میزند كه در آن آرام مییابد، نه جایی كه خودش یا پدر و مادرش در آن به دنیا آمدهاند. آیا باید خارجیهایی كه در ایران زندگی میكنند و توانستهاند ملیت ایرانی به دست آورند را برای همیشه خارجی و بیگانه بدانیم. این حقیقت تلخ هنوز وجود دارد: ما مردمان افغان را هیچ گاه برادر یا خواهر خود ندانستیم و بچههای آنها را كه از مادرانی ایرانی در خاك ما زاده شدهاند هیچ گاه ایرانی ندانستیم. پان ایرانیسم این گونه در ما ریشه دوانده است. اروپا و جهان سالهاست از نژادپرستی میگریزد. كشتار جنگ جهانی دوم و هیولای نازیسم، كشتار ارامنه، یهودیان، مردمان رواندا و بوسنی این آگاهی را به جهان - به خصوص اروپا - داد كه اندیشه ساده نژادپرستی و توهمهای خود برتربینی چقدر میتواند ویران كننده و مرگآور باشد. انجمنهای ضد نژادپرستی سالها و دهههاست در جهان به روشنگری مشغولند. لطیفههای ملیتی كم كم از حافظه اروپاییها پاك میشود، اما ما بدون هیچ گونه دغدغه و پروایی، سالهای سال است كه جوكهای قومی و نژادی تولید میكنیم و آن قدر جسور شدهایم كه این لطیفهها را در وب سایتهای اینترنتی جمعآوری كنیم تا هیچ كس از آنها بینصیب نماند. باید به دیگران خندید وقتی نژاد برتر هستی، مخصوصاً كه برخی از ما تازگیها این را هم به افتخاراتمان افزودهایم كه علامت صلیب شكسته در اصل ریشهای ایرانی داشته و آریاییها از همان اول از اقوام دیگر باهوشتر بودهاند. خودشیفتگی در ایران، یك خودشیفتگی خونی هم نیست، چرا كه ما، ایرانیهایی را كه اقلیت دینی به حساب میآیند نیز به چشم دیگری مینگریم. **** پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥
ما همه یکسانیم
بسیار میبینیم که اطرافیان از سیاست های دولت انتقاد میکنند٬ طوری از رییس جمهور انتقاد میکنیم گویی از سیاره دیگری برای ما انتخاب و فرستاده شده است. اما از من بشنوید ما اکثر همتای اوییم و دلیلی نمیبینم اگر جای او بودیم رفتار چندان متفاوتی در پیش میگرفتیم. به قولی ۸۵٪ ملت احمدینژاد هستند٬ حالا شاید در ظاهر معلوم نباشد اما در باطن اگر دقیق شویم رفتار ها مشابه است٬ حس عقل کل پنداشتن خودمان٬ در هر کار مربوط و نا مربوطی نظر دادن٬ خود را مرکز توجه پنداشتن٬ رویابافی و در آن زندگی کردن و ...
پسپسنوشت: اینجا بلاخره جواب دانشآموز ایرانی صاحب عکس را چاپ کردند. جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥
ما که هستيم ..؟؟؟
پست امروز را پست قشنگ چندی پیش گیلهمرد تشکیل میدهد:
** اين دو سه خط را از اين بابت نوشته ام که يکی از من پرسيده بود چرا هزار سال است که ما دور خودمان می چرخيم و به هيچ جايی نمی رسيم .» ------------------------------------------------------------------------------------------------- سهشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥
سنت و مدرنيته در انقلاب مشروطه :
نقل از بیبیسی فارسی: «کسرايی: رضاشاه بايد قبل از مشروطيت می آمد
**اين بخشی از فرهنگ ماست. - می خواهم شما را برگردانم به گذشته های خيلی دور. - در واقع ترسيم يک ديگری در مقابل خود، نوعی بازيابی هويت ملی است. اين موضوع در شاهنامه فردوسی از همه جا آشکارتر است. افراسياب يک ديگری کامل است. همه بدی های روزگار در وجود اين ديگری جمع است؛ دروغ می گويد، رياکار است، فريبکار است، ترسو است، هرچه خصلت بد بتوانيد تصور کنيد در وجودش هست. در عوض رستم يک خودی تمام عيار است.در قامتش مردانگی، جوانمردی، زور بازو، نجابت، احساس و همه چيزهای خوب جمع است. يک آدم ايده آل به تمام معنا شرقی و ايرانی در وجود رستم گرد آمده است. به اعتقاد من اين طرز تفکر بعدها قامت های ديگری به خودش گرفته است. فرض کنيد اين بيگانه ای که آمده به ايران اين بار روسيه است، انگليس است. همچنان که برای ما همه مشکلات دنيا زير سر انگليس است. انگليس جايگاه خود را در فرهنگ ما از دست نداده است. هرچه در دنيا اتفاق می افتد همچنان زير سر انگليس است. اگر بخواهم مدلی برای بحثی که شما در انداخته ايد درست کنم همين است. يکی از آرزوهای من اين است که برگردم به شاهنامه و مدتی روی آن کار کنم. انديشه سياسی فردوسی در شاهنامه، سالها پيش موضوع يک کار تحقيقی من بود. به همين جهت اين بحث خيلی برای من جالب است که شاهنامه، اين خود و ديگری را که بخشی از فرهنگ ماست و همچنان هم ادامه پيدا کرده، چطور ترسيم کرده است. موضوع استقلال را هم شايد در همين بحث بتوان ديد. البته در اين مورد هم تأکيد بايد کرد که ما به هر حال در قرن نوزدهم و بخش مهمی از قرن بيستم مقداری ضرب و شتم از بيگانگان ديديم. کشور ما در جنگ جهانی اول و دوم اشغال شد. مسائلی از اين قبيل را نمی توان ناديده گرفت. نمی توانيم ناديده بگيريم که شاه ايران، ناصرالدين شاه می گويد اين چه مملکتی است که اگر بخواهم به جنوبش بروم بايد از انگليسی ها اجازه بگيرم، و اگر به شمالش، از روسها. همه اينها جزيی از فرهنگی است که بعدها گسترش پيدا کرد. اينقدر اين ها قدرت داشتند که قبله عالم ما هم ناله می کند. کسی که به قول جيمز موريه چنان به او تعظيم می کردند که سرشان به زمين می خورد. يا از دويست سيصد متری کفش های خود را در می آوردند که به مقام او خدشه ای وارد نشود. بنابراين، اينطور می توانم بگويم که اين بخشی از فرهنگ ما شد. دخالت انگليس و روسيه در ايران در طی حدود دو قرن اخير در حافظه تاريخی مردم ايران ثبت شده است. دخالت انگلستان در روی کار آمدن رضا شاه، سقوط وی و نيز کودتای ۲۸ مرداد بر کسی پوشيده نيست. بعدها با ورود آمريکا و دخالت آن کشور در امور داخلی ايران اين وضعيت تشديد هم شد و در انقلاب ۵۷ نمود پيدا کرد. *درست ولی آيا نبايد در اين موضوع بازنگری کرد. اين نگاه ما به اين شکل به استقلال، با همه اسطوره ای که پشت آن هست درست نيست. ما ناچار بايد با ديگران زندگی کنيم و ديگران معلوم نيست که کمتر از ما افتخار داشته باشند، کمتر از ما درايت و هوشياری و انسانيت داشته باشند. اين نگاه خوار و خفيف کننده به غير که در وجه استقلال بروز می کند چه معنی دارد؟ **با کليت بحث شما موافقم. بخصوص که ما با اين طرز تفکر با پديده جهانی شدن به شدت مشکل داريم. يعنی اين واگرايی فرهنگی که در بخشی از فرهنگ ما وجود دارد، مشکلات عديده ای برای ما ايجاد خواهد کرد که برای جذب در فرهنگ جهانی، در تجارت جهانی يا تأثير گذاری بر فرهنگ جهانی مشکل خواهيم داشت. اما اعتقاد ندارم که اين پيشينه ها ريشه اش در دويست سيصد سال اخير است، ريشه اش خيلی دورتر است. البته در دويست سال اخير تشديد شده است. *شما عقيده داريد که مشروطه طفل پيش از موعد بود و به همين دليل ناکام ماند و نتوانست نظم مستحکم و جديدی ايجاد کند. اما حالا که صد سال از مشروطه گذشته هر کس می تواند ببيند که هنوز جريانی پيشروتر از آن به وجود نيامده است. آيا اين نشان نمی دهد که در واقع هر زمان اين اتفاق می افتاد – دست کم تا صد سال بعد از خود - باز هم با توجه به وضعيت اجتماعی سياسی جامعه ايران ناکام می ماند. کِی می توانست اتفاق بيفتد که نگوييم طفل پيش از موعد بود؟ **زاويه بحث من اين نبود. ديدگاه من در کتاب مورد اشاره شما اين است که زمينه های اجتماعی لازم برای بسته ای به نام مشروطيت در جامعه ايران از حيث اجتماعی، اقتصادی و سياسی وجود نداشت. بحثم برسر اين نيست که آنچه به عنوان جريان روشنفکری در نيمه دوم قرن نوزدهم در ايران شکل گرفت کاستی داشت. نه، حرف های روشنفکران آن دوره همچنان ايده آل، روزآمد و منطقی است. همين امروز هم شايد کمتر کسی بتواند آن حرف ها را به آن استواری و با آن کلام بيان کند. از قضا حرف هايشان، از « يک کلمه » مستشارالدوله تا روزنامه قانون ميرزا ملکم خان نشان می دهد که مشکلات جامعه ايران را فهميده بودند. بحث من اصلا به اين معنا نيست که کار روشنفکران کاستی داشت. حرف من اين است که زمينه های اجتماعی برای بسط اين بسته فکری وجود نداشت. برای بسط هر انديشه ای شما نياز به حشم و خدم داريد. در اروپا بورژوازی شکل گرفت. بورژوازی در واقع نيازمند گسترش اين فکر بود. منافعش در گرو بسط دمکراسی بود. با رشد بورژوازی در اروپا قشر جديدی شکل گرفت که کارش داد و ستد بود، تجارت بود، کشاورزی و غيره بود. اين قشر اول با پادشاه مستبد همدست شد و بساط طبقات پيشين را برچيد، زمينه های لازم را فراهم آورد، و خواست های خود را بر کرسی نشاند. ولی در دوره مشروطه، ما اين وضع را نداشتيم. در صدر مشروطه چند درصد جامعه ايران با سواد بودند؟ اصلا جامعه آن روز ايران می فهميد که مشروطيت يعنی چه؟ می فهميد دموکراسی يعنی چه؟ حتماً در درک اين امور مشکل داشت. گرچه می توانيم بگوييم که عقلانيت اقتصادی حکم می کرد که يک سری چيزها را بفهمند اما فهم به هر حال نياز به يک سری عوامل دارد. جامعه ايران آمادگی پذيرش اين را نداشت که يک دفعه نظام شاه شاهان به هم بريزد و خود جامعه بيايد جلو و کارهای خودش را خودش انجام دهد. مجلس تشکيل شود. گرچه همچنان مجلس اول رويايی است. بحث های مجلس اول را که می خوانيد فوق العاده جالب است و نشان می دهد که چقدر پيشرفته تر از مجالس بعدی است. حرف من اين است که زمينه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی برای بسط چنين فکری وجود نداشت. همچنان اعتقاد دارم که دولت رضاشاه بايد قبل از مشروطيت می آمد. دولت مطلقه قبل از انقلاب های اجتماعی قرن هفدهم و هجدهم آمد و جاده را صاف کرد. دولت مطلقه چه کرد؟ وحدت سرزمينی ايجاد کرد. ناسيوناليسم را بسط داد. وحدت قضايی ايجاد کرد. جاده و راه و راه آهن ساخت تا تجارت بسط يابد. به دنبال آن فضا باز شد و نهايتا به انقلاب اجتماعی منجر شد و پشت سر آن دموکراسی آمد. وگرنه همه کشورهای اروپايی يک دوره دولت مطلقه را دارند. گرچه تاريخ هميشه خطی پيش نمی رود. مقايسه اينجا و آنجا شايد درست نباشد اما آنچه در اينجا اتفاق می افتد اين است که ما از آنجا نمونه می گيريم. اعتقاد من اين است که اگر امير کبير، رضاشاه بود آن چيزی که به عنوان انقلاب مشروطه، ديرتر يا زودتر اتفاق می افتاد، بيشتر می توانست به جايی برسد. *البته در کتابتان هم اين بحث را کرده ايد. جمله ای هم از يکی از انديشمندان غربی نقل می کنيد که بورژوازی را برابر دموکراسی می دانست. ولی سوال من و مسأله من اين است که چرا کميت ما هنوز هم لنگ است. **در اين مورد می توان به مشکلاتی که در مورد بورژوازی در ايران وجود دارد اشاره کرد. مانند احمد اشرف اعتقاد دارم که پيوند بازار و روحانيت اجازه نداده است آنچه بورژوازی می ناميم در ايران شکل بگيرد. بازار ما همچنان سنتی باقی مانده، از پوسته خود خارج نشده و اجازه نداده بخش های جديد تر بازار، چه بورژوازی کمپرادور، چه بورژوازی ملی رشد کند. در واقع امتناع از نو شدن در درون بازار ايران نهفته است. مثالش اين است که همه کسانی که پيش از انقلاب يا بعد از انقلاب خواسته اند با بازار تهران حتا از نظر مکانی در بيفتند، به نحوی از صحنه سياست حذف شده اند. از آخرين شهردار زمان شاه بگيريد که می خواست جای بازار را تغيير دهد تا کرباسچی و ديگران. اگر کسی جرأت کند بازار تهران را تغيير دهد و بگويد اينهمه شلوغی مرکز شهر برای چيست، اين بازار را برداريد و به جای ديگر ببريد و اين بازار را بردارد و به جای ديگر ببرد، يکی از بزرگترين خدمات را به جامعه ايران کرده است. ترکيب اين را به هم بريزد. چون اين بافت سنتی قواعد خاص خودش را هم حاکم کرده است. همچنان اعتقاد دارم که بورژوازی سنتی ما – اگر بتوان چنين اسمی گذاشت – خيلی از درون متحول نشده و بخشی از امتناع جامعه ايران به سمت نو شدن در درون همين بافت نهفته است. *بحث بازار و سنت مرا به ياد صدر مشروطه می اندازد که اتفاق جالبی در آن می افتد. در آن دوره تجار بزرگ همدست روشنفکران ترقی خواه هستند. يعنی طرز فکرشان طرز فکر روشنفکرانی است که قصد دارند قانون را حاکم کنند، استبداد را براندازند، پارلمان به وجود بياورند. به هر حال تفکرشان با تفکر سنتی بازار از زمين تا آسمان فرق دارد. مهمتر اينکه مردم دينداری هستند که دين شان از سياست شان جداست. رسيدن به اينکه ما قانون می خواهيم و دين از سياست جداست نزد بازاری ها و سنتی ها و حتا قشر بزرگی از روحانيت دوره مشروطه از کجا ناشی شده بود؟ **بخش عمده ای از رهبران فکری نيمه دوم قرن نوزدهم تاجر بودند. مگر طالبوف و ديگران تاجر نبودند. اما همه آنها متاثر از فضای بيرون از ايران قرار داشتند. تجاری هستند با سواد که تحت تأثير تحولات دنيا قرار گرفته اند. ايران بعد از سقوط صفويه در ۱۷۲۲ تا روی کار آمدن آقا محمد خان، صحنه جنگ های قبيله ای بود. گرچه ما عظمت نادر و ديگران را فراموش نخواهيم کرد اما دوره او کوتاه است و قبايل ديگر می آيند می زنند و داغان می کنند.
تجار ما هم از همين نوع بودند. حتا به هند که می رفتند دچار حيرت می شدند. هندی که تنها سايه ای از انگليس بود. به عثمانی می رفتند دچار حيرت می شدند چون آنها در معرض مستقيم امواج جديد مدرنيته قرار داشتند و زودتر از ما تحت تأثير قرار می گرفتند. تجار ما تحت تأثير امواج مدرنيته قرار گرفتند. بنابراين اولين گروه هايی هستند که نسيم غرب و مدرنيته را حس کرده اند. *اما هم تجار و هم روحانيت همدست بازار و تجار پيشرو در دوره مشروطه به نظر می رسد بعدها عقب نشينی می کند و بار ديگر به سوی سنت خيز بر می دارد. **درست است که روحانيت ايران بعد از انقلاب مشروطه در لاک خودش فرو می رود اما مرتب خودش را بازسازی می کند و مرتب به عنوان يک قشر اجتماعی خود را بازتوليد می کند. روابط خودش را هم با قدرت بازتعريف می کند. از صفويه به بعد روحانيت در اين مسير می افتد که روابط خودش را با قدرت بازتعريف کند. وقتی می خواهد رابطه خود را با قدرت تعريف کند تئوری حکومت می نويسد. اين روحانيتی که در اين دوره داريد و آن بازاری که در اين دوره داريد در اين شصت هفتاد سال منافع شان همسو شده است. روابط شان تنگ تر شده، با هم از لحاظ فرهنگی گرايش های نزديک تری پيدا کرده اند و خيلی متفاوت شده اند از آن بازاری که در عصر مشروطيت وجود داشت. اعتقاد ندارم که به غير از بخش فکری روحانيت در دوره مشروطيت، بقيه خيلی فهميده باشند که چه اتفاقی دارد می افتد. خود [ سيد محمد ] طباطبايی بعدها گفت که ما که نمی دانستيم چه اتفاقی دارد می افتد. به ما گفته بودند مشروطه اين است، ما هم همراه شديم. علاوه براين، شعار انقلاب ها همواره آنقدر کلی است که هر کسی از ظن خود يارش می شود. بالطبع گروه های اجتماعی مختلفی جذب انقلاب می شوند ولی بعدها می فهمند چيزی که می خواستند اين نيست. بنابراين درست است، تجار ايرانی که غالبا تجاری هستند که با دنيای خارج در تماس هستند، نه تنها در بخش سياسی حامی مشروطيت قرار دارند بلکه جزو بخش فکری مشروطيت اند و کاملا در دو متن اجتماعی متفاوت به سر می برند و اگر بخواهيد آنها را با تجار و بازاری های انقلاب ۵۷ مقايسه کنيد خيلی شباهت بين آنها پيدا نمی کنيد. *برای من قابل درک نيست که چرا انقلاب مشروطه صد سال پيشتر از انقلاب اسلامی دارای قانون اساسی مترقی تری بود. گيرم بازار همان بازاری باشد که از نو شدن امتناع می ورزد. تصور هم نمی کنم که انقلاب به سطح سواد جامعه بستگی داشته باشد هر چند که می توان پنداشت که سطح سواد و آگاهی جامعه در پديد آمدن يا شايد در پديد نيامدن انقلاب موثر می افتد. **آرمان ها و اهداف انقلاب مشروطه بسيار پيشرفته است. در باره افکار و عقايد و انديشه های انقلاب مشروطيت هم در کتاب گفته ام. در اين موارد با شما بحثی ندارم. بحث من در متن اجتماعی انقلاب مشروطه است. در اينکه وقتی يک رويدادی اتفاق می افتد، آيا جامعه توان حمل آن را دارد يا ندارد. کجا کوتاه می آيد و کجا نمی آيد.
گرچه همان جامعه نشان داد که در مقابل تعطيل مشروطيت توسط محمد علی شاه عکس العمل نشان می دهد. اما اين را تکرار می کنم که گروه دومی که پس از استبداد صغير بر سر کار آمدند، از لحاظ اجتماعی و سياسی و فرهنگی کاملا با گروه اول فرق داشتند. آنها که در دور دوم بر سر کار آمدند همه سران قبايل بودند. اصلا اعتقاد ندارم که دور دوم مشروطيت تداوم هفتاد هشتاد درصدی مجلس اول است. همينطور عقيده ندارم که انقلاب اسلامی را بتوانيم با انقلاب مشروطيت مقايسه کنيم. انقلاب ۵۷ تحت شرايط ديگری اتفاق افتاد و آرمان هايش متفاوت است. گرچه می توانيم بگوييم که لايه هايی از آنچه در انقلاب مشروطه خواست مردم بود در انقلاب ۵۷ هم وجود دارد. با وجود اين اينها دو متن متفاوت اند، دو مورد متفاوت اند. و هر کدام را بايد جداگانه بررسی کرد. اينکه چرا در جامعه ايران، يکصد سال بعد، همچنان دعوای استبداد و دموکراسی حاکم است، قابل بحث است. من در کتاب هم تا حدی به موضوع اشاره کرده ام. متفکرين ما نه در عهد مشروطيت و نه در انقلاب ۵۷ به قدرت سنت توجه نکرده بودند. قدرت سنت به لحاظ مقاومت و بسيج نيروها غير قابل اندازه گيری است. در ايران وقتی صحبت از سنت می شود همه سراغ مذهب می روند. اما سنت يک بسته ای است مرکب از فرهنگ و آداب و فلسفه سياسی و خيلی چيزهای ديگر. و اين همچنان دارد خود را بازتوليد می کند. متفکرين دوره مشروطه شايد به اين نکته واقف نبودند که سنت می تواند خودش را بازتوليد کند و می تواند در شرايط زمانی و مکانی متعدد رو بيايد. اين همان چيزی است که رو آمد و نشان داد که خيلی هم می تواند پايداری کند و حرف خود را بزند و به کرسی بنشاند. بنابراين شايد بخشی از سوال شما را همين بحث قدرت سنت بتواند جواب بدهد. *من با حرف شما مخالفتی ندارم. نه تنها آنچه می فرماييد از نظر من درست است بلکه تصور می کنم در اين دوره سنت نشان داده است که بهتر از اصلاح گری و نوگری می تواند خود را بازتوليد کند. **بله به خاطر شرايط اجتماعی سياسی. *حالا هم اشاره کرديد و در کتاب شما هم عنوان می شود که نمايندگان مجلس اول و پيروزان مشروطيت به هنگام صدور فرمان مشروطيت و تشکيل مجلس اول، با فاتحان تهران پس از استبداد صغير و خلع محمد علی شاه با يکديگر تفاوت اساسی داشتند. چه تفاوتی ميان آنان موجود بود. يا بهتر بگويم در ديدگاههای آنان چه تفاوت هايی وجود داشت؟ **شايد در دو اصطلاح بتوانم همه آن چيزهايی را که می خواهم بگويم روشن کنم. گروه اول به همين معنايی که ما در عصر مدرن به کار می بريم، روشنفکر بودند. گروه دوم سران قبايل بودند يا حد اکثر سران نظامی بودند. مثلا کسانی که از شمال برای فتح تهران آمدند، در رأسشان سپهدار تنکابنی بود که سردار محمد علی شاه بود و در شکستن بست مشروطه خواهان در مسجد شاه و در حمله به آزديخواهان تبريز نقش ايفا کرده بود. بعدها با محمد علی شاه اختلاف پيدا کرد و رفت در املاکش در تنکابن نشست. در گيلان وقتی آزاديخواهان دنبال کسی می گشتند که برای حمله به تهران هدايتشان کند رفتند سراغ سپهدار تنکابنی؛ گفتند آقا شما فنون نظامی بلديد با محمد علی شاه هم که رابطه تان خوب نيست، بياييد برويم تهران را فتح کنيم. در تبريز ستارخان و باقر خان با همه احترامی که برای شان قائل هستيم اصلا رهبران فکری نبودند. اصلا هيچ فکری نداشتند. از جنوب هم که سران بختياری آمدند و سردار اسعد بختياری با سوادشان بود. اينها چه داشتند؟ مشروطه اول دنيايی از عظمت بود. دنيايی از فکر بود. آدم هايی که در آن بافت فکری بودند حرف برای گفتن داشتند. دسته دوم حرفی برای گفتن نداشتند، فقط آمدند قدرت را قبضه کردند. مجلس هم ايجاد شد. اما اين مجلس کجا، آن مجلس کجا. اين آرمانها کجا، آن آرمانها کجا. تازه همين هم ادامه پيدا نکرد. در سال ۱۹۱۱ روسيه به ايران التيماتوم داد و مجلس برچيده شد. يعنی فقط دو سال بعد از فتح تهران مجلس مشروطيت برچيده شد. چيزی باقی نماند. بعد هم ايران شد محل منازعه قومی و قبيله ای. ممکن است ما امروز برای کوچک خان خيلی احترام قائل باشيم يا خيابانی و پسيان و ديگران. ولی اينها هيچ آرمانی نداشتند. فرض کنيم امروز ميرزا کوچک خان هست و تمام ايران را هم در دست دارد. چه کار می خواهد بکند؟ اصلا درون آن جنبشی که او به پا کرد پر از تناقض بود. کمونيست بود، سوسياليست بود، مذهبی هم بود.اگر جريانش را رها می کردند خودش از هم می پاشيد. ديگران هم همينطور . *يعنی شما فکر می کنيد که اينها مرده ريگ مشروطيت دوره دوم بود؟ **بله. به نحوی يا به نوعی پيامد مشروطه دوم بود. چون آرمان های مشروطه اول همه فرو ريخته بود. در مشروطه دوم به سوی بلوايی رفتيم که سبب جنگ فکری و بلوای فرهنگی داخلی شد. نهايتا رضاشاه به عنوان يک سنتز اين حوادث ظهور کرد. رضاشاه سنتز حوادث ايران بود و بسياری از روشنفکران از ملک الشعرا بهار گرفته تا ديگران، از روحانيان برجسته مثل نائينی و ديگران همه هواداران پر و پا قرص رضاشاه بودند و از او حمايت می کردند. *بعد از رفتن محمد علی شاه و آمدن احمد شاه کشور ما حقيقتا دچار هرج و مرج شده بود. وضع به جايی رسيد که هر سه ماه يک دولت عوض می شد. وقتی اين وضع دولت باشد وضع ملت معلوم است. تازه حکومت مرکزی در هيچ جای کشور قدرتی نداشت. ميرزا کوچک خان در شمال، خيابانی در تبريز، شيخ خزعل در جنوب و ديگران در جاهای ديگر کشور را بين خود تقسيم کرده بودند. اما سوال اين است که اين همه پراکندگی و هرج و مرج از چه ناشی می شد؟
*استبداد اين دوره قابل فهم است. چيزی که فهم آن دشوار است هرج و مرج بی اندازه ای است که در مملکت به وجود آمد. وضع به گونه ای شد که وقتی رضا شاه آمد در واقع موهبتی بود که از آسمان نازل شده بود. **بله. خود ملک الشعرای بهار می گويد ما منتظر دستی از غيب بوديم که برون آمد. از لحاظ فرهنگی جامعه دچار واگرايی عجيبی شد. همه از خود می پرسيدند چه شد؟ آيا نتيجه آن آرمانهای بزرگ اين است؟ اين واگرايی ها همواره در جامعه ايران کار دست حکومت ها داده است و سبب فرايندی غير سياسی شده است. مردم به نحوی سياست را رها کردند و سراغ کار خود رفتند. ملوک الطوايف دوباره برگشت. اين سبب یأس مردم شد. چون خيابانی جزو مشروطه خواهان بود، ميرزا کوچک خان هم جزو مشروطه خواهان بود. در واقع جامعه دچار اين واگرايی سياسی شده بود که اين بديل به درد نمی خورد و بايد برود يک فکر ديگر بکند. اينها نتيجه فروپاشی آن آرمانها بود. فاصله ۱۹۱۰ تا ۱۹۲۱ که رضاشاه سر کار آمد دوره نا اميدی است. دوره غير فعال شدن نيروهای فعال جامعه ايران است. بنابراين من فکر می کنم که دوره اول مشروطه همه آرمانهای مشروطه را دارد. دوره دوم اصلا قابل بحث نيست. و به دلايلی که گفتم واگرايی در جامعه ايران گسترش پيدا کرد و رفت به سمتی که اصلا مسير تاريخ ما عوض شد. *يکی از نکات شگفت انقلاب مشروطه اين است که روحانيت – هرچند بعدها فکر کرد سرکه اش شراب شد – با همراهی خود با نيروهای پيشرو و افکار مترقی موجب پيروزی انقلاب مشروطه شد. اين همراهی بويژه از اين جهت شگفت انگيز است که با حرکت کلی روحانيت تا آن زمان متناقض می افتد. فرض کنيد ميرزا حسن خان رشديه که پيش از آن تاريخ شروع کرده بود به ساختن مدارس، مدارسش به دستور همين روحانيت به دست طلاب علوم دينی خراب می شد. يا خود ناصرالدين شاه با وجود آنکه به استبداد خود علاقه وافری داشت به ايجاد نهادهايی دست زد که يکی پس از ديگری با مخالفت و انهدام مواجه شدند. تأسيس فراموشخانه که در آن زمان به مثابه تشکيل يک حزب سياسی بود، تشکيل مجلس مصلحت خانه يا مشورت خانه عمومی دولتی، تشکيل دارلشورای کبرا مرکب از صدر اعظم و وزيران از جمله اين نهادها به شمار می آيند که يکی پس از ديگری سرزا رفتند. چه ساختاری سبب مخالفت با اين نهاد می شد و چه قشرهايی با مخالفت با اين نهادها بر می خاستند که شاه مجبور می شد از کرده های خود صرف نظر کند؟ **من از بالا شروع می کنم. دربار بخش مهمی از اين مخالفت بود. بوروکراسی ايران، وابسته به دربار بود و شباهت شگفتی با دربارهای خان ها و ايل داشت. گرچه ناصرالدين شاه تحت تأثير اقدامات سپهسالار تلاش کرد که چند وزارتخانه درست کند، سعی کرد نهادهای جديد را در ايران بسط بدهد، اما يکی از مخالفين سرسخت آن همين بوروکراسی دربار بود. اينها منافع عجيب و غريبی داشتند. هرگونه اصلاحاتی منافع اينها را به خطر می انداخت. ضمن اينکه اولين جاهايی که با تغيير مخالفت می کنند آنهايی هستند که در درون بدنه ای قرار دارند که قرار است در داخل آن تغييرات رخ دهد. چون هر کسی آينده خود را می بيند. همه از خود می پرسند اگر چنين شود تکليف من چه خواهد شد؟ به هر حال خود دربار بخش عمده ای از مخالفت بود. بقيه بخش های جامعه سنتی ما نيز همين جور. بخش سنتی ايران نيمه دوم قرن نوزدهم بخش قابل توجهی است و جايگاه محکمی در بافت قدرت دارد. ممکن است بخش مهمی از جامعه تان سنتی باشد اما مناسبات نزديکی با قدرت نداشته باشد. آن بخشی که با قدرت مناسبات دارد بخش مهمی است. تحولات را کنترل می کند يا حد اقل با آن مبارزه منفی می کند. شما وزارتخانه درست می کنيد تبديل می شود به ديوانی که هزار سال پيش هم وجود داشته است. در دنيای مدرن بوروکراسی با آنچه قبلا وجود داشته تفاوت دارد. اينها منطق خاص خودش را دارد. به قول وبر اينها به دليل گسترش عقلانيت، گسترش يافته اند. اينها تعينات عقلانيت جديدند. تا آن دوره اراده ای پشت اين قضيه نبود. ضمن آنکه بدنه ی لازم برای اين کار ساخته نشده بود. بايد آن بدنه زير و رو می شد. بخش سنتی که در درون آن بدنه بود اولين مقاومت ها را نشان می داد. چگونه می شد با آن بدنه اين تغييرات را اجرا کرد؟ واقعا به نيروهای جديد نيازمند بود. اين نيروهای جديد در آن زمان حد اقل اجازه ورود به اين تحولات را نداشتند. يک سری تغييرات سطحی در درون دربار صورت گرفت که به اصل آن حاکميت خدشه ای وارد نمی کرد. به خاطر اينکه درون آن نسيمی از مدرنيته نمی وزيد. نسيمی از عقلانيت جديد وجود نداشت.» چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥
از نوشته های ابراهیم نبوی٬ انترناسیونالیسم ایرانی!
در پی اعلام اين نکته که تا کنون ۶۵۰۰۰ شرکت تجاری ايرانی در دبی ثبت شده اند، يکی از ايرانيان گفت: ما ايرانی ها صبح در تهران از خواب بيدار می شويم. محل شرکت تجاری و مرکزخريدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصيل به فرانسه يا لندن می رويم، اما چون از کار در اروپا خوش مان نمی آيد، در ايالات متحده آمريکا کار می کنيم. و هر وقت بيکار شديم برای گرفتن حقوق بيکاری به اروپای مرکزی می رويم. برنامه های تلويزيونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دريافت می شود. فيلم های مان را در بيابان های ايران می سازيم. اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش می دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازی می گيريم. در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستيم، مهم ترين مقالات سياسی مان در اوين نوشته می شود، اما در پاريس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شويم، اما صلاحيت مان در تهران رد می شود، بنابراين در برلين انتخابات را تحريم می کنيم و در لندن تصميم می گيريم رفراندوم برگزار کنيم. در هلند عضو پارلمان و در اسرائيل رييس جمهور می شويم. در تهران با حکومت مخالفت می کنيم، در عراق با حکومت می جنگيم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنيم. در تهران کنسرت موسيقی راک برگزار می کنيم، اما در فرانکفورت کنسرت موسيقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسيقی پاپ ايرانی شرکت می کنيم، اما در آنتاليا می رقصيم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زيبايی می شويم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان دفاع می کنيم. وليعهدمان در آمريکاست، ملکه مان در يکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئيس جمهورسابق مان در پاريس زندگی می کنند، رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزير عراق سالها در ايران زندگی می کرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است. در ايران زندگی می کنيم، در ترکيه تفريح می کنيم، در آمريکا پولدار می شويم و برای مرگ به ايران برمی گرديم. چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥
ایرانی در «رفتار ایراني»:
دوستانی ایراد میگیرند که «این رفتارهایی که مینویسی مختص ایرانیان نیست و در تمام منطقه شایع است.» خوب این چه دردی از ما دوا میکند؟ در پاکستان و ترکیه هم مردم به قانونگریزی عادت دارند٬ در خیلی از کشورهای همسایه مردم از مالیات فرار میکنند٬ و... حالا یعنی این رفتار را نباید نقد کنیم؟ یا اینکه با نسبت دادن آن به ایرانی٬ ایرانی را تحقیر کردهایم و دیگران را تمجید؟ جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
از زبان کسروی بخوانید:
درباره کسروی قبل تر نوشته بودم. دیدم قسمتهای بیشتری را که به رفتار ایرانی مربوط میشود در اینجا بیاورم. به حکایت پرونده قضیه این بود که چون شیخ خزعل مرده برخی گفتگویی در بین مردم بوده٬کسانی به حدس چنین گفته اند که او را کشته اند. در آنروزها این عادت مردم بود که هر کس از تحت نظرها میمرد٬ میگفتند: خیر٬ کشته اند. ایرانیان از این گونه استنباطها لذت میبرند و این شیوه ایشانست که در هر پیشامدی گمان و پندار بکار میبرند.
“ کسروی در پیشگفتار «تاریخ مشروطهی ایران» مینویسد: «شیوهی مردم سست اندیشه است که همیشه در چنین داستانی کسان توانگر و بنام و باشکوه را بهدیده گیرند و کارهای بزرگ را بنام آنان خوانند، دیگران را که کنندگان آن کارها بوده اند از یاد برند. این شیوه در ایران رواج بسیار میدارد، و در همین داستان مشروطه نمونههای بسیاری از آن پدید آمد... در جنبش مشروطه دو دسته پا در میان داشته اند: یکی وزیران و درباریان و مردان برجسته و بنام، و دیگری بازاریان و کسان گمنام و بیشکوه. آن دسته کمتر یکی درستی نمودند و این دسته کمتر یکی نادرستی نشان دادند. هر چه هست کارها را این دسته گمنام و بیشکوه پیش بردند و تاریخ باید بنام ایشان نوشته شود».(6)
شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
يک مقايسه تاريخي:
شاید از سيد احمد کسروی چیزهایی شنیده باشید. اندیشمندی که در آغاز قرن ۱۴ هجری ما به نقد رفتارها و مذاهب برآمد و این نقد مذهب شیعه به مذاق روحانیت شیعه خوش نیامد و چون از عهده پاسخگویی به ایرادهای وی برنیامدند٬ به قتل او کمر همت بستند و او را کشتند. نشر کتابهای وی نیز اکنون در ایران ممنوع است. چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
يک مقایسه٬ نوشته ای از ابراهيم نبوی:
نوشته زير را باز هم نقل از ابراهيم نبوی می آورم. از روزآنلاين: اين فرانسوی های بد و ما ايرانی های خوب: «هیچ وقت به این فکر کردید که این فرانسوی ها این همه افتخار را از کجا آورده اند؟ اعضای تیم فوتبال فرانسه مثل زیدان، پاتریک ویرا، لیلیان تورام یا مهاجر آفریقایی اند یا نسل دوم مهاجرین آفریقا. خواننده محبوب فرانسوی ها یا شارل آزناوور مهاجر ارمنی تبار است یا خالد الجزایری تبار یا جانی هالیدی آمریکایی تبار یا ژاک برل بلژیکی، نقاش های شان مثل پابلو پیکاسو و سالوادور دالی و ونسان ون گوک یا اسپانیایی هستند یا هلندی، نویسندگان بزرگی که امروز در فرانسه زندگی می کنند یا به عنوان نویسندگان بزرگ تاریخ فرانسه شناخته می شوند مثل لوئی آراگون یا میلان کوندرا یا فرانتس کافکا یا آلبرکامو یا مهاجر اسپانیایی هستند، یا مهاجر اروپای شرقی و روسیه یا مهاجر آفریقایی تبار، بازیگر سینمای شان مثل ایومونتان ایتالیایی است. فیلمسازانی که در فرانسه فیلم می سازند، اکثرا مهاجر بقیه کشورهای اروپا هستند. فرانسه نفت ندارد و درآمد این کشور از توریسم است. توریست ها به فرانسه می روند که در موزه های پاریس آثار هنرمندان بزرگ کشورهای دیگر جهان را ببینند. البته وزیر کشور فرانسه که ضدخارجی ترین سیاستمدار امروز فرانسه است، فقط یک نسل از مهاجرت خانواده اش از مجارستان می گذرد. اما این ها مهم نیست، مهم این است که خانه ابوالحسن بنی صدر از سال 1360 به بعد در ورسای تحت شرایط خانه یک رئیس جمهور اداره می شود، چون بر اساس یک قانون فرانسوی، وقتی یک رئیس جمهور به این کشور پناهنده می شود، فرانسوی ها موظفند تا آخر عمر از وی مانند یک رئیس جمهور پذیرایی کنند. فرانسوی ها هم به ماری آنتوانت اتریشی تبار افتخار می کنند، هم به ناپلئون افتخار می کنند که سلطنت را از بین برد، هم به دانشجویان انقلابی که در 1968 باعث سقوط دولت دوگل شدند، هم به ژنرال دوگل. ما ایرانی های خوب
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥
بی وطن، بی ریشه
دیدن ایرانیان عزیز در این ور دنیا هم عالمی دارد؛ کمی که از رفتارها انتقاد می کنی داد ایران دوستی و ایران پرستی می دهند. کمی که بحث جدی می شود و از آن ها منبع و سند گفتارها را می خواهی می بینی که چقدر بی منبع حرف می زنند و تصورات خودشان را حق مطلق می پندارند. راستی اینجا هم چيزهای جالبی نوشته است در همين مورد. سهشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥
باز هم از ابراهيم نبوی بخوانيد:
یکی از خصوصیات زندگی ایرانی این است که همیشه تعدادی مشکل داریم که در هیچ حالتی حل نمی شود. مثلا شما تعدادی معتاد در ایران دارید که این ها هیچ وقت نمی توانند ترک کنند، نمی توانند به اعتیادشان هم ادامه دهند، دستگیر کردن آنها هم فایده ندارد، آزاد بودن شان هم فایده ندارد. یا مثلا تعدادی بدهکار داریم که این افراد بر اثر یک اتفاقی که ممکن است براحتی سر هر کسی بیاید، بدهی بالا آورده اند. این افراد تا هنگام پرداخت بدهی شان باید زندان بروند، چون بهره بدهی شان بیش از دستمزدشان است، هرگز با کار نمی توانند بدهی شان را بدهند، در زندان هم فقط هزینه برای دولت و در نتیجه ملت دارند، این افراد اکثریت زندانیان کشور را تشکیل می دهند. یک حکومت هم داریم که تشکیل شده است از چهار یا پنج گرایش سیاسی که هر کدام سرکار باشند بقیه را حذف می کنند، در نتیجه هر حکومتی به محض روی کارآمدن شروع می کند به رفتن. تعداد زیادی خانواده داریم که سالهاست زن و مرد و فرزندان شان در حال تنش هستند، نمی توانند جدا بشوند، چون بچه های شان بیچاره می شوند و نمی توانند به زندگی ادامه بدهند، چون خودشان بیچاره می شوند. تعداد زیادی آدم داریم که اینها عاشق ایران هستند، اما نمی توانند زندگی در این کشور را تحمل کنند. وقتی به خارج می روند، دل شان هوای وطن می کند و نمی توانند از وطن دور بمانند، و وقتی به وطن برمی گردند احساس خفگی می کنند و تحمل زندگی خفقان آور را ندارند. تعداد زیادی روشنفکر داریم که هرگز نمی توانند آنچه را که می خواهند بگویند، چون سانسور می شوند، نمی توانند هم نگویند، چون اگر حرف نزنند خفه می شوند، می روند به فرنگ تا آزادی داشته باشند، اما در فرنگ مخاطب ندارند، برمی گردند به سراغ مخاطب شان تا حرف بزنند، اما اجازه حرف زدن با مخاطب شان را ندارند. تعدادی آدم تندروی انقلابی داریم که معتقدند که اوضاع باید یکسره شود تا آنها به دموکراسی و جامعه آرمانی شان برسند، اما وقتی قرار است اوضاع یکسره شود، یا باید جنگ بشود و یا انقلابی خونین، اما این افراد تندرو نه جنگ را دوست دارند، نه انقلاب را تاب می آورند و نه می توانند اصلاحات را قبول کنند. تعدادی مذهبی تندرو داریم که می خواهند قوانین اسلامی را اجرا کنند، اما خودشان می دانند که اگر این کار را بکنند، مردم دست از دین برمی دارند، این افراد شرعا موظفند قوانین دینی را اجرا کنند، اما شرعا هم موظفند حکومت را حفظ کنند، بنا براین شرعا باید از چیزی که خلاف شرع است تا پای جان دفاع کنند و حتی به خاطر آن کشته شوند. در ایران قوانینی داریم مثل قانون سنگسار یا قانون ارتداد یا قوانین مربوط به حجاب یا قوانین مربوط به حقوق زنان یا مسائل مربوط به روابط همجنسگرایان، این قوانین را هرگز نمی توان تغییر داد، چون قوانین شرعی است و نمی توان آنها را اجرا کرد، چون با حفظ حکومت تعارض دارد. از طرفی زندگی امروز ایرانی در خانه با قوانین شرعی و جزایی تعارض اساسی دارد، اگر خانه هر ایرانی را بگردند به اندازه سی سال زندان از وی مدرک جرم به دست می آورند و از طرف دیگر همین مردم خلافکار و خطاکار کسانی هستند که دارند در همین وضعیتی که تصور آن غیرممکن است زندگی می کنند. پوپولیزم پُست مدرنیستی شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
رفتار ایرانی در فیلم های سينمايی:
۱) دایی جان ناپلئون: دائي جان ناپلئون داستان مرد پريشان احوالي است که به دليل ناکامي هايش در زندگي واقعي، در ذهنش از خود ناپلئوني ساخته است و گمان مي کند که انگليسي ها قصد نابودي اش را دارند. اين کتاب چنان بر دل ايراني ها نشست که بعد از انتشارش در سال 1973 ميليون ها نسخه از آن به فروش رفت و يک سريال تلويزيوني که بر اساس آن ساخته شد، شايد يکي از پرطرفدارترين سريال هاي تلويزيوني در تاريخ ايران معاصر باشد. بعد از انقلاب ايران در سال 1979، هم سريال و هم کتاب، توقيف شد. يکي از موفقيت هاي رمان مثل اکثر رمان هاي داستاني موفق، به اين دليل بود که ريشه در واقعيت داشت. رمان، واقعيت مهمي را درباره زندگي در ايران دوره معاصر نشان مي داد. پزشکزاد در سخنراني اش در دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس، گفت که منشا دائي جان ناپلئون به دوران کودکي خودش بر مي گردد که بايد فقط به حرف بزرگتر ها گوش مي داد و اينکه آنها به هر شخصيت سياسي انگ انگليسي بودن مي زدند. چنين وسواسي آنقدر در ايران رايج بود که حتي بسياري از ايرانيان ادعا مي کردند که هيتلر دست نشانده انگليس است و بمباران لندن هم توسط اداره جاسوسي انگليسي هاي شرور، صورت گرفته است. چنين افکاري هنوز هم رايج است. آيت الله جنتي رئيس شوران نگهبان، بعد از بمب گذاري ماه جولاي سال گذشته در لندن، در برنامه اي که در داخل ايران پخش مي شد گفت: "اين وضعيت را خود دولت انگليس بوجود آورده است." جنتي همين اظهارات را درباره حملات يازده سپتامبر آمريکا هم کرده بود. با وجود اينکه دائي جان ناپلئون رماني سياسي نيست، اما با هدف قرار دادن بعضي از ذهنيات و رفتار هاي سياسي، برعکس عمل مي کند. قهرمان داستان، شخصيت کوته فکر و بي عرضه اي است که ناکامي ها و بي لياقتي هايش را به گردن يک ابر قدرت مي اندازد و به اين وسيله خودش را شخصيتي قابل توجه و مهم نشان مي دهد. دائي جان ناپلئون را در هر کجاي دنيا و در هر جامعه اي مي توان پيدا کرد. به عنوان مثال در ايران، پزشکزاد به ما نشان مي دهد که اين رفتاربه افراد عامي محدود نمي شود و اتفاقا در بسياري از نخبگان روشنفکر سياسي هم وجود دارد. در رمان دائي جان ناپلئون هم مانند يکي ديگر از شاهکار هاي ادبيات فارسي، بوف کور صادق هدايت، تقابل واقعيت و داستان شالوده رمان را تشکيل مي دهد. تضاد بين آنچه وجود دارد و چيزي که تصور مي شود که وجود دارد، شخصيت ها و روابطشان را شکل مي دهد. اينکه داستان به شکل تراژيک پايان بگيرد يا کمدي، بستگي به اين دارد که اين تقابل چگونه حل شود. اما موضوعات خنده داري که باعث مي شود که ما به شخصيت هاي داستان بخنديم، وقتي در زندگي واقعي خودمان تجربه اش مي کنيم، تبديل به رنجي بزرگ مي شوند. دائي جان ناپلئون پزشکزاد، فقط قادر است استبداد رقت انگيزش را در خانه خودش بکار ببندد. وقتي هنوز در ايران زندگي مي کردم، بعضي وقت ها به نظرم مي رسيد که دائي جان ناپلئون به شگلي بذله گويانه و صريح تفکري که بر جمهوري اسلامي حاکم است را، نشان مي دهد. حکومت ايران هم مثل تمامي حکومت هاي مستبد ديگر، در بستر پارانويا رشد کرده است. رژيم ايران براي توجيه قوانينش، اسطوره ها را جايگزين واقعيت مي کند. رژيم اسلامي که بر منطق عجيب و غريب دائي جان ناپلئون گونه اي استوار است، با قوانيني که وضع کرد، زندگي ميليون ها ايراني را نابود کرد و تمام دشمنان خيالي اش را به اتهام جاسوسي براي شيطان بزرگ، اسمي که بر روي آمريکا گذاشته اند، زنداني کرد و شکنجه کرد و کشت. اگر دائي جان ناپلئون، خواهرزاده هايش را جاسوس انگليس تصور مي کرد، اکنون محافظان اخلاق در ايران، زنان ماتيک زده و مردان کراواتي را عوامل امپرياليسم مي دانند مي خواهند اسلام را نابود کنند. قصه دائي جان ناپلئون در باغ بزرگي اتفاق مي افتد که سه عمارت در آن وجود دارند: خانه قهرمان داستان، خواهرش و برادر کوچکترش که با وجود اينکه با درجه پاييني از ارتش بازنشسته شده، به او "سرهنگ" مي گويند. شخصيت پردازي هنرمندانه نويسنده، طبقات مختلف اجتماع را به تصوير مي کشد: مامور اداره آگاهي، مامور دولت، زنان خانه دار، پزشک، قصاب، واعظ چاپلوس، خدمتکار، واکسي و يکي دو نفر هندي. تمام اين افراد به باغي رفت و آمد مي کنند که صحنه تمام دعوا ها، دسيسه ها و گرفتاري هاي خنده دار است. زندگي در درون باغ بر اساس سلسله مراتب و کد هاي شناخته شده وقوانين در جريان است. تصميم گيري در هر سه عمارت توسط شوراي خانواده صورت مي گيرد و دخترها فقط با رضايت پدرشان ازدواج مي کنند. حفظ آبروي خانوادگي، مهم ترين موضوع است و براي رسيدن به آن دروغ هاي بزرگي گفته مي شود. دائي جان ناپلئون با دست هاي آهنين براين باغ حکومت مي کنند و قادر است سرنوشت همه را تغيير بدهد و عوض کند. شخصيت هاي داستان بدون داشتن احساس جوابگويي و مسئوليت پذيري فردي، در اين باغ زندگي مي کنند. فرديت آنها قرباني مصلحت عمومي شده است و تمام تلاش آنها معطوف به هدايت تاثير بيمارگونه بيماري دائي جان شده است. گفتن دروغ ، روش زندگي شان است و چنين توجيه مي شود که راستگويي بعضي وقت ها عواقب ناخوش آيند و کشنده اي را به همراه دارد. به همين دليل، جامعه بر پايه اوهام و خيالات شکل مي گيرد. هنوز هم که هنوز است اين شخصيت ها عميقا بر زندگي ما تاثير مي گذارند، دوستشان داريم و به آنها مي خنديم . اين به دليل همدردي است که نويسنده نسبت به آنها حس مي کند، بخصوص نسبت به دائي جان ناپلئون که شخصيتي مستبد و شرورو در عين حال آسيب پذير و غمگين است. دائي جان ناپلئون و بيماري پارانويايش بر باغ حکم مي رانند. اما در چنين دنيايي اين قدرت هاي نا پيدا هستند که مي توانند نقش قدرتمندانه اي نسبت به قدرت هاي آشکار بازي کنند. هيچ شخصيت انگليسي به غيراز همسر سرجوخه هندي در داستان وجود ندارد. پزشکزاد با ترفندي جالب انگليسي ها را از طريق غيبت شان و از خيالات و نگراني هاي شخصيت هاي رمان، نشان مي دهد. در کتاب به سه کشور غربي اشاره شده است. آمريکا که از آنها به بدي ياد نمي شود: هنوز آمريکا به نام شيطان بزرگ خوانده نمي شد. آمريکا را بارها از زبان عمو اسدالله مي شنويم که يک دون ژوان خوش ذات است و به زعم او "رفتن به سانفرانسيسکو" همان س.ک.س کردن است. در طول داستان بارها شاهد هستيم که عمو اسدالله يا خودش به سانفرانسيسکو و بعضي وقت ها به لس آنجلس مي رود، يا ديگران را به اين کار تشويق مي کند. و اما انگليسي ها که حتي نبايد از کوچکترين افراد اين امپراطوري بزرگ هم غافل شد و فکر انگليس ها خواب از چشم دائي جان ناپلئون و نوکرش ربوده است. نکته اينجاست که ضد قهرمان داستان ما با قهرمانان ملي کشور خود قهرمان سنجيده نمي شود و فقط با امپراطوري فرانسه است که مقايسه مي شود. تنها چيزي که در اين جامعه فاسد و منحط به برتري مي رسد و تنها چيزي که واقعي و اصيل است، ماجراي عاشقانه راوي است که در سن سيزده سالگي عاشق ليلي، دختر دائي جان ناپلئون، مي شود. اين داستان عاشقانه، نسخه خنده دار عشق هاي رومئو- ژوليت گونه در ادبيات ايران، مثل وامق و عذرا، ويس و رامين و شيرين و فرهاد است. عشق راوي به ليلي باعث مي شود که او دائما به زندگي افراد فاميل سرکشي کند. او براي بدست آوردن لحظه اي کوتاه براي ديدن ليلي يا براي جلوگيري از ازدواج او با پسر عموي نفرت انگيزش، مجبور است استراق سمع بکند، توطئه بچيند و به همين دليل به داستان زندگي بقيه افراد وارد مي شود. از همان اولين صفحات کتاب، عشق سوژه اي براي فضولي مي شود. آيا او واقعا عاشق شده است؟ عشق چيست؟ چرا او انقدر احساس عذاب مي کند؟ آيا ارزشش را دارد؟ چه تفاوتي ميان آنچه که او احساس مي کند و آنچه عمو اسدالله با دغل کاري به عنوان دواي همه درد ها يعني سکس از آن ياد مي کند، وجود دارد؟ وسواس دائي جان ناپلئون و راوي داستان به شکلي موازي در کنار هم حرکت مي کنند تا جايي که يکي از پلانها چشمانش را به روي حقايق مي بندد و در اين جا است که چشمان پسرک سيزده ساله باز مي شود و دنياي بيرون از باغ را مي بيند. باغ داستان از بسياري از جهات شبيه به جامعه ايران امروزي است، جامعه اي که دچارمشکل جدي بحران هويت است. درمقياس وسيع تر، رمان به وضعيت دشواري که جامعه ايران در نيمه قرن نوزدهم ، زماني که اين کشور در بحبوحه گذار و قدم گذاشتن به دنياي مدرن با آن دست به گريبان بود، اشاره مي کند. اين دوره هم زمان بود با اواخر دوره قاجار و مشخصه آن بحران فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي بود که توسط حاکمان فاسد و بي عرضه و رهبران مذهبي مرتجع ايجاد شده بود. با وجود اينکه رمان دائي جان ناپلئون با توصيفاتش جامعه را به نقد مي کشد، اما با اين حال نشان دهنده پيچيدگي، سرزندگي و انعطاف پذير بودن فرهنگ و جامعه ايراني هم هست. در نهايت، رمان واقعيتي که به تصوير کشيده بود، دگرگون مي کند. به موقع به ما يادآوري مي کند که ايراني ها هم مانند انگليسي ها، ناکامي ها و شکست هايشان را از طريق طنز به نمايش مي گذارند. بهترين راه غلبه بر تفکر دائي جان ناپلئوني، قدرداني ازآن و نوشتن داستاني درباره او بود. ... -------------------------- سهشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
هويت ايرانی در کلام دکتر پرويز رجبی:
مصاحبه ای ديدم بادکتر پرویز رجبی که ظاهراً از تاريخنگاران ناقدی است که سالهاست در خارج از ايران زندگی میکنند. متن مصاحبه را از سايت روزآنلاين در اينجا دوباره ذکر میکنم.( هم چون منبع اصلی ممکن است فيلتر شده باشد و علاوه اين که تايپ اصل مقاله کماشکال نبود.) -------------------------------------------- گفت و گو با دکتر پرویز رجبی راز این سکوت طولانی ویرانگر.... هویت ملی ایران، "ما" را چگونه تعریف می کنید؟ ایرانی یعنی همیشه غمگین! هیچوقت نمی توانیم از گذشته یا از خاطرات عزیزان زنده و مرده دل بکنیم! در دنیا هیچکس به اندازه ما دلبسته خاطره نیست. ایرانی یعنی رند و ناقلا! ایرانی یعنی دمدمی مزاج با نگاه زودگذر به مسائل، چه سیاست، چه هنر و چه در شعر که اینقدر دوست داریم! چرا دو بیتی قالب دلخواه شعر ایرانی بوده؟ چون با دو بیت زود حرفمان را می زنیم و سر و ته قضیه را به هم می آوریم. هنر دیگر را مثال می زنم. مجسمه سازی که نداشته ایم، بهترین نمونه هنر ایرانی کاشی های مسجد شاه اصفهان است. این یکی از زیباترین بناهای جهان را خوب نگاه کنید تمام این آبی خارق العاده که هوش از سر می رباید، در لعابی به قطر دو یا سه میلیمتر است! تمام کار با چشم انداز شده و پشت آن همه سنگ و خاک است! ایرانی یعنی سهل انگار! حتی در عشق که اینهمه حرفش را می زنیم هم سرسری هستیم. رومانس بلد نیستیم، عشقبازی مان با عجله است!
بخشی به علت جغرافیای فلات ایران است. در این سرزمین زیبا و پهناور دوران های سخت و پیاپی فجایع طبیعی وجود داشته و خشکسالی ها، زلزله ها و بیماریهای همه گیر... در روحیه ما یکنوع بی اعتمادی مزمن بوجود آورده است. چشمه زیبا و زلالی که با یک خشکسالی ناپدید می شود، به انسان احساس ناپایداری جهان را القا می کند. این حالت ناشی از شرایط جغرافیایی به اضافه حملات اقوام بیگانه از مهم ترین عوامل عقب ماندگی ماست، بعد دورانهای ادغام و آمیختگی بوده که خونین ترین و هولناک ترین قسمت های تاریخ ایران است، دگرگونی های پیاپی یکنوع حالت سطحی نگری در روحیه ایرانی بوجود آورده است. ایرانی برایش عمق کار مهم نیست چون به فردایش اعتقادی ندارد. برای حال زندگی می کند و چو فردا شود فکر فردا کند! حتی هنر ایرانی نه برای گذشته و آینده که برای تسکین دل خودش است! طرح های هنری ما در کاشی یا فرش را ببینید. گل و بته هایی که بطرز دل انگیزی گویی از ازل تا ابد در هم پیچیده اند، این نقش های اسلیمی که حداکثر دگرگونی را در چشم انداز می آ ورند، هیچکدام ریشه ندارند. همه مثل همان لعاب کاشی هایمان سطحی هستند. ایرانی یعنی تنها! ما هرکدام در دنیایمان زورق تنهای فرساینده ای هستیم که سعی می کنیم آن را به ساحل برسانیم و موفق نمی شویم. چون با خودمان کنار نمی آییم. نمی توانیم خودمان را از آن گذشته شکسته و بسته رها کنیم. دلتنگی های ما را پایانی نیست! برای ما هیچ چیزی گرد فراموشی نمی گیرد. بنابراین همیشه افسرده، همیشه غمگین و همیشه عاشق هستیم. ولی عشقمان هم شاد نیست. چون حتی در عشق هم مثل همه جای دیگر زود تصمیم گرفته ایم! در زندگی یا سیاست نگاه ما به پدیده ها دیالکتیک [تحلیلی] نیست. در اروپا مردم به طبیعت و شرایط اجتماعی اعتماد داشتند و در روستاهایشان بناهای 700 ساله درست می کردند، در روستاهای ما مردم به فردایشان امید نداشتند چه برسد به 700 سال دیگر فکر کنند! همین باعث بوجود آمدن این روحیه اروپایی شده که وقتی ایده ای دارد تا آخر به دنبال آن می رود. ما ایرانی ها همیشه آبستن هزاران ایده هستیم. برخی را اصلا اجازه نمی دهیم متولد شوند، بعضی را بعد از تولد می کشیم و چند تای دیگر را هم شروع نشده تمام می کنیم! فرصت نمی دهیم ایده هایمان درست و بجا زاییده و پرورده شوند. همانطور که طبیعت به ما فرصت نداده، شاید برای همین است که همیشه عجله داریم. می خواهیم زود جلو برویم و قال قضیه را کنیم. حتی در انقلاب هم زود از یک سو به سمت دیگر میرویم و عملا درجا میزنیم. چون انگیزه هایمان سطحی و مقطعی هستند. می دانیم که در تاریخ هیج چیز ناگهان شروع یا تمام نمی شود ولی می توانید از دو مقطع دقیق تاریخی برای طلوع و انحطاط امپراطوری ایران نام ببرید؟ با وجود ایران توانسته خو د را در تمام این دوران ها حفظ کند. آیا به نظر شما این مقاومت و پایداری را از کجا داریم، از جغرافیا که باعث کوچ نشینی و حرکت دائم قبایل و ایل ها می شده یا همان فضیلتی که پایه فرهنگ ایران است؟ یعنی در دوران تسلط یونانیهای شهرنشین چیزی در ایران ساخته نشد یا تغییری در رفتار سیاسی ما بوجود نیامد؟ غیر از علوم، هنر و ادبیات که 80 درصد انتقال فرهنگ ایران از طریق آن و شفاها انجام میشود از نمونه های اندیشه ایرانی چه مثالی دارید؟ در مجموع عرفان، عصاره تاریخی همه تفکر ماست. حالا دلیلش یا حمله مغول باشد که دلمان را چنان آزرد و بیمار کرد که پس از آن شفای خود را فقط در عرفان یافتیم یا توان تفکرمان به پایان ظرفیت خود رسید، دیگر در تولید اندیشه متوقف شدیم. تشیع را اسلام ایرانی گفتید، کمی توضیح می دهید؟ وضعیت حقوق بشر در ایران باستان چگونه بوده؟ میدانیم که در خاورمیانه و بخصوص بین النهرین [عراق فعلی] همیشه وحشیانه ترین شکنجه ها رواج داشته است. بخشش کم ومجازات ها بسیار سنگین بوده و کسی جز شاه حق زندگی نداشته است. ولی در ضمن لوحه حقوق بشر کورش در اولین تجربه فدراتیو بشری را هم داریم. در تایید صحبت قبلی شما در خارج از ایران می گویند "ایرانیها تنها مردمانی هستند که هیچ دولتی برایشان خبرچین نمی گذارد چون خودشان همه چیز یکدیگر را لو می دهند!" ولی ملت های دیگر هم نکات مثبت و منفی دارند. شما در کتاب "ترازوی هزار کفه" نوشته اید یک پای رنسانس اروپا بر دوش جاهلان اروپایی و پای دیگرش بر گرده خردمندان شرقی ماست. پس چرا ما نتوانستیم به پای آنها برسیم؟ میدانیم که تغییرات فرهنگی کند هستند و حداقل 1000 سال طول میکشد تا یک رفتار در درون ملتی نهادینه یا خارج شود. ولی با رشد ارتباطات جمعی وبا کمک آن "خرد"ی که پایه فرهنگ ایرانی است میتوان طبیعت ثانوی را تغییر داد. استاد عزیز با تشکر، فرصت گفتگو تمام شده فقط بگویید ما الان دقیقا در کجای تاریخ هستیم؟ --------------------------------------- جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥
داد از جهالت:
اين تصنيف را در وبلاگ پربار آوازهای روزانه ديدم. حدوداً قرنی پيش سروده و اجرا شده است اما سخنش هنوز رنگ کهنگی نگرفته است. ديدم به مطالبی که در وبلاگ گاهگداری می نويسم کم ربط نيست٬ آنرا به شيوه اصل در وبلاگ مذکور در اينجا آوردم. برای شنيدن تصنيف با اجرای صاحب وبلاگ آوازهای روزانه در فرمت های ذکر شده روی علايم آن کليک کنيد.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
||||||
