رفتار ايرانی
|
||
از آقای حسن نراقی نویسنده کتاب پرفروش «جامعه شناسی خودمانی» مطالبی در مجله وزین بخارا چاپ میشود که گویا در امتداد همان کتاب است و امید است تا چاپ شود. از آنجا که مطالب آنجا در دسترس نیست و صفحه مجله دیر بارگذاری میشود٬ مطالب را اینجا دوباره کپی میکنم.
*********************
«تضادهاى طبقاتى» در ايران
«به نظرم يكى دو ماه قبل بود كه يكى از روزنامههاى صبح (به احتمال زياد روزنامه اعتمادبود) عكس درشت دو زن كولى بچه به پشت را خيره به تصاوير دم درب يك سالن نمايش دربالاى صفحه اوّلِ خود چاپ و تيتر كرده بود كه: «تفريح بعضىها هم تماشاى تفريح ديگراناست». با ديدن اين تيتر و اين تصوير به ياد آوردم و خيلىها هم به ياد مىآورند كه تعطيلاتنوروزىِ دانشآموزى كه تمام مىشد. پى آمد بلافصلش موضوع انشائى بود بهنام: «تعطيلاتعيد را چگونه گذرانديد؟» و بچههائى كه به علت رودربايستى هم كه شده اندكى لذّتهاى دورهتعطيل را آب و تابى مىدادند و انشائى مىخواندند و نمره انشائى مىگرفتند، تا مسأله بهخوشى مىرفت براى سال ديگر.!!
مىگفتند، در يكى از اين كلاسهاى انشاءخوانى وقتى محمود از سفر فلان شهرستانش مىگفت و منوچهر از ويلاى عمويش در شمال و هوشنگ از سفر پاريسى كه به اتفاق پاپا!! رفتهبود تعريف مىكرد. اصغر هم كه پدرش در كسوت نظميه آن روزگارها، روزگار مىگذرانيد باسادگى اقرار كرد كه در تمام روزهاى نوروزى پدر توى قاب درب ورودى اتاق مىنشست وصداهاى عجيب و غريب از خودش در مىآورد و ما يعنى بقيه اعضاء خانواده قاه قاهمىخنديديم!! يعنى به هر حال به ما هم خيلى، خيلى خوش گذشت!... و من اضافه مىكنم بااين تفاوت كه در داستان دوّم پسرك و خانوادهاش در خلوت خودشان و دور از انظار ديگرانتفريح مىكردند ولى كولىها براى تماشاى تفريح مردم و استفاده از آن به نوعى رودرروئىاجبارى تن داده بودند. كه نه تنها تحريك كننده، بلكه به شدت تحقير كننده و آزار دهنده بود. وشما نيك مىدانيد كه اين تحريك در جوامع متراكم هميشه ماده منفجرهاى را بازى مىكند كهفقط به سر شعله كبريتى نياز دارد تا بتواند آثار تخريبى خود را به نمايش بگذارد.
به سهم خودم ـ و طبعاً با دانش و تجربه خودم ـ به جرأت مىگويم: گمان مىكنم در دنیا كمتر جامعهاى به اندازه ما ايرانىها از اين پيچشهاى اجتماعى در رنج و تعب به سر برده است. توجه داشته باشيد وقتى از پيچش و تضاد اجتماعى صحبت مىكنم الزاماً مسأله را در تضادطبقاتى مالى تنها جستجو نمىكنم كه آن خود حديث وحشتناك مستقلى است فراخور مثنوىهفتاد منى. من از تضاد و دو گانگى كه چه عرض كنم! از چند گانگى فكرى و فرهنگى واجتماعى و اعتقادى صحبت مىكنم كه چه فجايعى را تا به حال برايمان تدارك ديده و چهنيروهاى عظيمى از اين جامعه را در جهت عكس همدلى و يكسوئى خنثى و بىاثر كرده است. يك عده تلاش مىكنندو عدهاى ديگر تلاش در تلاش آنها. يك عده مىسازند و عده ديگر همانساختهها را از دل و جان و با صفاى باطن!! خراب مىكنند. تعدادى مىگويند و تعدادى چون به مذاقشان خوش نمىآيد و دركشان نمىكنند هُوشان مىكنند و بىرحمانهترين انگها را بررويشان مىكوبند. چرا؟ براى اينكه تلاقى فكرى وجود دارد. تلاقى فكرى در اين جامعه سنتىاجازه ساختن، و خشت روى خشت گذاشتن را در اكثر مواقع از اين ملّت سلب كرده و هنوزمتأسفانه مىكند. و گمان هم نكنيد كه اين وضع فقط در اين دو يا سه دهه اخير پيدا شده! خيراصلاً اين طور نيست و همانطور كه بارها در جاهاى ديگر گفتهام مصائب ما با اين خطكشىهاىزمانى شناسائى نمىشوند ما در درون خودمان مشكلات اساسى داريم.
دم درب ورودى يكى از اين ادارات دولتى خانم ميانسال و وزين شيكپوشى را ديدم كه بهحق يا ناحق از پوشش ايراد گرفته بودند و راهش نمىدادند. به شدت گلهمند بود و به زمين وزمان و سرنوشت بد و بيراه مىگفت. بيچاره زن حق داشت كه در اين شرايط آلودگى هوا وترافيك و طبعاً گرفتارى وقتى، خودش را با هزار بدبختى به اينجا رسانده بود و حالا برايش مانعى به قول خودش اين چنين توهينآميز درست كرده بودند. آن روز مشكل آن خانم با كمك يكى دو نفر ناظر و ترفندهائى نه چندان غير متداول بالاخره حل شد ولى بسيار علاقهمند بودمكه اين سركار خانم منتقد را مخاطب قرار دهم و بگويم: خانم عزيز! باور من اينست كه اعتراض شما نه جنبه آزادىطلبى دارد كه دم از عدم رعايت حقوق انسانها در انتخاب پوشش دلخواهشان مىزنيد و نه جنبه عام. شما صرفاً به علت اينكه مزاحم شما شدهاند به اعتراض برخاستهايد،...شما قاعدتاً بايد خوب به ياد داشته باشيد ايّامى را كه با نهايت بىحيائى در روى كارتهاى دعوت عروسى باشگاهها مىنوشتند «از پذيرفتن اطفال و بانوان چادرى معذوريم» و يا قبل از آن كه چادرها را به زور در كوچه و معبر از سر زنهاى ايرانى برمىداشتند و خندهتر آنكه هنوزسالگرد اين موفقيت بزرگ!! را هم گاهاً عدهاى جشن مىگيرند. شما آن موقع كجا بوديد؟ آنهم درجامعهاى كه حدوداً هفتاد درصد بانوانش از پوشش چادر استفاده مىكردند به ويژه درشهرستانها. شما چرا آنوقت به عنوان مدافع آزادى معقول و معتدل و دلخواه در انتخاب لباساعتراض نكردى؟ كه مادر بزرگى را، مادرى را رسماً از شركت در جشن عروسى بچهاش محروممىكردند. شما اگر درد حقوق واقعى انسانها را داشتى! و آن وقت اعتراض مىكردى٬ حالا هم مىشد و جا داشت كه اعتراضت را شنيد. شما با تفنگ و شلاق مشكلى ندارى، به شرط اينكهسر لوله تفنگ به طرف شما نباشد و شلاق خور كس ديگرى باشد. اعتراضى كه مىكنى اعتراض خصوصى است، صنفى است حداقل آن را جنبه «مصالح عام» ندهيد. ... از خاطرات شخصىخودم است در صلوة ظهر يكى از روزهاى داغ وسط تابستان در يك رستوران زيرزمينى درجهسه مرا بدون كراوات راه نمىدادند. ـ از اين مسخرهتر نمىشد ـ حالا هم به جبران آن روزها دربسيارى از اماكن با كراوات راه نمىدهند!! ملاحظه مىفرمائيد در حاليكه ديگران علم را باسرعت تصاعدى و باور نكردنى به جلو میبرند ما نوادههاى كوروش و داريوش، با اين همه ادعا به چه دل مشغولىهائى مشغوليم؟
مىبخشيد، به نظر مىرسد يك كمى تند روى كردم ولى باور كنيد اين افراط و تفريط كمرمان را شكسته است تازه معلوم نيست كه اگر روزى، روزگارى و به هر دليل اين اجبارهاى موجود برداشته شود آنوقت خداى ناكرده جلوههاى بىبند و بارى (زنانه و مردانهاش فرقىنمىكند) به مناظر عمومى ما چه جنبه تهوعآورى مىتواند بدهد. مگر اين كه يادتان رفته باشدكه قبلاً در همين ادارات ما كه ذكر خيرش گذشت بعضاً چه لباسهائى مىپوشيدند كه هرگز نظيرآن را حداقل در ادارات هيچ يك از شهرهاى غربى هم نمىشد پيدا كرد. به جرأت و با استحكاممىگويم. جامعه ما تا به حال مقدار خسارت و زيانى كه از بابت اين چند گانگى طبقاتى وباالنتيجه «خود زنى» «خود ستيزى» و «خود اضمحلالى» از خود ديده از هيچ بيگانه و متجاوزىدر طول تاريخ خود نديده است.
شايد براى جوانان زير سى سال ما حتى تجسمش هم غيرممكن باشد كه تا همين بيست وچند سال قبل درصد قابل تأملى از مذهبيون ما راديو، تلويزيون، و سينما را حرام مىدانستندبقيه چيزها مثل تأتر و كنسرت و... كه ديگر جاى خودش را داشت. و اين جاى شكر بسيار داردكه در اين چند سال گذشته چه موافق باشيد و چه مخالف، يكى از بالاترين دست آوردهاى ماهمين مخلوط كردن نسبى طبقات اجتماعى كشورمان بوده است. من كه شخصاً اين اختلاط جماعات را به فال نيك مىگيرم. ديگر امروز سالنهاى كنسرت الزاماً به گروه خاصى وابستهنيست خانمهاى چادر مشكى را هم فراوان مىتوانيد ببينيد كه كنار ديگر هموطنان خودنشستهاند و به بهرهگيرى هنرى مشغولند. فلان روحانى به فلان هنرمند زن يا مرد فرقى نمىكندجايزه هنرى مىدهد و از آنطرف زندگى طلبههاى جوان سوژه فيلم سينمائى مىشود. من تمامىاين رويدادها را با شعف پيگيرى مىكنم. كه اگر بخواهيد به اصلاحاتتان بپردازيد٬ اگر بخواهيد بهارزشهاى مورد علاقهتان رشدى بدهيد تا اين چند گانگى را حداقل به حالت تعديل در نياوريدخشتتان روى خشت بند نخواهد شد هم چنانكه ـ اگر ناراحت نشويد ـ تا به حال نشده.
اين را قطعى بدانيد كه ساخت يك جامعه مطلوب و ايدهآلِ حتى، نسبى بدون وجود زير ساختاز ميثاقهاى اجتماعى (SOCIAL CONVENTIONS) افراد و طبقات همان جامعه حتّى تصورش هم ممكن نيست، به روشنى آنكه همين ميثاقها و پيمانها هم هرگز شكل وجودىنمىگيرند مگر آنكه «پيمان بندان» هر كدام در سر سوداى انفرادى ناقض سوداى ديگرى را نداشتهباشند.
شايد عدهاى به من ايراد بگيرند كه شرايط اقتصادى حاكم بر جامعه در ايجاد طبقات گوناگونو مختلف نقش مخربترى را ايفا مىكند. اين قبول ولى اين يك قضيه مستقل براى خودشاست كه عليرغم اهميتش با مرور زمان و بهرحال با بهتر شدن احتمالى مديريت اقتصادى واجرايى كشور مىتواند به طرف تعديل برود. امّا سخن من در اينست كه حتى اگر اين بُعد قضيه راحل كردى! باز مسائل اجتماعى اصلىمان در گرو اختلافهاى رفتارى، اعتقادى و به طور كلّى فرهنگى است كه خوشبختانه به گمان من قسمت عمدهاش در اين چند ساله از بين رفته است...يك نگاهى به روزنامهها بيندازيد. آگهىهاى تبريك و تسليت را يك براندازى بكنيد مملو استاز اسمهاى عجيب و غريب كه خداى ناكرده بدون آنكه قصه هتك حرمتى را داشته باشم مشخصاً از بالا آمدن يك لايه اجتماعى و ورود آنها به طبقه مرفّه ممتاز خبر مىدهد. اينها بهنظر من به دور از هر گونه داورى بدبينانه نقطه مثبت و قوت قضيه است، و راهى است به سوى يكسانسازى جامعه. هر چند كه اين يكسانسازى هزينههائى هم داشته باشد ـ ايران و ايرانى بههر حال يك روزى بايد اين هزينهها را پرداخت مىكرد، تا در صد بالاى مردم به نيازهاى مشترك و در نتيجه به خواستهاى مشترك برسند.
علاقهمندم نمونه كوچكى از اين عدم وجود خواست و نياز مشترك بين طبقات را با يك يادآورى از گذشته نه چندان دور بازگو كنم. بعضاً به ياد داريم كه در اكثر شهرستانهاى كوچك باهزينه دولت مركزى ميهمانسرائى درست شده بود با چند اتاق محدود ولى طبعاً بهترين نقطهشهر. وقتى انقلاب صورت گرفت جوانان پرشور و اسلحه به دست همان شهرها كه اكنون قدرترا نيز در دست گرفته بودند به علّت همين فاصله «درخواست»ى كه عرض كردم به تنها چيزى كهدر آن روزها فكر نمىكردند همين ضرورت وجودى اين ميهمانخانهها بود. بنابراين همه آنها راتا مرحله تغيير كاربردى و در بعضى مواقع تا تخريب كامل زيرپوشش افكار و اميال خود قراردادند. ولى اندكى بعد وقتى از همين جوانها بعضاً شهردار شدند، بخشدار شدند و ميهمانانرسمى از مركز آمدهشان روى دستشان ماند! تازه متوجه شدند كه اين مراكز هم براى شهرضرورى بوده. ... اين بود كه مجدداً شروع كردند به احياء و در بعضى مواقع مجدد سازى همينهتلها كه تا ديروز كاربريش را منكر بودند. تازه اين هتلش بود واى به حال مراكز ديگرش. واينست كه مىگويم، اين همرنگ شدن حتّى اگر نسبى هم كه باشد به آن پرداختها مىارزد. يعنىاز اين انقلابى كه به هر حال چه بخواهيم و چه نخواهيم قبلاً اتّفاق افتاده. ... و زيانهاىاجتنابناپذير آن را هم چه كم و چه حتى به زعم عدهاى زياد پرداخت كردهايم، بهترين بهرهورىكه مىتوانيم براى جامعهمان تأمين كنيم! همين اختلاط طبقات است، كه اگر تا به حال بهصورت خودجوش و قهرى انجام پذيرفته٬ از اين به بعد زعماى فكريمان، جامعهشناسانمان،انديشمندانمان با برنامهريزى و روش عملىترى آن را به صورت كاملتر به انجام برسانند. نهاينكه چون سليقههاى گوناگونى دارند آنها هم در هر فرصتى به داغ كردن اين تنور تفرقه طبقاتىبپردازند. مطمئن باشيد نسلهاى بعدى ما هم به اين همسانى خو خواهند گرفت و هم از گزندهاى اين تضادها در امان خواهند بود.
آخر در دنيائى كه جدّى! جدّى! به طرف همانسازى و دهكده شدن پيش مىرود در كجا مىتوانيد سراغ بگيريد كه فردى اين چنين خود را وابسته به طبقهاى مسدود كند كه وقتى درمقابل هر ويرانى بزرگى كه مورد توجه طبقهاش نيست قرار گرفت به اين راحتى بىتفاوت بماندو شانههايش را بالا بيندازد و فقط بر طبل خودش بكوبد؟ غافل از اينكه زندگى اجتماعىبالاخره يك قانونمندىِ براى خودش دارد!! خوش آيند نيست، ولى كار ما ديگر كمكم دارد ازتعدد معمولى طبقات مىگذرد، يك نگاهى به اين اتوبانهاى مثلاً شهرى!! بيندازيد. هر رانندهاىبراى خودش يك طبقه،يك كاست، يكنفره است! كه براى رسيدن به غايت مقصود به در و ديوارميزند (منظورم از ديوار واقعاً همين خط كشىهاى كف خيابان است كه بايد نقش محدود كنندهداشته باشند) تا به هر قيمتى ولو از بين بردن حقوق ديگران جلو برود. و فكر هم نكنيد كه اينراننده الزاماً از طبقه پائين فرهنگى است خير! اَمثال من و شماىِ «بخارا»ئى هم داخلشان كمنيستند. و اكثراً هم اگر فرصت مصاحبه انفرادى با تأمين كافى پيدا كنند از وضع موجود گله دارندو ناراضىاند و در به در دنبال دموكراسى!! مىگردند. من نمىدانم مردمى كه هنوز روى اينخطكشى كف خيابان نمیتوانند حريم و حرمت همديگر را نگاه دارند، اين دموكراسى را براىچه منظورى مىخواهند؟ دهان كه با حلوا حلوا شيرين نمىشود. رعايت خط كشى كه ديگرمربوط به حكومت نيست مربوط به استكبار جهانى نيست. الفباى ساده اين دموكراسى در همينخطوط را بيجا قطع نكردن، پشت چراغ قرمز ايستادن٬ به عابر پياده نگونبخت راه دادن سبقتبىجا نگرفتن است خوب عزيزان من اگر اين الفبا را من و شما نتوانيم رعايت كنيم و يك روزىاين دموكراسى قشنگ!! را گرفتيم و يا به مناسبتى! بدستمان دادند شما مطمئن هستيد؟ بدونرودربايستى با اين رفتار امروزيمان همان بلائى سرمان نخواهد آمد كه بارها و بارها درتاريخمان به سرمان آمده؟... يعنى از تمامى خوب و بد آن، به قول افلاطون فقط برابرى نابرابرها قسمتمان نخواهد شد؟ كه عليرغم نابرابرى به همان سهم برابر هم قناعت نخواهند كرد؟ بيش ازاين نمىتوانم قضيه را باز كنم مرا مىبخشيد. »
*************
از آقای حسن نراقی نویسنده کتاب پرفروش «جامعه شناسی خودمانی» مطالبی در مجله وزین بخارا چاپ میشود که گویا در امتداد همان کتاب است و امید است تا چاپ شود. از آنجا که مطالب آنجا در دسترس نیست و صفحه مجله دیر بارگذاری میشود٬ مطالب را اینجا دوباره کپی میکنم.
*********************
بررسى «فرهنگ اعتراض» در جامعه ايرانى
«قاطعانه و به جرأت اعتقاد دارم كه اين بررسى يكى از اساسىترين، پايهاىترين و در عين حال سرنوشتسازترين لايههاىروانشناسى رفتارى جامعه است كه تمامى اشاراتم در اين چند سطر آن هم با توجه به محدوديت دانش و ادعايم به قول مولانا، همبهقدر تشنگى بايد چشيدن از آب درياست.
از خصوصيات بارز و قطعى شهرنشينى و به اصطلاح امروزىها جامعهى مدنى، اثرگذارى هر يك از اعمال شهرنشينان در زندگىديگر شهروندان است. اتومبيلى كه دود لوله اگزوزش فضا را تيره و تار مىكند. صداى بلندگوى اتومبيل تازه به دوران رسيدهاى كهموزيك كر كنندهاش را الزاماً به گوش رهگذرهاى دور و بَرش مىنشاند و هكذا فرقى نمىكند صداى بلندگوى عروسى و يا خداى ناكردهعزاى متظاهرانهى همسايهى چپ و يا راست ما ديگر يك امر خصوصى و شخصى تلقى نمىشود اين به «ما»ى دريافت كننده صدا هممربوط مىشود مايى كه احتمالاً بيمار هم در خانه داريم و يا خانم و آقاى مسنى داريم كه با هزار بدبختى و قرص به خواب رفتهاند و يافرقى نمىكند نيمه شب است خودمان بعد از يك روز سخت كارى مىخواهيم بخوابيم و اصلاً علاقهاى به هر دليل در مشاركت با جشنو يا عزاى همسايه نداريم. اينجا، اين در حد اختيارات فردى يك شهروند، مسئول يك شهروند متمدن و خداشناس واقعى نيست كهشانههايش را از سر قدرت بالا بيندازد و بگويد به كسى چه مربوط است؟ و اگر گفت، اين را بايد جلوش ايستاد و به او اجازه نداد كهحقوق شهروندان يك شهرى را به مسخره بگيرد... خوب براى اين منظور چه بايد بكنيم؟ از براى هر يك نفر و يا يك خانه يك پليسانضباطى استخدام كنيم، و برايش «به پا» قرار دهيم؟ خوب اين كه نمىشود. تازه خود اين پليسها هم به هر حال از همين آدمها انتخابشدهاند، كه در بسيارى از مواقع نياز به بازدارى از اين اعمال دارند. پليس ما هم در موارد بسيار وقتى سر پست خسته است علاوه بر اينكهسيگار مىكشد، ته سيگارش را در همين خيابان مىاندازد... پس چه كنيم؟... جواب خيلى ساده است «فرهنگ اعتراض» را توسط خودمردم گسترش بدهيم. مدام نگوئيم به من چه؟ و به تو چه؟ باور كنيم كه خيلى هم مربوط است. متأسفانه اكثر مردم گمان مىكننداعتراضات الزاماً بايد از سوى مأمورين حكومتى و دولتى باشد. وقتى به خانم بسيار شيك و لابد تحصيل كردهاى كه جلو چشم منپوست پرتقالهاى مصرف شدهاش را از ماشين آخرين مدلش توى جوى خيابان ريخت اعتراض كردم با قيافه جدّى و خيلى متعجب ازمن پرسيد... اِوا ببخشيد مگر شما مأمور شهردارى هستيد؟ يعنى واقعاً حقى براى اين اعتراض من قائل نبود. معترض حتماً بايد يونيفرمنارنجى حكومتى داشته باشد، يعنى به نوعى وابسته به حكومت باشد تا مردم گوش به اعتراضش بدهند. و يا به عبارتى از او حسابببرند... صفحه حوادث روزنامهها را نگاه كند، مملّو است از پليسهاى قلابى كلاهبردار، وابستههاى اطلاعاتى بىهويت، و ضابطينغيرقانونى كه بنام حكومت به كار شيادى مشغولند. چرا؟ براى اينكه تقريباً اطمينان دارند كه مورد سوءظن و اعتراض مردم قرار نخواهندگرفت. و اين نقيصه مطمئناً رفع نخواهد شد مگر اين كه اين «فرهنگ اعتراض» و «نه» گفتن در وجود تك تك افراد نهادينه شود. بايد ازطفوليت كودكانمان را آموزش بدهيم كه در خانه در كودكستان، دبستان و همه جا خودشان را مسئول بدانند اگر خلافى از كسى مشاهدهكردند مؤدبانه آنرا مورد سئوال قرار دهند. و اين آموزش و كار با يك بخشنامه و يا يك نصيحت تلويزيونى هم درست نمىشود. اين يكعزم ملى مىطلبد. كار دولت تنها هم نيست مضافاً اينكه هنوز غالب افراد اين كشور اعم از دولتى و يا غيردولتى هنوز فكر مىكنند كه «فرهنگاعتراض» در جامعه يك سويش الزاماً بايد دولتها باشد و عملكرد آنها و آنطرف ديگرش مردم.در صورتيكه اينطور نيست. دولتمردان عاقلتر آنهائى هستند كه مردم را در جهت اعتراض كردنو در نتيجه كاهش خواستهاى اشباع شده گاه خطرناكشان هدايت كنند و بسيارى از اعتراضاتمردم را توسط خود همين مردم برطرف كنند. آنها بايد بدانند كه اگر از طريق رسانههاى جمعىروزنامهها، و فرستندههاى متعدد سمعى و بصرى تحت اختيار جهت اين اعتراضات را به طرفخود همين مردم برگردانند به طرز باور نكردنى و چشمگيرى مشكلات دولت و نارضايتى مردمكاهش پيدا خواهد كرد. آنوقت ببينيد چهقدر كار همين دولتها سبك خواهد شد. ديگر لازمنخواهد بود سر هر ورود ممنوعى يك پليس بگذارند. براى صرفهجوئى در آب سر هر شيرىيك نگهبان!! قرار بدهند. سازمانهاى عريض و طويل و اكثراً بىحاصل براى كنترل نرخ ارزاق وخدمات بهوجود آورند تا براى پائين آوردن قيمتها بخشنامههاى تهديدى و بىمحتوا توزيعنمايند.
اين روزها قطعاً خودتان بارها و بارها شاهد بودهايد كه وقتى چند نفر دور هم جمع ميشونديكى از صحبتهاى جارى نيز گله از كيفيت بسيار پائين اتومبيلهاى ساخت كشور استروزنامهها هم مملو است از اينگونه مطالب انتقادى يعنى تقريباً قبول كردهايم كه وقتى اتومبيلىنو از كمپانى خريدارى كرديم معقولش اينست كه اول ببريمش به يك تعميرگاه شناخته شده وطبق يك ليست پيشنهادى اقلامى را كه تعميركار محترم ساخت وطنش مىنامد از ماشين جداكنيم و به جاى آن اقلام فرنگى آنهم از نوع تركى يا مالزيائىاش تهيه كنيم. حالا چرا كمپانىخودش اين كار را نمىكند كه به هر حال از كيسه اين ملت دوبار هزينه نشود آن مقوله ديگرىاست ولى سؤال من اينجاست كه آيا از بين اين همه خريدار ناراضى تا به حال يك نفر شده كههمت بكند و وقت صرف كند و برود دادگسترى و يك عريضه عليه همين كارخانه سازندهبنويسد؟ نه بيخودى سرتان را تكان ندهيد و بگوئيد چه فايده؟ آيا يك نفر تا بحال اين كار را كردهكه نتيجه نگرفته؟ باور كنيد كه از خيل اين همه ناراضى مدعى اگر فقط يك درصد، تكرار مىكنمفقط يك درصدشان به دنبال احقاق حقشان باشند ظرف مدت يكسال كارخانه درست مىشود.باوركه اگر كمپانىهاى بنز و تويوتا و ولوو هم با چنين مشتريانى مهربان! و تسليم! روبروبودند كيفيت كارشان از ما هم بدتر بود.
تازه اين يك روى سكه است روى ديگرش كه قبلاً اتفاق افتاده، آگهى مىكنند كه فلاناتومبيل را كه در اكثر مواقع نمونه توليدى آنرا هم ندارند، يعنى عملاً نمىتوانند توليدش راتضمين كنند و از تحويل آن اطمينان داشته باشند پيش فروش مىكنند. پس، ساخت اتومبيلمعلوم نيست! رنگ معلوم نيست! قيمت معلوم نيست! تاريخ تحويل معلوم نيست! و... و... و بااين پيش شرطها كه مطمئناً در هيچ كجاى دنيا نظيرى بر آن نمىتوانيم بيابيم. همين مردمى كهاين همه براى همين كارخانهها نق ميزنند و فيلسوفانه سر تكان مىدهند با عجله ميروند توىصف مىايستند و پولهاى بىزبانشان را تسليم مىكنند. عجب است ما از اينگونه رفتارهاىاجتماعى متضاد كم نداريم و عجبتر اينكه در مقابل اين رفتارهايمان چه انتظارات بزرگى كه ازخودمان و از مسئولينمان نداريم؟ »
*************
عنوان این مطلب کمی اشتباه آمیز به نظر میرسد! مگر ایرانیی اشتباه میکند؟ شما چند تا دیده اید؟! من که تابحال ندیدهام ایرانیی بگوید اشتباه کرده است. گویی این قوم بی اشتباه اند ذاتاً.
از شوخی که بگذریم اعتراف به اشتباه برای ایرانیان عزیز سخت تر از جان دادن است٬ علتش هم خیلی ساده است: از کودکی در گوش همه ما خوانده اند که:«بگو غلط کردم٬ بگو گُه خوردم!». و به همین سادگی طوری در ذهن کودک ما حک کردهاند که اشتباه کردن معادل گه خوردن است٬ کاری شنیع که نباید به آن اعتراف کرد٬؛و لذا تا پایان عمر شجاعت اعتراف به اشتباه را از دست دادهایم. حالا چه عمله و فعلهی سرِ میدان باشیم٬ چه رهبر سیاسی مملکت٬ کارمان همیشه بی عیب و نقص است؛ و چون لابد تجربه غلطی نداریم که از آن درس بگیریم و آن را تکرار نکنیم که بهتر باشیم٬ در جا میزنیم. کسی که کار غلطی نمیکند چرا باید شیوه گذشته خود را عوض کند؟!
همه دیدهایم که آسمان و ریسمان را چگونه بهم میبافیم که اشتباه خودمان را توجیه کنیم٬ حالیا هر ذهن سالمی خندهاش میگیرد؛ در صورتی که گفتن این که اشتباه کردم و دیگر این اشتباه را برای خودم تکرار نمیکنم٬ هم برای خودمان ساده تر و مفیدتر است هم برای دیگری. از نقدشدن چنان واهمهای داریم که از کمتر چیزی چنان میهراسیم. نتیجه بحث بیخود کردن در توجیه اشتباهمان را هم همهمان میدانیم و دیده ایم: اعصابی خراب و آشفته٬ رنگ باختن ارتباطات دوستانهمان با کسی که خیر ما را میخواسته و تذکری از روی خیرخواهی داده.
در عرصههای اجتماعی هم که بدتر٬ از راننده تاکسی انتقاد میکنیم علت را جای دیگری میاندازد و با دلخوری و طلبکاری پیادهمان میکند. در عرصه های سیاسی که واویلا! قانون وضع میکنند که :
* تضعیف اصول و ارزش های اسلامی و اهانت به امام (ره) و یا رهبری
**تحریف مطالب امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری مدظله العالی ، تحریف انقلاب اسلامی ملت ایران و توهین به ارزش های آن
جرم است. به زبان ساده٬ سوال و تشکیک در کارهای مقامات بالا٬ توهین تلقی شده و جرم است. یعنی اگر بنده اگر بنویسم که حرف امام خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ مبنی بر مجانی کردن آب و برق و گاز٬ اشتباه و غیر عملی بوده است٬ مجرمم و سر و کارم با زندان! به همین سادگی انتقاد ناپذیری تا بالاترین لایه های دولتی که برای خدمتگذاری به ملت است رسوخ کرده است.
جالب است که بسیاری سیاسیون وقتی کارشان به اختلاف میکشد مراجعه به رهنمودهای امام خمینی در ربع قرن پیش را پیش میکشند و کسی هم جرات نمیکند بگوید که امام مگر معصوم بود و آینده بین که شما ضعف های تصمیم گیری خود را با اتکال به آن پنهان میکنید.
گذشته از آن ببینید چقدر دانشگاه های حکومتی داریم٬ دانشگاه پلیس٬ امام حسین٬ دانشگاه عالی دفاع ملی ٬ علوم استراتژیک و ... که معلوم نیست از کجا آمده اند و کارکردشان چیست. البته فراموش نشود بسیاری از مدیران مملکتی مدارک دکترای خود را از این دانشگاه ها دارند. عقلاً لابد این دانشگاههای ویژه برای مقامات عالی مشاوران امور مختلف تربیت میکند؛ حالا ٬ چند بار شنیده اید که صاحب منصبی گفته باشد بنا به توصیه مشاوران از تصمیم قبلی مبنی بر فلان کارمنصرف شدهام؟ -چیزی که شنیدن آن در کشورهای غرب کم بسامد نیست-. یا اینکه مسئولی بیاید و بگوید که ملت٬ تصمیم من در فلان مورد اشتباه بود٬ آن را میپذیرم. امیدوارم بخشیده شوم٬ یا اینکه استعفا میدهم. حالا انتظاری نیست مانند برخی وزرای ژاپنی خودکشی کنند٬ ولی لااقل یک معذرت خواهی که چیز زیادی در مقابل ملت عزیز و همیشه در صحنه نیست. خلاصه این که تمام ملت ما عقل کلند و اگر کارهایشان به نتیجه مطلوب نمیرسد باید علت آن را در کارشکنی دشمن و همسایه و... دید! ;)
این عدم پذیرش اشتباهمان البته در بسیاری موارد هزینهبر است؛ اگر اشتباه مان را صمیمانه بپذیریم و قبول کنیم٬ دیگر تکرار آن را روا نمیداریم. در حالی که اگر آن را اشتباه ندانیم٬ نمیتوانیم آن را ترک کنیم و متهم به رفتار دوگانه نشویم.
چاره کار چیست؟ به نظر این مشکلِ فرهنگی ریشهی عمیقی در تربیت کودکی دارد. شاید بتوان برنامه های تلویزینیی برای کودکان ساخت که در داستان آن کودکانی اشتباه میکنند بدون آن که متهم به ... خوردن شوند٬ سپس با اعتراف به اشتباهشان بدون خجالت٬ درسی را که گرفته اند برای پیشرفتشان در مراحل بعدی زندگی اندوخته میکنند. یعنی از کودکی شجاعت پذیرش اشتباه را نهادینه کرد...
یلدا بازیی که شروع شده بود خصوصیات جالبی از روانشناسی ایرانیان عزیز را رو میکند. طریقه بازی این طور است که شما باید ۵ نکته که کسی درمورد شما نمیداند را بنویسید و ۵ وبلاگ دیگر را دعوت کنید و بازی ادامه پیدا میکند. اصل بازی بر آن است که خصوصیاتی در مورد هر کس وجود دارد که ناگفتنی است و بازی تشویقی است به نوشتن آن. اغلب هم در مورد ترس هایشان نوشتهاند. خیلی ها هم در مورد خاطرات و ظلمهایی که در دوره دبستان بهشان میشده است. خلاصه موارد جالب کم نیستند.
اما یک موردی که بد جور به خاطرم نشست موردی بود که نویسندهای نوشته بود که:(نقل به مضمون) «هیچوقت دوست ندارم که منظورم را مستقیم بگویم و میمیرم برای این که طرف منظورم را حدس بزند و کشف کند...» به ذهنم آمد که متاسفانه این درد دیگرآزارانه - سادیستیک- را اغلب ما ایرانیان داریم و از سخن گفتن و اراده مطلب به طور مستقیم به عناوین مختلف طفره میرویم. دلیل آن را هم میگذاریم احترام٬ شخصیت٬ رسوم و ... این رفتار را حتی در فنون بلاغت هم بکار برده اند و نامی هم برایش گذاشتهاند٬ ایهام٬ اشاره.
خلاصه این که با صد هزار عشوه حرف میزنیم که مبادا طرف منظورمان را مستقیماً بفهمد و درک کند.این هم یکی از صد ها رفتار ناخوشگونه ایست که بین ما شایع است. کلی هم هزینه زمانی و مالی تلف این رفتارمان میشود؛ کلی سوء تفاهمات در روابط اجتماعی٬ خانوادگی و از آن مهمتر احساسی بین زوجین به این رفتار پوچ وابسته است. بیان منظوری که باید از سادهترین امور زندگی باشد چنان پیچیده در لفافه های بیخود میشود که گاهی اصل آن گم میشود. این رفتار چنان در وجود ما نهادینه شده که تحصیل کرده و بیسواد همه شدید و یا ضعیف به آن گرفتارند.
نمیخواهم یک سویه به قضیه نگاه کنم٬ اما به تجربه من این رفتار بین خانمها به مراتب شایع تر و پیچیده تر است و بسیار مایه عدم درک متقابل با زوجشان میشود٬ شاید ریشه این رفتار شرم یا ترس از پذیرفته نشدن باشد.
یک معیار برای ارزیابی رفتار ها دارم هر وقت میخواهم ببینم که رفتاری از عادات ثانویه است یا از عادات اولیه٬ و آن اینست که رفتار را با نیازهای اولیه محک میزنم. بر فرض برای همین رفتار بالا٬ فرض کنید که کسی شدیداً احتیاج به دستشویی رفتن پیدا کند٬ در اعلان آن و اقدام آن هیچگونه ایهام و تعللی به کار نمیبرد و به آن میپردازد.
البته نمیخواهم بگویم که رفتاری که در این پست نقد کردم بین ملل دیگر شایع نیست٬ اما شیوع آن بین ما ایرانیان حالتی آزارنده و انرژی بر شده است که هر چه باشد شایسته نیست. درد نا گفتن...
نمیدانم آیا فیلم خانهای روی آب ساخته بهمن فرمان آرا را دیدهاید. به نظر من به زیباترین وجهی ساختار زندگی اکثر ما را نشان میدهد. زندگیی که بدون برنامه آغاز میشود٬ مرحله به مرحله بدون برنامه پیش میرود؛ انتخاب هایی نه از سر محاسبه بل به امید "فرج" صورت میگیرد٬ ازدواج میکنیم٬ زندگی که به سردی میگراید به امید گرمی آن تعداد فرزندان را زیاد میکنیم٬ بچه ها مدرسه٬ بعد دانشگاه٬ بعد ازدواج و ... بدون هرگونه برنامه ریزی و پیش بینیی پیش میرویم. نتیجه: خانهای که روی آب بنا شده است٬ همه از هم دلگیر و طلبکار و ... همه حاصل عدم برنامه ریزی و تفکر. کارها البته با توکل به خدا پیش میرود.
*****
تعدادی فیلم کوتاه میدیدم از کسانی که میخواستهاند در انتخابات ریاست جمهوری پارسال ایران نامزد شوند. -بگذریم که به چه اهدافی تهیه و منتشر شده است- اثر جالبی برای شناخت خلقیات ما ایرانیان است٬ البته شاید نه شمای ایرانی٬ آن اکثریت ۷۰ میلیون دیگری که صاحب رای هم هستند. فیلمها را اینجا میتوانید ببینید:
Iran Presidency Candidates Registration Part I 09:20
Iran Presidency Candidates Registration Part II 07:03
Iran Presidency Candidates Registration Part III 07:12
Iran Presidency Candidates Registration Part IV 06:35
Iran Presidency Candidates Registration Part V 05:27
Iran Presidency Candidates Registration Part VI 05:31
چیزهایی که بعد از تماشای آنها در ذهنم مانده- شاید نه دقیق-:
دختر ۱۹ ساله ای که آمده بخت خود را بیازماید( با مسابقه بخت آزمایی اشتباه نشود)
دختر ۲۵ ساله ای که با داشتن لیسانس حقوق بیکار بوده و آمده در انتخابات نامزد شود.
قالیبافی که آمده تا رقیب سردار قالیباف شود و تاکید دارد قالیباف واقعی اوست.
کشاورزی که از اردبیل آمده٬ شمارش بلد نیست ولی خود را واجد رهبری سیاسی ایران میداند.
مردی دزفولی که تاکید دارد موشکهایی که عراق به دزفول میزده ۹ متری بوده ولی موشکهایی که به تهران میزده ۱ متری بوده است. ادعا دارد طرح پایان جنگ را او به امام خمینی داده است.
پیرمردی شاعر مسلکی که او هم همین ادعا را تکرار میکند.
پبرمرد دیگری که میگوید از خانه اش پا شده آمده ثبت نام کند و واکنش قبلی خانوادهاش خندیدن به او بوده است.
خانواده ای که برای تفریح به وزارت کشور آمده اند. (میگویند منتظر نامزدی هستند تا از او استقبال کنند).{ جایی دیگر کسی میگفت که اکثر فعالیتهای سیاسی ایرانیان برای تفریح است! به تظاهرات میروند٬ رای میدهند٬ انقلاب میکنند و ... از کمبود تفریحات٬ ایرانیان عزیز هر جا تجمعی میبینند شرکت میکنند}.
حالا به این واقعیت فکر کنید که این فیلم شوخی نیست. به فرایندی که این افراد طی کردهاند توجه کنید: برای نام نویسی در انتخابات باید اول خبر آن را خواند٬ نشانی و زمان ثبت نام را فهمید٬ تصمیم گرفت٬ سفری برون شهری یا درون شهری کرد٬ فرم هایی را پر کرد و ...
این آدم ها همه جدی آمده اند که شرکت کنند. نمیدانم این مردم به ریاست یک مملکت جمهوری چه دیدی دارند؛ لابد باید آن بالا نشست٬ حقوق آنچنانی گرفت و امضا هایی کرد که "...پی گیری شود"٬ مثل خیلی کارهای دیگری است که میکنیم٬ تخصصی نخواسته است و نمیخواهد٬ خلاصه مثل اداره خانواده است در مقیاسی دیگر و "یاد میگیریم دیگر...". مردم دیده اند یا شنیدهاند که معلم رییس جمهور شده و ناظم مدرسه وزیر امور خارجه و خطیب منبری... پس چه چیزی در خودشان کم میبینند که نیایند و بخت خود را بیازمایند. ندیدهاند و نشنیدهاند که در دیگر جاها چطور است و اصلاً دیدی به امر ندارند. فضلا و علمای قوم هم که غربت نشینی شدهاند٬ ارتباطشان هم که با عامه مردم قطع است. نتیجه میشود همینی که هست. لابد وصیت آغا محمدخان قاجار را به فتحعلی شاه بعدی شنیدهاید که:«اگر میخواهی در ایران به راحتی سلطنت کنی سعی کن تا مردم گرسنه و بیسواد باشند.»
آقای ابراهیم نبوی جایی گفته بود که برای موضوع طنز نویسیشان احتیاج به صرف وقت زیادی ندارند٬ چون هر روزه اتفاقات زیادی در ایران میافتد که سرشار از طنز است. من هم اخیراً کمی دقیق شدم دیدم که فعالیت و کارهای ما ایرانیان متاسفانه اغلب بیشتر به شوخی میماند تا چیز دیگر؛ آن قدر هم این چیزها برایمان معمولی شده که دیگر زحمت اندیشیدن به آنها را هم به خودمان نمی دهیم. بگذارید چند نمونه بیاورم...
به کنسرت خوانندهای میرویم که بعد از بیست و خوردهای سال خاموشی در ایران به این ور آب آمده تا با آهنگ های قدیمی خود٬ ما را به فضای نوستالژیک رویاییمان ببرد. خواننده از عامی ترین قشر اجتماع است. تحصیلاتش بزور در حد خواندن و نوشتن است- به دلایلی قابل احترام شاید- از کودکی خاک صحنه خورده و به مدد اطوارو رخسار زیبایش پله های مورد پسند عوام واقع شدن را پیمودهاست و اکنون تمام ایرانیان میشناسندش. ناگهان در پایان کنسرت پرچمی بالا میبرد و آرزوهایی برای مردم ایران. کسی نیست بگوید و یا توجه کند که خانم محترم٬ هنر شما قابل تحسین است٬ اما با چه پیش زمینه ای چه پرچمی را بالا میبرید؟ آیا شما فعال سیاسی هستید یا مطالعات شما باعث شده فکر کنید میتوانید به مردم خط بدهید؟
به مجلس دیگری میرویم٬ جلسه گرامیداشت صدمین سال مشروطه در حومه واشنیگتن٬ امریکا. با حضور جمعی سیاسیون ریش سپید و تحصیل کرده مقیم امریکا٬ طرفدار مشروطه سلطنتی. جلوی صحنه تصویر بزرگی از رضاشاه را قرار دادهاند! شاهی که از مشروطه جز مترسکی باقی نگذاشته بود٬ به گواهی تاریخ و خاطرات دولتمردان او و روزنامه هایی که بعد از سقوط او منتشر میشدند. مجلس فرمایشی٬ لوایح امری٬ فرامین ملوکانه و... حالا در سمینار بزرگداشت مشروطه عکس تمام قد او را گذاشته اند. روح رضاشاه اگر آنجا بود از خنده روده بر میشد اگر عکسش را می دید در چنان جایگاهی...
به مراسم دیگری میرویم. شهری از شهرهای امریکای شمالی با جمعیت ایرانی در خور توجهی. بزرگداشت ۱۸ تیر است و جنبش دانشجویی٬ و یا شاید هم به یاد زندانیان تابستان ۱۳۶۷ فرقی هم مگر میکند؟ هدف اعتراض به رژیم حاکم ایران است٬ حالا تحت هر عنوان و بهانه ای. اسم مراسم را هم گذاشتهاند بادکنکهای سیاه. عده ای ایرانی جمع شدهاند و پلاکارد هایی هم همراه آورده اند. دیگرانی هم که رد میشوند با تعجب نگاههایی میاندازند. حالا سخنران میآید. و او کسی نیست جز پرویز صیاد٬ یا همان صمدآقای خودمان٬ نماد صداقت روستایی و عدم مدرنیته در تلویزیون قبل انقلاب. صحبتهایی میکند و بادکنکهای سیاه را در هوا رها میکنند. بعد هم مردم سعی میکنند با او عکس یادگاری بگیرند٬ خودشان هم گیجند که با صمد آقایشان عکس میگیرند یا با فعال سیاسیشان!!
وقتی بود بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ خبرنکار مجله پیام امروز رفته بود با دکتر رضا منصوری استاد دانشکده فیزیک شریف مصاحبه کند. در مورد ۱۸ تیر و از این حرفها. دکتر منصوری هم گفته بود که چرا با من آمدی مصاحبه میکنی که من یک فیزیک پیشه هستم و حق ندارم برای عموم نظرات سیاسی بدهم. کلی روضه هم برایش خوانده بود که شما خبرنگاران- مردم ایران- چرا سراغ آدمها را عوضی میگیرید٬ از استاد فیزیک میخواهید مصاحبه سیاسی کند٬ استاد دانشگاه برای گذران زندگیش مسافر کشی باید کند٬ متخصص درس خوانده اجازه تدریس و تحقیق در دانشگاه ندارد و ...
خارج از دستور:« خبرنگارخارجی میاد تهران٬ میره مسجد٬ میبینه همه صف وایستادن واسه غذا ، میگه: مگه اینجا نماز نمیخونن؟ میگن: نماز میخوای برو دانشگاه تهران. میگه: پس دانشجوها کجان؟! میگن: اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداست برو زندان اوین. میگه: مگه دزدا رو نمیبرن زندان؟! میگن: زکی،پس کی مملکت رو اداره کنه؟»
مطالبی اخیراً خواندهام و دوست دارم لینک آنها را در این وبلاگ بگذارم. جالب اند:
مدیریت ایرانی(با نقاشی های زیبا و گویا)
خود شیفتگی ایرانی .
سرگیجه.( متوجه شدم که متن دیگر روی شبکه نیست. متن آن را دوباره اینجا نقل میکنم):
****
"سرگیجه
مادر بزرگ پدری شكسپیر هم ایرانی بود!
بزرگمهر شرفالدین bozorgmehr @ 40cheragh.com
احتمالاً در هنگام خواندن این یادداشت مجبور میشوید بارها و بارها دندانتان را از روی خشم به هم بفشارید. بزرگمهر شرفالدین سنگدلانه شماری از محبوبترین صفات و خصلتهای ما ایرانیان را زیر سؤال میبرد و انگشت اتهام را از غافلگیرانهترین راه ناجوانمردانه سوی ما میگیرد و عصبانیكنندهتر اینجاست كه در برخی مواقع و البته به باور خودش در بیشتر مواقع حق با اوست! یك هفته دندان روی جگر بگذارید و این مطلب را چند باری بخوانید (و بخوانیم) تا هفته دیگر حق او را كف دستش بگذاریم.
تحریریه چلچراغ
روزنامهها را كه ورق میزنی، حرف تازهای نیست. حرفهای خبرگزاریهای بزرگ بار دیگر نشخوار شدهاند و مصاحبههای تكراری و عكسهای تكراری بقیه جاها را پر كردهاند. اما در لابهلای این صفحات كسالتآور، گاه گاه ستونهایی هم پیدا میشوند كه خوانندههای ایرانی را سر ذوق بیاورند و باد به سینه آنها بیاندازند: كشف ایرانیهایی كه خارج از كشورشان به موفقیتهایی دست یافتهاند و ما تا امروز روحمان هم از آن خبردار نبوده. آیا میدانستی صاحب بزرگترین سایت تجاری اینترنت (EBay) یك ایرانی است، یا فلان فوتبالیست كه در آن تیم اروپایی بازی میكند مادری ایرانی دارد. گاه با خودم فكر میكنم ما جز این كشفیات پراكنده در قارههای دور چه حرفی برای گفتن داریم.
نمیخواهم تاریخمان را به صلابه بكشم و از این حرف بزنم كه ما ایرانیها، چگونه ما شدیم یا ایران ما چه حرفی برای گفتن دارد. مدتهاست كه دیگر حوصله این حرفهای تكراری را ندارم. علاوه بر این من نسبت به وضعیت امروز ایران چندان هم بدبین و منفی باف نیستم. مثلاً شخصاً معتقدم جوانان ایرانی نسبت به جوانهای كشورهای منطقه رویكردی عمیقتر به وقایع دنیای اطراف دارند، چرا كه هر چه باشد ما از معدود كشورهای منطقه هستیم كه تجربه یك تحول سیاسی را پشت سر گذاشتهایم و لااقل برای بهتر بودن اندكی تلاش كردهایم.
گفتارهای پراكنده این مقاله درباره مزیتهای ایران بر كشورهای همسایه هم نیست، چرا كه اگر با دیدگاهی واقع بینانه نگاه كنیم، میبینیم ایران در عرصه فرهنگ بینالملل آن قدرها هم شناخته شده نیست. از همه كسانی كه افتخارشان این است كه مدونا اشعار مولانا (رومی) را به زبان انگلیسی خوانده، عذرخواهی میكنم.
آینده ایران ما به كجا خواهد انجامید؟ این سؤال در ذهنهای ماست. هفته پیش در یك گردهمایی دوستانه بحث طبق معمول به اینجا كشید كه چه بلایی بر سر هویت ایرانی ما آمده است. من حرفهایم را درباره هویت متمایز جوان ایرانی در منطقه تكرار كردم، اما اكثریت جمع معتقد بودند ایران به هیچ وجه به جایگاهی كه «شایسته» آن بوده دست نیافته و نسبت به كشورهای منطقه بسیار عقب مانده است. در این مواقع معمولاً ایران با كشورهای عربی همسایه مقایسه میشود كه در چند سال اخیر از نظر تكنولوژیك جهشی چشمگیر كردهاند.
(اما آیا كشوری كه مردم آن آخرین مدل ماشینها را سوار میشوند و پرسرعتترین خطوط اینترنتی را دارند، در حالی كه زنانش از حق رأی و رانندگی محروم هستند، به راستی پیشرفته به حساب میآید؟) در این میان یكی از دوستان گفت: «در آمار معلوم شده كه هوش ایرانیها شصت درصد بیشتر از مردم جهان است و اگر شرایط و امكانات مساعد باشد، ایرانیها ثابت كردهاند كه میتوانند به بالاترین درجات برسند.» این حرف مثل توپ در جلسه صدا كرد و پس از آن دوستان برای تأیید هوش ایرانی مثالهای بسیاری زدند كه ناسا زیرنظر دانشمندان ایرانی اداره میشود یا بهترین متخصص جراحی عنبیه در جهان یك ایرانی است.
من نمیدانم چند درصد كاركنان ناسا ایرانی هستند یا پزشكهای ایرانی در بیمارستانهای آمریكا چه عملهای شگفتانگیزی انجام دادهاند. نمیدانم صاحبان چند سایت اینترنتی، اصلیتی ایرانی دارند یا نسب چند سیاستمدار، هنرپیشه یا فوتبالیست به زنان و مردان ایرانی میرسد. نكتهای كه برای من از هر چیز عجیبتر است این توهم خود برتربینی است كه ما ایرانیها نسبت به مردمان جهان داریم. پندار سركوفتهای كه در بسیاری لحظهها به راسیسم پهلو میزند؛ نژادپرستی از نوع ایرانی. این است بحث ما.
نمیدانم این پندار از كجا در ما ریشه دوانده كه ایرانیها باهوشترین مردمان جهان هستند، هنر تنها نزد ایرانیان است، یا ایران بزرگترین و «بهترین» صادر كننده مغز در دنیاست. گاه با خودم فكر میكنم چه سعادتی است برای جهان كه ایران هنوز یك كشور جهان سومی است كه اگر نبود، هیچ بعید نمیدانستم ما هم همچون هیتلر با شعار برتری قوم آریا به همسایگانمان بتازیم و عربها و تركها را قتل عام كنیم. نگاهی به وبلاگهای فارسی انداختم تا ببینم جوان ایرانی نسبت به «دبی» چه نگاهی دارد. برایم واقعاً عجیب بود كه كمتر كسی پیدا میشد كه از عربها به نام «سوسمارخور» نام نبرد و این دستاوردهای تكنولوژیك را شایسته چنین ملت عقبماندهای نداند. یكی حتی نوشته بود: «یادمه توی مجله عربی خوندم به گیگابایت میگن جیجابایت» و بعد از آن چند علامت خندهگذاشته بود. كسانی كه زیر این مقاله نظر یا Comment گذاشته بودند هم بعد از اعتراف به این كه این نكته باعث انبساط خاطرشان شده، نوشته بودند عربها حتی گوگل را هم نمیتوانند تلفظ كنند و به آن میگویند «جوجل». به نظر میرسد نژادپرستی به گونه مرموز و البته پنهانی در اعماق تفكر ما ریشه دوانده.
«حساسیتم از آنجا ناشی میشه كه میبینم ]عربها[ یك شانزدهم ما هم فرهنگ ندارند، ولی از ما پیشرفت بیشتری كردهاند.»یا«موسیقی غنی و با پتانسیل ما كه از موسیقی محلی كشورهای آمریكای لاتین به مراتب بهتر است در جهان به شدت مهجور مانده.»
نكته تلخی كه در همه این اظهارنظرها به چشم میخورد این است كه ما ایرانیها، اگر چه تحفه چندانی برای جهان امروز نداشتهایم (یا داشتهایم و فرصتی برای ارائه آن پیدا نكردهایم) حتی حاضر به پذیرش برابری فرهنگها هم نیستیم و معتقدیم عربهای سوسمارخور، چینیهای چشمبادامی یا تركهای .... به طرز ناجوانمردانهای حق ما را خوردهاند.
ما چگونه میخواهیم دم از گفتوگوی فرهنگی بزنیم در حالی كه هنوز بیشتر ایرانیان معتقدند تاریخ ایران تنها در عصر سه تیره هخامنشی، اشكانی و ساسانی خلاصه میشود و اقوام مهاجم، بیگانه و انیرانی و عرب یا ترك تبار و مغول هیچ تأثیری در شكلگیری هویت امروزین ما نداشتهاند؟ چگونه دم از گفتوگوی فرهنگها میزنیم وقتی میگوییم بعد از حمله اعراب، دیگر هیچ قوم ایرانی فرصت این را پیدا نكردند كه بر ایرانشان حكومت كنند؛ قاجارها را نمایندگان استعمارگران ترك بدانیم و غزنویان را دست نشاندههای خلفای عباسی و اعراب.
«ما ملتی هستیم كه پس از یورش تازیان، رنگ حكومتی ایرانی را بر خود ندیدهایم!»
به راستی جای تأسف و شرمساری است كه در قرنی كه دنیا عقدههای نژادپرستانه را باز میكند و كنار مینهد، ما این گونه به خونی كه در رگانمان جاری است غره شدهایم و این گونه به مبهمترین ریشههای نژادیمان، ارتجاع كردهایم. چگونه میخواهیم در فرهنگ جهانی حرفی برای گفتن بیابیم وقتی هنوز اصلیترین دغدغهمان این است كه «چه كسی پیدا میشه كه یه اعتراض نامه بنویسه برای ایرانیها كه به پارسی نگن فارسی».
میدانم این حرف، جنجالها و اعتراضهای بسیاری به دنبال خواهد داشت، اما باید بگویم كه به نظر من حماسه دفاع از نام خلیج فارس در برابر خلیج عرب، بیشتر از آن كه مبارزهای حقیقتجویانه یا تاریخی باشد، پیكاری بود كه بیشتر بوی تمایلات نژادپرستانه پان ایرانیستی و ضدعربی در آن به چشم میخورد. ما همان ایرانیهایی هستیم كه هنوز معتقدیم «دبی از صدقهسری پولهای ما دبی شد» و از تصور این كه در كشورهای دیگر ما را با اعراب اشتباه بگیرند، به خود میلرزیم: «برای ما كه در خارج از ایران زندگی میكنیم حتماً اتفاق افتاده كه مجبور میشویم به دیگران توضیح دهیم كه نخیر ما ایرانیان، عرب نیستیم و ... حتماً در ادامه هم از كوره در میرویم و به زور چماق سعی میكنیم در مغز نه چندان پذیرا برای آنان این موضوع را فرو كنیم.»
یا «چرا باید اجازه داد آنجا كه نامی از نشانههای ایرانی بودن میرود باز هم شبهه افكنده شود تا ایران را هر چه بیشتر در ذهن جهانیان، كشوری عرب بنمایند.»
به نظر میرسد هجوم ناگهانی ایرانیها به سایتهای اینترنتی برای دفاع از نام خلیج فارس، بیشتر حاصل تحریك احساسات «ضد عرب» باشد. مورد مشابه این را میتوان در مورد «حسین رضازاده» هم دید كه وقتی در بعضی سایتها از او به اشتباه به عنوان قهرمانی عرب یاد كرده شد، ایرانیان به خشم آمدند و باز هم نامههای petition پر كردند.
«یكی از بدترین مواردی كه در این مورد شنیدیم این بود كه دوستی میگفت پس از قهرمانی رضازاده در المپیك 2000 سیدنی، یك چینی یا ژاپنی به برادر او بابت كسب اولین مدال طلای اعراب در وزنهبرداری تبریك گفته بود و چه زوری زده بود این جوان تا به چهار، پنج نفر از حضار در آن صحنه حالی كند كه رضازاده عرب نیست و ما هم عرب نیستیم و فقط رسمالخطمان با اعراب یكی است و الخ». واقعاً امیدوارم هدف دوستانی كه از ایرانی بودن قهرمان ملیشان دفاع میكنند افشای حقیقت تحریف شده بوده باشد، نه برافراشتن رگهای غیرت ضد عرب.
همه اینها نشان میدهد كه ما «ایرانیها» آن گونه كه ادعا میكنیم مسأله فردیتگرایی را نپذیرفتهایم و در اعماق وجودمان هنوز باور نداریم در دنیای امروز، هویتهای فردی كم كم جانشین هویتهای جمعی و گروهی میشوند. ما هنوز اصرار داریم كه در یك نظام قبیلهای - قومی، تك تك ایرانیها یا ایرانی تبارهای دنیا را پیدا كنیم و در یك یاركشی كودكانه، آنها را جزو لشكریان خود ثبت كنیم. گویی هنوز باور نداریم كیستی هر انسان را منش و دانش او شكل میدهد نه خون رگانش و ملیت هر انسان را موطنی رقم میزند كه در آن آرام مییابد، نه جایی كه خودش یا پدر و مادرش در آن به دنیا آمدهاند. آیا باید خارجیهایی كه در ایران زندگی میكنند و توانستهاند ملیت ایرانی به دست آورند را برای همیشه خارجی و بیگانه بدانیم. این حقیقت تلخ هنوز وجود دارد: ما مردمان افغان را هیچ گاه برادر یا خواهر خود ندانستیم و بچههای آنها را كه از مادرانی ایرانی در خاك ما زاده شدهاند هیچ گاه ایرانی ندانستیم. پان ایرانیسم این گونه در ما ریشه دوانده است.
اروپا و جهان سالهاست از نژادپرستی میگریزد. كشتار جنگ جهانی دوم و هیولای نازیسم، كشتار ارامنه، یهودیان، مردمان رواندا و بوسنی این آگاهی را به جهان - به خصوص اروپا - داد كه اندیشه ساده نژادپرستی و توهمهای خود برتربینی چقدر میتواند ویران كننده و مرگآور باشد. انجمنهای ضد نژادپرستی سالها و دهههاست در جهان به روشنگری مشغولند. لطیفههای ملیتی كم كم از حافظه اروپاییها پاك میشود، اما ما بدون هیچ گونه دغدغه و پروایی، سالهای سال است كه جوكهای قومی و نژادی تولید میكنیم و آن قدر جسور شدهایم كه این لطیفهها را در وب سایتهای اینترنتی جمعآوری كنیم تا هیچ كس از آنها بینصیب نماند. باید به دیگران خندید وقتی نژاد برتر هستی، مخصوصاً كه برخی از ما تازگیها این را هم به افتخاراتمان افزودهایم كه علامت صلیب شكسته در اصل ریشهای ایرانی داشته و آریاییها از همان اول از اقوام دیگر باهوشتر بودهاند.
خودشیفتگی در ایران، یك خودشیفتگی خونی هم نیست، چرا كه ما، ایرانیهایی را كه اقلیت دینی به حساب میآیند نیز به چشم دیگری مینگریم.
این به تنهایی نشان میدهد كه راسیسم ایرانی تا چه حد ناخودآگاه و بدون تعقل است و این پنهان بودن همیشگی، شاید ویژگی شرقی آن هم باشد. جالب این است كه تاكنون هیچ رساله مدون و شناخته شدهای درباره نژاد ایرانی بر سایر نژادها نوشته نشده با این حال اعتقاد به برتری ژن ایرانی به گونهای سینه به سینه و دهان به دهان در این قوم حفظ شده و در ذهنیت ما جا باز كرده است. ما هیچ جا نخواندهایم كه ایرانیها، برترین ملت هستند، اما وقتی از دستاوردهای ایرانیها در قارههای دور مطلبی میخوانیم، شیرینی لبخندی در درونمان نقش میبندد، سری تكان میدهیم و با خود میگوییم میدانستم، میدانستم كه من با همه جهان فرق میكنم. این جسارت تا آنجا پیش میرود كه ما نویسندگان ادبیات جهان را دزدهای بیاخلاقی میدانیم كه به گنجینه هزار و یك شب یا مثنوی ما تاختهاند و علت شهرت امروز آنها استعماری است كه در حق فرهنگ باستانی ما روا داشتهاند. نیكلسون، اِ. پوپ یا آنماری شیمل برای ما شرقشناسان علاقهمند به ایران نیستند كه زبان فارسی را آموختهاند كه ایرانی شوند؛ آنها در چشم ما مهاجمان مقبرهاند كه فرهنگ دست نخورده ما را دستاویز شهرت خود ساختهاند كه ما اگر این لطف را به آنها نمیكردیم، بیچارهها چندان به چشم نمیآمدند.
اما چگونه شد كه ما دیگر نتوانستیم حرفی برای جهان داشته باشیم. مسلماً تقصیر ما نیست و اصلاً به كم كاری و تنبلی و آسودهطلبیمان مربوط نمیشود. پا نفارسیسم یا آریاگرا بودن ما را به توهمهای توطئهای میرساند كه به ما نشان میدهد «آنها» نگذاشتند ما آن گونه كه شایسته آنیم در جهان بدرخشیم.
«اما هموطنان، ایرانیان، پارسیان، فرزندان آریایی كوروش و داریوش، جهان چیزی از تاریخ و هزاران سال پیش ما نمیداند، چیزی از فرهنگ ایرانی ما، چیزی از نخبگان و اندیشمندان ما نشنیده است. ایران ما را كشوری گرم و سوزان میداند... و باور ندارد كه در ایران هم باران و برف میآید.]![باور ندارد كه در ایران ماشین سواری به وفور یافت میشود، چه برسد به این كه بداند زانتیا و ماكسیما و پرشیا تولید میشود ]![ بمباران رسانهای كار خود را كرده است و خیلی بیشتر از آن كه «مستحق»اش باشیم خراب شدهایم.»
وقتی هویت خودت را در ارتجاعی نژادپرستانه دنبال كنی، دستاویزی جز بهانههای كودكانه هم نخواهی داشت. تعصبات میهن پرستانه، قومی و نژادی ما به آنجا انجامیده كه ما مدالهای المپیادهای علمی چند جوان زحمتكش ایرانی را، نشانه هوشمندی خود میدانیم. هر چه باشد ما ملت برتریم و البته این آمادگی را داریم كه اگر فرصتی دست دهد و قدرتی به دست آوریم فرآیند «اصلاح نژادی بشر» را آغاز كنیم. چه، پادشاهانی كه به آنها افتخار میكنیم هم كاری بیشتر از این نكردهاند."
****
بسیار میبینیم که اطرافیان از سیاست های دولت انتقاد میکنند٬ طوری از رییس جمهور انتقاد میکنیم گویی از سیاره دیگری برای ما انتخاب و فرستاده شده است. اما از من بشنوید ما اکثر همتای اوییم و دلیلی نمیبینم اگر جای او بودیم رفتار چندان متفاوتی در پیش میگرفتیم. به قولی ۸۵٪ ملت احمدینژاد هستند٬ حالا شاید در ظاهر معلوم نباشد اما در باطن اگر دقیق شویم رفتار ها مشابه است٬ حس عقل کل پنداشتن خودمان٬ در هر کار مربوط و نا مربوطی نظر دادن٬ خود را مرکز توجه پنداشتن٬ رویابافی و در آن زندگی کردن و ...
باورتان نمیشود این را ببینید. با این توضیحات:
نویسنده متن نویسنده ایست که خودش را ارزشی میداند و غیر حکومتی٬ فارغالتحصیل از مدرسه استعدادهای درخشان و دانشگاه صنعتی شریف در رشته ای فنی٬ غرب رفته و امریکا دیده. آزاد اندیش و لابد روشنفکری که چشم برخی به دهان ایشان است. ایشان با دیدن تصویری از مراسم اهدای نشانهای المپیاد ریاضی ۲۰۰۶- تصویری که دانش آموز ایرانی را پرچم بدست در کنار دانش آموز دیگری ٬ اسراییلی٬ شرکت کننده و پرچم بدست نشان میدهد- اسب خیالشان را به پرواز در آورده اند و از آن ماجرایی حماسی خلق کرده اند. چیزی در مایه های هاله نور در مقیاسی دیگر! داستان آنقدر مبتذل است که از تکرار آن در اینجا خودداری میکنم. جالب این است که ایشان تا حال لابد از اشتباه خودشان مطلع شده اند- این را از نظرات برخی که واقعیت ماجرا را در پایین ذکر کرده اند میگویم- اما با کمال....َت هنوز نوشته ایشان بر تارک اینترنت میدرخشد و سندی است بر بلاهتشان و اصرار ایشان بر اینکه همه داستان حماسی پرداختهشان را بخوانند و نشئه شوند که بعله هنوز آرش کمانگیری داریم و دوره دوره نامردی! خواندن نظرات خوانندگان به ذوق آمده هم خالی از تفریح نیست.
نمیدانم این جمله را کجا خواندم که:«فدای آنان که حقیقت را فدای مصلحت نکردند.»
---
این هم از نظرات خوانندگان آنجا که چون تضمینی نیست چند روز دیگر هم آن جا باشد- مثل برخی نظرات دیگر که پس از مدتی حذف شدند- اینجا میآورم:
"سلام.
من که روزی عضو تیم المپیاد ریاضی بودهام و چندین سال از همراهان تیم، هیچ نشانی از پروتکل مورد اشاره شما ندیدهام! در عمل نیز هر ساله چه در مراسم افتتاحیه و چه در مراسم اختتامیه بسیاری از شرکتکنندگان با پرچم به بالای سن میروند. این موضوع را میتوانید در سایتهای المپیاد در این سالها ببینید.
هر ساله نیز برخی از دانشآموزان ایرانی، در صورت تمایل، چنین کاری را انجام میدهند. داستانی که شما تعریف کردهاید، طبق گفته دوستانی که در این مراسم حضور داشتهاند، تنها ساخته و پرداخته ذهن شماست؛ عدم رعایت پروتکل، در آوردنِ پرچمِ جمهوری اسلامی از میله پرچمهای سالن، جلبِ توجهِ سایران و ...
امید نقشینه ارجمند"
پس نوشت: این هم شاهدی دیگر که ۸۵٪ ملت ما...
پسپسنوشت: اینجا بلاخره جواب دانشآموز ایرانی صاحب عکس را چاپ کردند.
نقل از بیبیسی فارسی:
«کسرايی: رضاشاه بايد قبل از مشروطيت می آمد
سيروس علی نژاد
محمد سالار کسرايی متولد ۱۳۴۱ و از سال ۱۳۷۶ تا کنون عضو هیأت علمی پژوهشکده امام خمينی و انقلاب اسلامی در گروه جامعه شناسی انقلاب است. وی دکترای خود را در رشته علوم سياسی از دانشکده حقوق دانشگاه تهران دريافت کرده و دارای تحقيقاتی در زمينه روابط ايران و اروپای غربی و سياست خارجی ايران در آسيای مرکزی است. « تاريخ انديشه های سياسی در غرب » و « چالش سنت و مدرنيته از مشروطيت تا ۱۳۲۰ » از آثار اوست. گفتگوی ما با او درباره انقلاب مشروطه و حول کتاب چالش سنت و مدرنيته صورت گرفته است.
--------------------------------------------------------------------------------
*يک موضوع مهم در خط سير کلی نهضت ترقی خواهی ايران، اين است که استقلال بر دموکراسی و آزادی خواهی پيشی می گيرد و شايد بهانه جلوگيری از تحقق آنها می شود. هم در انقلاب مشروطه و هم در انقلاب ۵۷ اين نکته به شدت آشکار است. با توجه به اينکه استقلال ايران جز در موارد معدودی مانند قرارداد ۱۹۰۷ که آن هم از روی کاغذ فراتر نرفت، هرگز در سده های اخير دست کم به شکلی که در کشورهای استعماری ديده ايم مورد تجاوز قرار نگرفته، اينهمه تأکيد بر استقلال که حتا در انقلاب اسلامی در ابتدای شعارها قرار داشت برای چيست؟ آيا اين نوعی فرار به جلو برای جلوگيری از استقرار دموکراسی نيست؟
**اين بخشی از فرهنگ ماست. - می خواهم شما را برگردانم به گذشته های خيلی دور. - در واقع ترسيم يک ديگری در مقابل خود، نوعی بازيابی هويت ملی است. اين موضوع در شاهنامه فردوسی از همه جا آشکارتر است. افراسياب يک ديگری کامل است. همه بدی های روزگار در وجود اين ديگری جمع است؛ دروغ می گويد، رياکار است، فريبکار است، ترسو است، هرچه خصلت بد بتوانيد تصور کنيد در وجودش هست. در عوض رستم يک خودی تمام عيار است.در قامتش مردانگی، جوانمردی، زور بازو، نجابت، احساس و همه چيزهای خوب جمع است. يک آدم ايده آل به تمام معنا شرقی و ايرانی در وجود رستم گرد آمده است.
به اعتقاد من اين طرز تفکر بعدها قامت های ديگری به خودش گرفته است. فرض کنيد اين بيگانه ای که آمده به ايران اين بار روسيه است، انگليس است. همچنان که برای ما همه مشکلات دنيا زير سر انگليس است. انگليس جايگاه خود را در فرهنگ ما از دست نداده است. هرچه در دنيا اتفاق می افتد همچنان زير سر انگليس است. اگر بخواهم مدلی برای بحثی که شما در انداخته ايد درست کنم همين است. يکی از آرزوهای من اين است که برگردم به شاهنامه و مدتی روی آن کار کنم. انديشه سياسی فردوسی در شاهنامه، سالها پيش موضوع يک کار تحقيقی من بود. به همين جهت اين بحث خيلی برای من جالب است که شاهنامه، اين خود و ديگری را که بخشی از فرهنگ ماست و همچنان هم ادامه پيدا کرده، چطور ترسيم کرده است.
موضوع استقلال را هم شايد در همين بحث بتوان ديد. البته در اين مورد هم تأکيد بايد کرد که ما به هر حال در قرن نوزدهم و بخش مهمی از قرن بيستم مقداری ضرب و شتم از بيگانگان ديديم. کشور ما در جنگ جهانی اول و دوم اشغال شد. مسائلی از اين قبيل را نمی توان ناديده گرفت. نمی توانيم ناديده بگيريم که شاه ايران، ناصرالدين شاه می گويد اين چه مملکتی است که اگر بخواهم به جنوبش بروم بايد از انگليسی ها اجازه بگيرم، و اگر به شمالش، از روسها. همه اينها جزيی از فرهنگی است که بعدها گسترش پيدا کرد.
اينقدر اين ها قدرت داشتند که قبله عالم ما هم ناله می کند. کسی که به قول جيمز موريه چنان به او تعظيم می کردند که سرشان به زمين می خورد. يا از دويست سيصد متری کفش های خود را در می آوردند که به مقام او خدشه ای وارد نشود.
بنابراين، اينطور می توانم بگويم که اين بخشی از فرهنگ ما شد. دخالت انگليس و روسيه در ايران در طی حدود دو قرن اخير در حافظه تاريخی مردم ايران ثبت شده است. دخالت انگلستان در روی کار آمدن رضا شاه، سقوط وی و نيز کودتای ۲۸ مرداد بر کسی پوشيده نيست. بعدها با ورود آمريکا و دخالت آن کشور در امور داخلی ايران اين وضعيت تشديد هم شد و در انقلاب ۵۷ نمود پيدا کرد.
*درست ولی آيا نبايد در اين موضوع بازنگری کرد. اين نگاه ما به اين شکل به استقلال، با همه اسطوره ای که پشت آن هست درست نيست. ما ناچار بايد با ديگران زندگی کنيم و ديگران معلوم نيست که کمتر از ما افتخار داشته باشند، کمتر از ما درايت و هوشياری و انسانيت داشته باشند. اين نگاه خوار و خفيف کننده به غير که در وجه استقلال بروز می کند چه معنی دارد؟
**با کليت بحث شما موافقم. بخصوص که ما با اين طرز تفکر با پديده جهانی شدن به شدت مشکل داريم. يعنی اين واگرايی فرهنگی که در بخشی از فرهنگ ما وجود دارد، مشکلات عديده ای برای ما ايجاد خواهد کرد که برای جذب در فرهنگ جهانی، در تجارت جهانی يا تأثير گذاری بر فرهنگ جهانی مشکل خواهيم داشت. اما اعتقاد ندارم که اين پيشينه ها ريشه اش در دويست سيصد سال اخير است، ريشه اش خيلی دورتر است. البته در دويست سال اخير تشديد شده است.
*شما عقيده داريد که مشروطه طفل پيش از موعد بود و به همين دليل ناکام ماند و نتوانست نظم مستحکم و جديدی ايجاد کند. اما حالا که صد سال از مشروطه گذشته هر کس می تواند ببيند که هنوز جريانی پيشروتر از آن به وجود نيامده است. آيا اين نشان نمی دهد که در واقع هر زمان اين اتفاق می افتاد – دست کم تا صد سال بعد از خود - باز هم با توجه به وضعيت اجتماعی سياسی جامعه ايران ناکام می ماند. کِی می توانست اتفاق بيفتد که نگوييم طفل پيش از موعد بود؟
**زاويه بحث من اين نبود. ديدگاه من در کتاب مورد اشاره شما اين است که زمينه های اجتماعی لازم برای بسته ای به نام مشروطيت در جامعه ايران از حيث اجتماعی، اقتصادی و سياسی وجود نداشت. بحثم برسر اين نيست که آنچه به عنوان جريان روشنفکری در نيمه دوم قرن نوزدهم در ايران شکل گرفت کاستی داشت. نه، حرف های روشنفکران آن دوره همچنان ايده آل، روزآمد و منطقی است. همين امروز هم شايد کمتر کسی بتواند آن حرف ها را به آن استواری و با آن کلام بيان کند. از قضا حرف هايشان، از « يک کلمه » مستشارالدوله تا روزنامه قانون ميرزا ملکم خان نشان می دهد که مشکلات جامعه ايران را فهميده بودند.
بحث من اصلا به اين معنا نيست که کار روشنفکران کاستی داشت. حرف من اين است که زمينه های اجتماعی برای بسط اين بسته فکری وجود نداشت. برای بسط هر انديشه ای شما نياز به حشم و خدم داريد. در اروپا بورژوازی شکل گرفت. بورژوازی در واقع نيازمند گسترش اين فکر بود. منافعش در گرو بسط دمکراسی بود. با رشد بورژوازی در اروپا قشر جديدی شکل گرفت که کارش داد و ستد بود، تجارت بود، کشاورزی و غيره بود. اين قشر اول با پادشاه مستبد همدست شد و بساط طبقات پيشين را برچيد، زمينه های لازم را فراهم آورد، و خواست های خود را بر کرسی نشاند.
ولی در دوره مشروطه، ما اين وضع را نداشتيم. در صدر مشروطه چند درصد جامعه ايران با سواد بودند؟ اصلا جامعه آن روز ايران می فهميد که مشروطيت يعنی چه؟ می فهميد دموکراسی يعنی چه؟ حتماً در درک اين امور مشکل داشت. گرچه می توانيم بگوييم که عقلانيت اقتصادی حکم می کرد که يک سری چيزها را بفهمند اما فهم به هر حال نياز به يک سری عوامل دارد. جامعه ايران آمادگی پذيرش اين را نداشت که يک دفعه نظام شاه شاهان به هم بريزد و خود جامعه بيايد جلو و کارهای خودش را خودش انجام دهد. مجلس تشکيل شود. گرچه همچنان مجلس اول رويايی است. بحث های مجلس اول را که می خوانيد فوق العاده جالب است و نشان می دهد که چقدر پيشرفته تر از مجالس بعدی است. حرف من اين است که زمينه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی برای بسط چنين فکری وجود نداشت.
همچنان اعتقاد دارم که دولت رضاشاه بايد قبل از مشروطيت می آمد. دولت مطلقه قبل از انقلاب های اجتماعی قرن هفدهم و هجدهم آمد و جاده را صاف کرد. دولت مطلقه چه کرد؟ وحدت سرزمينی ايجاد کرد. ناسيوناليسم را بسط داد. وحدت قضايی ايجاد کرد. جاده و راه و راه آهن ساخت تا تجارت بسط يابد. به دنبال آن فضا باز شد و نهايتا به انقلاب اجتماعی منجر شد و پشت سر آن دموکراسی آمد. وگرنه همه کشورهای اروپايی يک دوره دولت مطلقه را دارند. گرچه تاريخ هميشه خطی پيش نمی رود. مقايسه اينجا و آنجا شايد درست نباشد اما آنچه در اينجا اتفاق می افتد اين است که ما از آنجا نمونه می گيريم. اعتقاد من اين است که اگر امير کبير، رضاشاه بود آن چيزی که به عنوان انقلاب مشروطه، ديرتر يا زودتر اتفاق می افتاد، بيشتر می توانست به جايی برسد.
*البته در کتابتان هم اين بحث را کرده ايد. جمله ای هم از يکی از انديشمندان غربی نقل می کنيد که بورژوازی را برابر دموکراسی می دانست. ولی سوال من و مسأله من اين است که چرا کميت ما هنوز هم لنگ است.
**در اين مورد می توان به مشکلاتی که در مورد بورژوازی در ايران وجود دارد اشاره کرد. مانند احمد اشرف اعتقاد دارم که پيوند بازار و روحانيت اجازه نداده است آنچه بورژوازی می ناميم در ايران شکل بگيرد. بازار ما همچنان سنتی باقی مانده، از پوسته خود خارج نشده و اجازه نداده بخش های جديد تر بازار، چه بورژوازی کمپرادور، چه بورژوازی ملی رشد کند. در واقع امتناع از نو شدن در درون بازار ايران نهفته است.
مثالش اين است که همه کسانی که پيش از انقلاب يا بعد از انقلاب خواسته اند با بازار تهران حتا از نظر مکانی در بيفتند، به نحوی از صحنه سياست حذف شده اند. از آخرين شهردار زمان شاه بگيريد که می خواست جای بازار را تغيير دهد تا کرباسچی و ديگران. اگر کسی جرأت کند بازار تهران را تغيير دهد و بگويد اينهمه شلوغی مرکز شهر برای چيست، اين بازار را برداريد و به جای ديگر ببريد و اين بازار را بردارد و به جای ديگر ببرد، يکی از بزرگترين خدمات را به جامعه ايران کرده است. ترکيب اين را به هم بريزد. چون اين بافت سنتی قواعد خاص خودش را هم حاکم کرده است. همچنان اعتقاد دارم که بورژوازی سنتی ما – اگر بتوان چنين اسمی گذاشت – خيلی از درون متحول نشده و بخشی از امتناع جامعه ايران به سمت نو شدن در درون همين بافت نهفته است.
*بحث بازار و سنت مرا به ياد صدر مشروطه می اندازد که اتفاق جالبی در آن می افتد. در آن دوره تجار بزرگ همدست روشنفکران ترقی خواه هستند. يعنی طرز فکرشان طرز فکر روشنفکرانی است که قصد دارند قانون را حاکم کنند، استبداد را براندازند، پارلمان به وجود بياورند. به هر حال تفکرشان با تفکر سنتی بازار از زمين تا آسمان فرق دارد. مهمتر اينکه مردم دينداری هستند که دين شان از سياست شان جداست. رسيدن به اينکه ما قانون می خواهيم و دين از سياست جداست نزد بازاری ها و سنتی ها و حتا قشر بزرگی از روحانيت دوره مشروطه از کجا ناشی شده بود؟
**بخش عمده ای از رهبران فکری نيمه دوم قرن نوزدهم تاجر بودند. مگر طالبوف و ديگران تاجر نبودند. اما همه آنها متاثر از فضای بيرون از ايران قرار داشتند. تجاری هستند با سواد که تحت تأثير تحولات دنيا قرار گرفته اند. ايران بعد از سقوط صفويه در ۱۷۲۲ تا روی کار آمدن آقا محمد خان، صحنه جنگ های قبيله ای بود. گرچه ما عظمت نادر و ديگران را فراموش نخواهيم کرد اما دوره او کوتاه است و قبايل ديگر می آيند می زنند و داغان می کنند.
بخشی از جامعه ايران که در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم تحولات دنيا را می بينند همين تجار اند. چرا ايرانيانی که رفته اند جاهای ديگر و برگشته اند "حيرت نامه" نوشته اند؟ برای اينکه واقعا دچار حيرت شده بودند. اينجا کجاست؟ مردم اينجا چطور دارند زندگی می کنند؟ شيوه معيشت شان، نوع رفتارشان، برخوردشان و حتا لباس پوشيدنشان چرا اينهمه متفاوت است؟
تجار ما هم از همين نوع بودند. حتا به هند که می رفتند دچار حيرت می شدند. هندی که تنها سايه ای از انگليس بود. به عثمانی می رفتند دچار حيرت می شدند چون آنها در معرض مستقيم امواج جديد مدرنيته قرار داشتند و زودتر از ما تحت تأثير قرار می گرفتند. تجار ما تحت تأثير امواج مدرنيته قرار گرفتند. بنابراين اولين گروه هايی هستند که نسيم غرب و مدرنيته را حس کرده اند.
*اما هم تجار و هم روحانيت همدست بازار و تجار پيشرو در دوره مشروطه به نظر می رسد بعدها عقب نشينی می کند و بار ديگر به سوی سنت خيز بر می دارد.
**درست است که روحانيت ايران بعد از انقلاب مشروطه در لاک خودش فرو می رود اما مرتب خودش را بازسازی می کند و مرتب به عنوان يک قشر اجتماعی خود را بازتوليد می کند. روابط خودش را هم با قدرت بازتعريف می کند. از صفويه به بعد روحانيت در اين مسير می افتد که روابط خودش را با قدرت بازتعريف کند. وقتی می خواهد رابطه خود را با قدرت تعريف کند تئوری حکومت می نويسد.
اين روحانيتی که در اين دوره داريد و آن بازاری که در اين دوره داريد در اين شصت هفتاد سال منافع شان همسو شده است. روابط شان تنگ تر شده، با هم از لحاظ فرهنگی گرايش های نزديک تری پيدا کرده اند و خيلی متفاوت شده اند از آن بازاری که در عصر مشروطيت وجود داشت. اعتقاد ندارم که به غير از بخش فکری روحانيت در دوره مشروطيت، بقيه خيلی فهميده باشند که چه اتفاقی دارد می افتد. خود [ سيد محمد ] طباطبايی بعدها گفت که ما که نمی دانستيم چه اتفاقی دارد می افتد. به ما گفته بودند مشروطه اين است، ما هم همراه شديم.
علاوه براين، شعار انقلاب ها همواره آنقدر کلی است که هر کسی از ظن خود يارش می شود. بالطبع گروه های اجتماعی مختلفی جذب انقلاب می شوند ولی بعدها می فهمند چيزی که می خواستند اين نيست. بنابراين درست است، تجار ايرانی که غالبا تجاری هستند که با دنيای خارج در تماس هستند، نه تنها در بخش سياسی حامی مشروطيت قرار دارند بلکه جزو بخش فکری مشروطيت اند و کاملا در دو متن اجتماعی متفاوت به سر می برند و اگر بخواهيد آنها را با تجار و بازاری های انقلاب ۵۷ مقايسه کنيد خيلی شباهت بين آنها پيدا نمی کنيد.
*برای من قابل درک نيست که چرا انقلاب مشروطه صد سال پيشتر از انقلاب اسلامی دارای قانون اساسی مترقی تری بود. گيرم بازار همان بازاری باشد که از نو شدن امتناع می ورزد. تصور هم نمی کنم که انقلاب به سطح سواد جامعه بستگی داشته باشد هر چند که می توان پنداشت که سطح سواد و آگاهی جامعه در پديد آمدن يا شايد در پديد نيامدن انقلاب موثر می افتد.
**آرمان ها و اهداف انقلاب مشروطه بسيار پيشرفته است. در باره افکار و عقايد و انديشه های انقلاب مشروطيت هم در کتاب گفته ام. در اين موارد با شما بحثی ندارم. بحث من در متن اجتماعی انقلاب مشروطه است. در اينکه وقتی يک رويدادی اتفاق می افتد، آيا جامعه توان حمل آن را دارد يا ندارد. کجا کوتاه می آيد و کجا نمی آيد.
متفکرين ما نه در عهد مشروطيت و نه در انقلاب ۵۷ به قدرت سنت توجه نکرده بودند. قدرت سنت به لحاظ مقاومت و بسيج نيروها غير قابل اندازه گيری است. در ايران وقتی صحبت از سنت می شود همه سراغ مذهب می روند. اما سنت يک بسته ای است مرکب از فرهنگ و آداب و فلسفه سياسی و خيلی چيزهای ديگر. و اين همچنان دارد خود را بازتوليد می کند.
گرچه همان جامعه نشان داد که در مقابل تعطيل مشروطيت توسط محمد علی شاه عکس العمل نشان می دهد. اما اين را تکرار می کنم که گروه دومی که پس از استبداد صغير بر سر کار آمدند، از لحاظ اجتماعی و سياسی و فرهنگی کاملا با گروه اول فرق داشتند. آنها که در دور دوم بر سر کار آمدند همه سران قبايل بودند. اصلا اعتقاد ندارم که دور دوم مشروطيت تداوم هفتاد هشتاد درصدی مجلس اول است. همينطور عقيده ندارم که انقلاب اسلامی را بتوانيم با انقلاب مشروطيت مقايسه کنيم. انقلاب ۵۷ تحت شرايط ديگری اتفاق افتاد و آرمان هايش متفاوت است. گرچه می توانيم بگوييم که لايه هايی از آنچه در انقلاب مشروطه خواست مردم بود در انقلاب ۵۷ هم وجود دارد. با وجود اين اينها دو متن متفاوت اند، دو مورد متفاوت اند. و هر کدام را بايد جداگانه بررسی کرد.
اينکه چرا در جامعه ايران، يکصد سال بعد، همچنان دعوای استبداد و دموکراسی حاکم است، قابل بحث است. من در کتاب هم تا حدی به موضوع اشاره کرده ام. متفکرين ما نه در عهد مشروطيت و نه در انقلاب ۵۷ به قدرت سنت توجه نکرده بودند. قدرت سنت به لحاظ مقاومت و بسيج نيروها غير قابل اندازه گيری است. در ايران وقتی صحبت از سنت می شود همه سراغ مذهب می روند. اما سنت يک بسته ای است مرکب از فرهنگ و آداب و فلسفه سياسی و خيلی چيزهای ديگر. و اين همچنان دارد خود را بازتوليد می کند.
متفکرين دوره مشروطه شايد به اين نکته واقف نبودند که سنت می تواند خودش را بازتوليد کند و می تواند در شرايط زمانی و مکانی متعدد رو بيايد. اين همان چيزی است که رو آمد و نشان داد که خيلی هم می تواند پايداری کند و حرف خود را بزند و به کرسی بنشاند. بنابراين شايد بخشی از سوال شما را همين بحث قدرت سنت بتواند جواب بدهد.
*من با حرف شما مخالفتی ندارم. نه تنها آنچه می فرماييد از نظر من درست است بلکه تصور می کنم در اين دوره سنت نشان داده است که بهتر از اصلاح گری و نوگری می تواند خود را بازتوليد کند.
**بله به خاطر شرايط اجتماعی سياسی.
*حالا هم اشاره کرديد و در کتاب شما هم عنوان می شود که نمايندگان مجلس اول و پيروزان مشروطيت به هنگام صدور فرمان مشروطيت و تشکيل مجلس اول، با فاتحان تهران پس از استبداد صغير و خلع محمد علی شاه با يکديگر تفاوت اساسی داشتند. چه تفاوتی ميان آنان موجود بود. يا بهتر بگويم در ديدگاههای آنان چه تفاوت هايی وجود داشت؟
**شايد در دو اصطلاح بتوانم همه آن چيزهايی را که می خواهم بگويم روشن کنم. گروه اول به همين معنايی که ما در عصر مدرن به کار می بريم، روشنفکر بودند. گروه دوم سران قبايل بودند يا حد اکثر سران نظامی بودند.
مثلا کسانی که از شمال برای فتح تهران آمدند، در رأسشان سپهدار تنکابنی بود که سردار محمد علی شاه بود و در شکستن بست مشروطه خواهان در مسجد شاه و در حمله به آزديخواهان تبريز نقش ايفا کرده بود. بعدها با محمد علی شاه اختلاف پيدا کرد و رفت در املاکش در تنکابن نشست. در گيلان وقتی آزاديخواهان دنبال کسی می گشتند که برای حمله به تهران هدايتشان کند رفتند سراغ سپهدار تنکابنی؛ گفتند آقا شما فنون نظامی بلديد با محمد علی شاه هم که رابطه تان خوب نيست، بياييد برويم تهران را فتح کنيم.
در تبريز ستارخان و باقر خان با همه احترامی که برای شان قائل هستيم اصلا رهبران فکری نبودند. اصلا هيچ فکری نداشتند. از جنوب هم که سران بختياری آمدند و سردار اسعد بختياری با سوادشان بود. اينها چه داشتند؟ مشروطه اول دنيايی از عظمت بود. دنيايی از فکر بود. آدم هايی که در آن بافت فکری بودند حرف برای گفتن داشتند. دسته دوم حرفی برای گفتن نداشتند، فقط آمدند قدرت را قبضه کردند. مجلس هم ايجاد شد. اما اين مجلس کجا، آن مجلس کجا. اين آرمانها کجا، آن آرمانها کجا. تازه همين هم ادامه پيدا نکرد.
در سال ۱۹۱۱ روسيه به ايران التيماتوم داد و مجلس برچيده شد. يعنی فقط دو سال بعد از فتح تهران مجلس مشروطيت برچيده شد. چيزی باقی نماند. بعد هم ايران شد محل منازعه قومی و قبيله ای. ممکن است ما امروز برای کوچک خان خيلی احترام قائل باشيم يا خيابانی و پسيان و ديگران. ولی اينها هيچ آرمانی نداشتند. فرض کنيم امروز ميرزا کوچک خان هست و تمام ايران را هم در دست دارد. چه کار می خواهد بکند؟ اصلا درون آن جنبشی که او به پا کرد پر از تناقض بود. کمونيست بود، سوسياليست بود، مذهبی هم بود.اگر جريانش را رها می کردند خودش از هم می پاشيد. ديگران هم همينطور .
*يعنی شما فکر می کنيد که اينها مرده ريگ مشروطيت دوره دوم بود؟
**بله. به نحوی يا به نوعی پيامد مشروطه دوم بود. چون آرمان های مشروطه اول همه فرو ريخته بود. در مشروطه دوم به سوی بلوايی رفتيم که سبب جنگ فکری و بلوای فرهنگی داخلی شد. نهايتا رضاشاه به عنوان يک سنتز اين حوادث ظهور کرد. رضاشاه سنتز حوادث ايران بود و بسياری از روشنفکران از ملک الشعرا بهار گرفته تا ديگران، از روحانيان برجسته مثل نائينی و ديگران همه هواداران پر و پا قرص رضاشاه بودند و از او حمايت می کردند.
*بعد از رفتن محمد علی شاه و آمدن احمد شاه کشور ما حقيقتا دچار هرج و مرج شده بود. وضع به جايی رسيد که هر سه ماه يک دولت عوض می شد. وقتی اين وضع دولت باشد وضع ملت معلوم است. تازه حکومت مرکزی در هيچ جای کشور قدرتی نداشت. ميرزا کوچک خان در شمال، خيابانی در تبريز، شيخ خزعل در جنوب و ديگران در جاهای ديگر کشور را بين خود تقسيم کرده بودند. اما سوال اين است که اين همه پراکندگی و هرج و مرج از چه ناشی می شد؟
**با انحلال و به توپ بستن مجلس در سال ۱۹۰۸ بسياری از رهبران مشروطه تار و مار شدند. آن بنا فرو ريخت. مشروطه دوم در واقع بنای جديدی بود. اما نتوانسته بود برای محمد علی شاه يک جايگزين بگذارد. احمد شاه بچه ای بود که او را بطور سمبوليک جای محمد علی شاه گذاشتند. بنابراين کار به هرج و مرج کشيد. سران قبايل آمده بودند تهران را گرفته بودند و بزودی در بين خود آنان اختلافات عميق به وجود آمد. ماجرای ستارخان و باقر خان و ديگران معروف است. چه کسانی صدر اعظم شدند؟ همانها که در دوره قبل با مشروطيت مخالف بودند. مگر عين الدوله مخالف مشروطه نبود. اينها دشمنان قسم خورده مشروطيت بودند. چطور می توانستند به مشروطه خدمت کنند. محمد ولی خان تنکابنی همينطور.
*استبداد اين دوره قابل فهم است. چيزی که فهم آن دشوار است هرج و مرج بی اندازه ای است که در مملکت به وجود آمد. وضع به گونه ای شد که وقتی رضا شاه آمد در واقع موهبتی بود که از آسمان نازل شده بود.
**بله. خود ملک الشعرای بهار می گويد ما منتظر دستی از غيب بوديم که برون آمد. از لحاظ فرهنگی جامعه دچار واگرايی عجيبی شد. همه از خود می پرسيدند چه شد؟ آيا نتيجه آن آرمانهای بزرگ اين است؟ اين واگرايی ها همواره در جامعه ايران کار دست حکومت ها داده است و سبب فرايندی غير سياسی شده است. مردم به نحوی سياست را رها کردند و سراغ کار خود رفتند. ملوک الطوايف دوباره برگشت. اين سبب یأس مردم شد. چون خيابانی جزو مشروطه خواهان بود، ميرزا کوچک خان هم جزو مشروطه خواهان بود. در واقع جامعه دچار اين واگرايی سياسی شده بود که اين بديل به درد نمی خورد و بايد برود يک فکر ديگر بکند. اينها نتيجه فروپاشی آن آرمانها بود. فاصله ۱۹۱۰ تا ۱۹۲۱ که رضاشاه سر کار آمد دوره نا اميدی است. دوره غير فعال شدن نيروهای فعال جامعه ايران است.
بنابراين من فکر می کنم که دوره اول مشروطه همه آرمانهای مشروطه را دارد. دوره دوم اصلا قابل بحث نيست. و به دلايلی که گفتم واگرايی در جامعه ايران گسترش پيدا کرد و رفت به سمتی که اصلا مسير تاريخ ما عوض شد.
*يکی از نکات شگفت انقلاب مشروطه اين است که روحانيت – هرچند بعدها فکر کرد سرکه اش شراب شد – با همراهی خود با نيروهای پيشرو و افکار مترقی موجب پيروزی انقلاب مشروطه شد. اين همراهی بويژه از اين جهت شگفت انگيز است که با حرکت کلی روحانيت تا آن زمان متناقض می افتد. فرض کنيد ميرزا حسن خان رشديه که پيش از آن تاريخ شروع کرده بود به ساختن مدارس، مدارسش به دستور همين روحانيت به دست طلاب علوم دينی خراب می شد. يا خود ناصرالدين شاه با وجود آنکه به استبداد خود علاقه وافری داشت به ايجاد نهادهايی دست زد که يکی پس از ديگری با مخالفت و انهدام مواجه شدند. تأسيس فراموشخانه که در آن زمان به مثابه تشکيل يک حزب سياسی بود، تشکيل مجلس مصلحت خانه يا مشورت خانه عمومی دولتی، تشکيل دارلشورای کبرا مرکب از صدر اعظم و وزيران از جمله اين نهادها به شمار می آيند که يکی پس از ديگری سرزا رفتند. چه ساختاری سبب مخالفت با اين نهاد می شد و چه قشرهايی با مخالفت با اين نهادها بر می خاستند که شاه مجبور می شد از کرده های خود صرف نظر کند؟
**من از بالا شروع می کنم. دربار بخش مهمی از اين مخالفت بود. بوروکراسی ايران، وابسته به دربار بود و شباهت شگفتی با دربارهای خان ها و ايل داشت. گرچه ناصرالدين شاه تحت تأثير اقدامات سپهسالار تلاش کرد که چند وزارتخانه درست کند، سعی کرد نهادهای جديد را در ايران بسط بدهد، اما يکی از مخالفين سرسخت آن همين بوروکراسی دربار بود. اينها منافع عجيب و غريبی داشتند. هرگونه اصلاحاتی منافع اينها را به خطر می انداخت. ضمن اينکه اولين جاهايی که با تغيير مخالفت می کنند آنهايی هستند که در درون بدنه ای قرار دارند که قرار است در داخل آن تغييرات رخ دهد. چون هر کسی آينده خود را می بيند. همه از خود می پرسند اگر چنين شود تکليف من چه خواهد شد؟ به هر حال خود دربار بخش عمده ای از مخالفت بود. بقيه بخش های جامعه سنتی ما نيز همين جور. بخش سنتی ايران نيمه دوم قرن نوزدهم بخش قابل توجهی است و جايگاه محکمی در بافت قدرت دارد. ممکن است بخش مهمی از جامعه تان سنتی باشد اما مناسبات نزديکی با قدرت نداشته باشد. آن بخشی که با قدرت مناسبات دارد بخش مهمی است. تحولات را کنترل می کند يا حد اقل با آن مبارزه منفی می کند. شما وزارتخانه درست می کنيد تبديل می شود به ديوانی که هزار سال پيش هم وجود داشته است. در دنيای مدرن بوروکراسی با آنچه قبلا وجود داشته تفاوت دارد. اينها منطق خاص خودش را دارد. به قول وبر اينها به دليل گسترش عقلانيت، گسترش يافته اند. اينها تعينات عقلانيت جديدند. تا آن دوره اراده ای پشت اين قضيه نبود. ضمن آنکه بدنه ی لازم برای اين کار ساخته نشده بود. بايد آن بدنه زير و رو می شد. بخش سنتی که در درون آن بدنه بود اولين مقاومت ها را نشان می داد. چگونه می شد با آن بدنه اين تغييرات را اجرا کرد؟ واقعا به نيروهای جديد نيازمند بود. اين نيروهای جديد در آن زمان حد اقل اجازه ورود به اين تحولات را نداشتند. يک سری تغييرات سطحی در درون دربار صورت گرفت که به اصل آن حاکميت خدشه ای وارد نمی کرد. به خاطر اينکه درون آن نسيمی از مدرنيته نمی وزيد. نسيمی از عقلانيت جديد وجود نداشت.»
در پی اعلام اين نکته که تا کنون ۶۵۰۰۰ شرکت تجاری ايرانی در دبی ثبت شده اند، يکی از ايرانيان گفت: ما ايرانی ها صبح در تهران از خواب بيدار می شويم. محل شرکت تجاری و مرکزخريدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصيل به فرانسه يا لندن می رويم، اما چون از کار در اروپا خوش مان نمی آيد، در ايالات متحده آمريکا کار می کنيم. و هر وقت بيکار شديم برای گرفتن حقوق بيکاری به اروپای مرکزی می رويم.
برنامه های تلويزيونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دريافت می شود. فيلم های مان را در بيابان های ايران می سازيم. اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش می دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازی می گيريم.
در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستيم، مهم ترين مقالات سياسی مان در اوين نوشته می شود، اما در پاريس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شويم، اما صلاحيت مان در تهران رد می شود، بنابراين در برلين انتخابات را تحريم می کنيم و در لندن تصميم می گيريم رفراندوم برگزار کنيم. در هلند عضو پارلمان و در اسرائيل رييس جمهور می شويم. در تهران با حکومت مخالفت می کنيم، در عراق با حکومت می جنگيم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنيم.
در تهران کنسرت موسيقی راک برگزار می کنيم، اما در فرانکفورت کنسرت موسيقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسيقی پاپ ايرانی شرکت می کنيم، اما در آنتاليا می رقصيم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زيبايی می شويم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان دفاع می کنيم.
وليعهدمان در آمريکاست، ملکه مان در يکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئيس جمهورسابق مان در پاريس زندگی می کنند، رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزير عراق سالها در ايران زندگی می کرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است. در ايران زندگی می کنيم، در ترکيه تفريح می کنيم، در آمريکا پولدار می شويم و برای مرگ به ايران برمی گرديم.
دوستانی ایراد میگیرند که «این رفتارهایی که مینویسی مختص ایرانیان نیست و در تمام منطقه شایع است.» خوب این چه دردی از ما دوا میکند؟ در پاکستان و ترکیه هم مردم به قانونگریزی عادت دارند٬ در خیلی از کشورهای همسایه مردم از مالیات فرار میکنند٬ و... حالا یعنی این رفتار را نباید نقد کنیم؟ یا اینکه با نسبت دادن آن به ایرانی٬ ایرانی را تحقیر کردهایم و دیگران را تمجید؟
رفتاری که از آن با نام رفتار ایرانی یاد میکنم البته مختص تنها ایران نیست٬ هر جامعهای که هنوز در گذار از جامعه روستایی به جامعه شهری گیر افتاده است رفتار مشابه دارد؛ چه بنگلادش٬ چه ایران چه چین.
رفتار روستایی را ببینید: طرف سوار اتوبوس میشود٬ اصلاح کرده و مرتب و ادوکلن زده٬ اما تصورش این است که باید هرچه بیشتر فضا اشغال کند؛ یک دستش را به میله راست اتوبوس میگیرد یکی را به چپ. می خواهد در راستای حرکت اتوبوس نگاهش باشد٬ درست مثل موقعی که الاغ سوار میشد؛ در جواب تذکر محترمانه شما صدایش را بلند میکند٬ درست مثل موقعی که با فردی از باغ بغلی صحبت-فریاد- میکرد. اگر کارش جایی گیر کرده است میخواهد با زور کارش را پیش ببرد یا راهش را باز کند٬ کلمات عذرمیخواهم و ببخشید در قاموسش نیست.
طرف روزنامه میخواند٬ طرفدار حقوق زنان و بشر و مردمسالاری و حقوق بشر است. لیسانس ... هم دارد. میتواند در زمینه های روشنفکری ساعتها با تو صحبت کند؛ اما خودش شرکت دارد و سیدی «تولید» میکند! انواع نرمافزار قفل شکسته را روی یک بسته ۴ تایی سیدی میریزد با آرم و برچسب لیزری میفروشد و اسم شرکتش را هم حک میکند همرا ه با جمله «تمام حقوق محفوظ »و «سیدی های بدون برچسب لیزری اصل نیستند»! ابتذال را میبینید؟
طرف آمده است این سر دنیا٬ کانادا٬ در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا در رشته برجسته ای درس دکتری میخواند.۳-۴ سالی هم هست که خارج بوده است. بعد ایمیل میزند به یک ایمیل لیست ایرانی و درخواست نرمافزار قفل شکسته میکند که کارش را راه بیاندازد. وقتی تذکر میدهی که این کار اینجا رسماً غیر قانونی است جار و جنجال راه میاندازد که به تو مربوط نیست!
خوب البته ظاهرمان دیگر روستایی نیست٬ اگر دقیق شویم در رفتارمان هنوز موٌلفه های دنیای نوین را درنیافتهایم. هنوز تصور میکنیم که خودرومان مانند اسب سواری خودش را درمان میکند و احتیاج به سرویس گاهگاهی ندارد. اگر کاری را شلوغ بازی درآوریم و از یادها برود مساله حل شده است. تصور میکنیم که صاحب مزرعه پدری هستیم و هرساله بدون زحمت میتوانیم از عواید آن- پول نفت- بهره ببریم. دعوت کردنمان به مهمانی را دیده اید لابد؛ مردم را دعوت میکنیم بدون این که زمان را دقیقاً بگوییم٬ طرفهای عصر٬ دمدمای غروب و ... تعداد را فله ای ذکر میکنیم٬ فرقی بین هزار و ده هزار و صد هزار نمی بینیم( منظورم در ذکر کردن خاطره یا در تخمین است!). رانندگی مان هم که مثل...
خوب کی درست میشویم؟ به نظرم تا وقتی که نخوتمان را کنار نگذاریم و اشتباهاتمان را خالصانه نپذیریم این امر شدنی نیست. چیزی که بسیار سخت است چرا که از کودکی در گوشمان خواندهاند که اگر از موضعمان کوتاه بیاییم و اشتباهمان را بپذیریم ضعیفیم و مستحق تحقیر! گفتن لفظ «من اشتباه کردم» برایمان سخت است چه رسد به پذیرفتن آن در باطن.
خدا عاقبت همه را خیر کناد!
درباره کسروی قبل تر نوشته بودم. دیدم قسمتهای بیشتری را که به رفتار ایرانی مربوط میشود در اینجا بیاورم.
از کتاب: دفاعیات احمد كسروی از سرپاس مختاری و پزشك احمدی.
“
هر کاری که در ایران یا در کشورهای دیگری رخ میدهد یک رویه بیرونی دارد و یک رویه درونی٬ به این معنی حوادث و وقایع که ما در بیرون میبینیم در واقع نتیجه یک رشته کارها و اندیشه ها و کوششهای نهانیست که در پشت پرده سیاست انجام میگیرد. بخصوص در کارهای ایران که این نکته بسیار مهم است.
اکنون مقصودم این است که کسانی که بخواهند کارهای رضاشاه و دیگران را محاکمه کنند باید از جریانهای سیاسی کشور آگاه باشند و متاسفانه در این باره آگاهی بسیار کم است. من خود میخواستم برای آگاهی ایرانیان در این باره شرحهایی بنویسم ولی دیدم دسترس به آگاهیهای سیاسی ندارم٬ ولی در شگفتم که مردم بی آن که آگاهی داشته باشند در این زمینه سخن میگویند و اظهار عقیده میکنند. این یکی از آلودگی های ایرانیان است که در هر کاری بجای آن که از راهش درآیند و جستجو کنند و از روی دانش و بینش سخن گویند همیشه استنادشان به پندار و گمان است.
هر کس آن چه را که خود میپندارد و با هوسها و کینه های خود سازگار مییابد به نام عقیده بیرون میریزد. امروز شما از صد یک کارهای شاه گذشته بطوری که بوده و رخداده آگاه نیستید و جز اطلاع بسیار ناقص از هر یکی ندارید و با این حال درباره او قضاوت میکنید.
این استناد به پندار و گمان یک عیب بزرگی در ایرانیان است که باید گفت در نتیجه انس بگزافه گوییهای شعرا دچار آن گردیده اند. در این باره من حکایتهایی دارم. هنگامی که در دانشکده معقول و منقول درس تاریخ میگفتم میدیدم بسیاری نمیآیند و اگر میآیند گوش نمیدهند و یاد نمیگیرند و در امتحان چیزهایی از روی پندار و گمان بافته میگویند. یکروز در این باره به دفتر دانشکده شکایت کردم و برای اثبات موضوع از یکی از شاگردان پرسیدم :پس از شاه عباس جانشین او که بود؟ گفت: پسرش. گفتم تو این را از کجا میگویی؟ گفت: «علیالقاعده دیگر!.» شاه عباس که پس از وی نوه اش جانشین شده بود و من در درس آن را شرح داده بودم این گوش نداده و اکنون با جسارت از پندار خود میبافت و پاسخ میداد.
در باره کارهای شاه گذشته نیز همین رفتار را میکنند٬ بجای این که وارد شوند و رسیدگی نمایند با گمان و پندار چیزهایی در دل جا داده اند و همان را میزان میگیرند.
...
به حکایت پرونده قضیه این بود که چون شیخ خزعل مرده برخی گفتگویی در بین مردم بوده٬کسانی به حدس چنین گفته اند که او را کشته اند. در آنروزها این عادت مردم بود که هر کس از تحت نظرها میمرد٬ میگفتند: خیر٬ کشته اند. ایرانیان از این گونه استنباطها لذت میبرند و این شیوه ایشانست که در هر پیشامدی گمان و پندار بکار میبرند.
همان روزها من نیزشنیدم یکی با من گفتگو میکرد و گفت: شیخ خزعل را کشتهاند ها! گفتم: از کجا تو میگویی؟ گفت: خوب آدم میفهمد دیگر! دانسته شد ازروی خیال میگوید.
“
خسرو ناقد چندی پیش مقاله ای به عنوان «احمد کسروی؛ پژوهشگری، سرکشی و خردهنگری» متشر کرده بود که واکنشهایی پیرامون کسروی برانگیخته بود. در ادامه از آن نوشتارها ذکر میکنم.
http://www.naghed.net/Maghale_ha/Kasravi.htm
“
کسروی در پیشگفتار «تاریخ مشروطهی ایران» مینویسد: «شیوهی مردم سست اندیشه است که همیشه در چنین داستانی کسان توانگر و بنام و باشکوه را بهدیده گیرند و کارهای بزرگ را بنام آنان خوانند، دیگران را که کنندگان آن کارها بوده اند از یاد برند. این شیوه در ایران رواج بسیار میدارد، و در همین داستان مشروطه نمونههای بسیاری از آن پدید آمد... در جنبش مشروطه دو دسته پا در میان داشته اند: یکی وزیران و درباریان و مردان برجسته و بنام، و دیگری بازاریان و کسان گمنام و بیشکوه. آن دسته کمتر یکی درستی نمودند و این دسته کمتر یکی نادرستی نشان دادند. هر چه هست کارها را این دسته گمنام و بیشکوه پیش بردند و تاریخ باید بنام ایشان نوشته شود».(6)
کسروی خود از نخست شاهد جنبش مشروطه خواهی ایران بود و مشروطه را برابر با «حکومت دمکراسی» میدانست. او سالها پس از انتشار کتاب «تاریخ مشروطهی ایران» در گفتاری بار دیگر فرصت مییابد تا دربارهی این جنبش و انگیزه خود در نگارش تاریخ مشروطه و علل ناکامیهای آن سخن گوید: «در مشروطه (یا حکومت دمکراسی) شاه یا وزیر در حساب نیست. رشته در دست خود توده است. سیاست هم باید از توده باشد. ببینیم در ایران چه بوده؟ آنچه من میدانم در میان پیشگامان مشروطه خواهی کسان با فهم بسیار میبودند که از حال جهان و از همبستگیهای تودهها و دولتها، بیش و کم، آگاهی میداشتند. خودِ آن جنبش میرساند که در میان ایشان فهم و سیاستی پدید آمده در اندیشه آینده این کشور و توده میبودند. ما نیک آگاهیم که حیدر عمواغلیها و علی مسیوها و شریف زادهها و میرزاجهانگیرها که بهآن جنبش برخاسته بودند از حال گرفتاری ایران در میان همسایگان نیرومندِ آزمند ناآگاه نمیبودند و در راه استقلال و آزادی این کشور بههر گونه جانفشانی آماده میبودند. چیزی که هست آنان در حسابشان در یکجا اشتباه میکردند. آنان از گرفتاریها و آلودگیهای توده، ناآگاه بوده میپنداشتند همان که ریشه استبداد کنده شود و قانون اساسی و دیگر قانونها بهکار افتد و دبستانها و دانشکدهها در هر شهری برپا گردد، توده ایران بهراه پیشرفت افتاده پس از چند سالی، بهپای تودههای فرانسه و انگلیس و آلمان خواهند رسید. آن پیشوازرویه کارانه که مردم در همه جا از مشروطه مینمودند، و آن جوش و جنب سرسری که پدید آمده بود و از هر سو آوازهای «اتحاد» و «اتفاق» و «حب وطن» و مانند اینها برمیخاست، آنان را فریفته خود میگردانید که از شادی بهتکان میآمدند و به«استعدا ملت نجیب ایران» آفرینها میخواندند. بارها در مجلس شوری و در انجمنها این مصرع را بهزبان میآوردند: «این طفل یکشبه ره سدساله میرود». میباید گفت: مردانِ نیک نهاد، سیاست بسیار خامی را دنبال میکردند».(7)
او در ادامهی همین گفتار بهداوریهایی که پس از ناکامی این جنبش بر زبان بدخواهان مشروطه افتاده بود اشارهای میکند و از انگیزه خود در نگارش تاریخ مشروطه و ثبت واقعیتهای آن میگوید: «در ایران کسانی هستند که دوست میدارند جنبش مشروطه را بی ارج نشان دهند. چنین وامینمایند که آنرا سیاست انگلیس پدید آورده و مشروطه خواهان یکسره افزار سیاست آن دولت بوده اند و شگفت که از این کردار لذت میبرند و بهآسانی نمیخواهند از آن دست بردارند. میتوان گفت: سرچشمه این پندار در درونهای ایشان است که نیکنامی را که خود در آن شرکت نداشته اند، نمیتوانند دید، و یا خودخواهیست که از نیش زدن بهدیگران و خوار نمودن کارهای آنان لذت مییابند. برخی نیز میخواهند از آن راه، خود را سیاستْ فهم و رازدان وانمایند و از گفتن این که :«همه اش سیاست انگلیس بود» گردن میکشند و بهخود میبالند. بارها این سخن را شنیده ام و میتوانم گفت یکی از انگیزههایی که مرا بهنوشتن تاریخ مشروطه برانگیخت این سخنان میبود.»(8)
6- تاریخ مشروطه ایران. احمد کسروی. چاپ یازدهم، تهران 1354. ص 4.
7- در راه سیاست. احمد کسروی. چاپ سوم، تهران مردادماه 1340. ص 10 تا 12.
8- همانجا. صص 12.
“
http://www.naghed.net/Nameh_ha/Kasravi_nameh.htm
از نویسنده امضا محفوظ درباره کسروی:
“
تا آنجا که من می دانم و دانسته شده، ایرانیان ، از دید ساختمان تنی و اندیشه های ذهنی ،از مردم پیشرفته جهان کم ندارند و کـــمتر نیستند ،کــسانیکه تعصب ملیت دارند از دیگر مردم جهان برتر مــی دانند. ایــران هم سرزمین بیچیزی نیــست، کانهای بیشماری دارد، کان نفت و گاز آن بسیار غنی است. با این ویژگیها چرا ایرانیان این اندازه پـس مانده ، گرفتارند و گــله مند از زندگی هستند؟ چرا؟ آیا بایستی باور کنیم سرنوشت این مردم همین است که هـست، بایستی با این زندگی نکبت بار بسازند و دم بر نــیاورند و در جســـتجوی انگیزه آن نباشد. یا اگر کسی جــستجو کرد و انگیزه های پس ماندگی این مردم را شناخت و با دلیل آنرا نشانداد کار بدی کرده ؟!
با کمی اندیــــشه پس مانــدگی و درماندگــی این تـوده بســیار روشن است. این مردم افتاده فرهنگی هسـتند که بر آنان حـاکم است، بیگـمان باشید، تا این فرهـنگ ویرانگر برجاست این کشور پیشرفت نخواهد کرد. فرهنگی که از خانواده ها به ما رسیده، از اجتماع دریافت کرده ایم، از کتابها آموخته ایم، و از رادیو و تلویزیون شنیده ایم، فرهنگ ما از این فراگیریهایت و درماندگیها هم از آن سرچشمه میگیرد. بایستی اندیشمندان و روشن فکران در اندیشه چاره آن باشند و جستجو کنند و ریشه این کمــی ها را دریابند، راه چاره نشان دهند.
این فرهنگ سراپا با چاپلوسی، اغراقگویی و دروغ پردازی همراه است، همچنین تسلیم ستمگر شــدن و زور شنیدن و دم در نیادن می آموزد.
یکی از هوده های فرهنگ این است : کسیکه جایگاهی پیدا کرده و بجایگاهی رسیده ،با چاپـــلوسی و فروتنی او را از جایگاهش بیرون برده و بزرگ میگردانند و بنام او خواسـت پلید خود را پیش میبرند. در این هشتاد و اندی سالی که از کــودتای ســید رضا میگذرد و پس از او رضا شاه بشــاهی رسید. او را بکجا رسانید و بنام او چه ستمها کردند و چه چاپلوسیها نمودند و خواست خود را پیش بردند، پس ازافتادنش از پادشاهی درباره اش چه زشتیها که نگفتند، چه پرده دریها که نکردند.
پس از او محمدرضاشاه ، بشاهی رسید. او درس خــوانده بود و خواســـت دیکتاتــوری هم نداشت، لیکن همان چاپـلوسان خانه زادان از او دیوی ساختند که مردم از بردن نامش وحــشت داشتند بویژه بیست و پنج سال آخر پادشاهیش، از جــوی که پدید آورده بودند هرکاری خواستند کردند و کار را به جنبش سال 1357 رسانیدند. پس از افـتادنش از قدرت دانسته شد که مرد توانایی هم نبوده و دیکتاتوری هم از او بر نمی آمده، بلکه از او دیکتاتور ساخته بودند.
از سال 1357 و برافتادن حکـومت شاهنشــاهی و روی کار آمدن به اصــطلاح حکومت مردمی ببینید چه برسر مردم آوردند و چه اندـیشه بر آنان فرمان مــیرانند و چه بروز این مردم آوردند. راستی روی حکومت گذشته را سفید گردانیدند. در این هشــتاد و اندی سالی که مورد گفــتگوست، تنها دکتر محمد مصدق بود که از او نتوانستند دیکتاتور بسازند. او هم چندان نپایید که دانـسته شود پایان کارش چه خواهد بود.
به هر روی داستان کتابسوزان دست آویزی بود که بمــردم نشان دهد گرفتاریها از کجا ســرچشمه گرفته و دشواریها از کجاست. کسی نمی رفت از کتابفروشی کتاب بخرد و بسوزاند.
به هرحال درباره ایراد به نــــوشته های کـــسروی بسـیار تـــند رفته اید، شما که او را پژوهشــگر بی همتا، خداشناس و مردم دوست و میهن خواه دانســته اید، ایراد شما، درباره شــعر و شاعری بسیار تند بوده اســــت و دور از انـصاف، شما در رد نوشــــته های او دلیل نیـــاورده اید که چه ایرادی دارید. شما دلتان به شعرای ایران میســوزد، او دلــش به حال بیســـت میلیون مردم آن روز ایران می سوخت. او خواستی جز نیکبختی و سربلندی ایرانیان نداشت، که شما هــــم می پذیرید، یکی از کمـــیهای ایرانیان مماشات با بدیهاست، او هیچگاه با بدیها مماشات نمیکرد که شما آنرا تــــندخویی میدانید. اگر مماشـــات نکردن با بدیها تند خوییست، او بسیار هم تند خو بود.
کسروی انگیزه ها پس مانـــــدگی ایرانیان را این میدانست گه در نوشــــــته هایش آمده و دلیلهای استـــواری آورده، کسانیکه نمی پذیرند او را در اشتباه می بینند، بگویند انگیزه های پس ماندگی ایرانیان از چیســــت؟ چـه باید کرد؟ باشد سرنوشت ایرانیان را این میدانند که هست و چاره هم ندارند یا ســـیاست انگلســتان را انگیزه آن میدانند، و کسانی هم که این بهانه را می آورند.
کسروی در یکجا می نویسد: دشمن شما در آســــمانها نیست، در زمین نیست، دشـــمن شما در درون شماست. آیا این ســــخنان ناراست است؟! پذیرفتنی نیســت؟!
”
شاید از سيد احمد کسروی چیزهایی شنیده باشید. اندیشمندی که در آغاز قرن ۱۴ هجری ما به نقد رفتارها و مذاهب برآمد و این نقد مذهب شیعه به مذاق روحانیت شیعه خوش نیامد و چون از عهده پاسخگویی به ایرادهای وی برنیامدند٬ به قتل او کمر همت بستند و او را کشتند. نشر کتابهای وی نیز اکنون در ایران ممنوع است.
در کتاب زندگی من که خودزندگینامهنوشت اوست به قسمتی برخوردم راجع به برخورد شیخ محمد خیابانی و او.[ شاید میدانید که شیخ محمد خیابانی را در کتابهای اخیر شوهر عمه آقای خامنهای ذکر میکنند.]کسروی از «شادروان خیابانی» به نیکی یاد می کند و او را خطیبی متفکر و با هیبت میخواند.
جایی در کتاب مذکور-صفحه ۹۳-از گفتگوی خویش با او ذکری می کند و گوشزدی که به او می کند.
"روزی در حیاط تجدد با او فراهم نشستیم و من چنین گفتم:« آقا شیخ٬ یک ایرادی که به شما میگیرند و من نیز آن را بد میشمارم آنست که مردانی را که از آغاز جنبش مشروطه در این راه کوشیدهاند شما دور میرانید و بجای آنان کسان بدنام و دشمنان دیروزی آزادی را میآورید». گفت:« آن کسانیکه شما میگویید٬ میآیند و در جلوی آدم ایستاده اندیشه خود را پیش میکشند. لیکن این کسان هر چه ما بگوییم٬ بی چون و چرا پیروی خواهند کرد». گفتم:« ولی اگر روز سختی برسد آنکسان چون خود اندیشه و باور میدارند ایستادگی نمایند و جان فشانند ولی این کسان در بند هیچی نیشتند و همانکه دشمن را تواناتر از شما دیدند بسوی او شتابند». گفت:« شما هنوز جوانید و ناآزموده میباشید». من دیگر شخنی نگفته برخاستم."
جالب است مقایسه این رفتار شیخ صاحب قدرت در آن زمان با رفتار کنونی این دیگر شیخ صاحب قدرت.
در ایران وقتی کسی به قدرت رسیده است کارش تضعیف روشنفکران و صدای دیگران و سرکوب آنان توسط گروه فشار و عوام و تحکیم پایه های قدرت خودش به هر قیمتی بوده است. در غرب افتخار صاحب قدرتان این است که مشاورانشان برندگان جایزه نوبل و اساتید صاحب نام اند و این که پس از پایان دوره خدمتشان از قدرت کناره گیری می کنند و به کارهای عامالمنفعه- گر چه به ظاهر- میپردازند.
این مقایسه عقل کل پنداشتن هر کس خود را میتوان به بسیاری جاهای دیگر در جامعه ایرانی گسترش داد...
نوشته زير را باز هم نقل از ابراهيم نبوی می آورم. از روزآنلاين:
اين فرانسوی های بد و ما ايرانی های خوب:
«هیچ وقت به این فکر کردید که این فرانسوی ها این همه افتخار را از کجا آورده اند؟ اعضای تیم فوتبال فرانسه مثل زیدان، پاتریک ویرا، لیلیان تورام یا مهاجر آفریقایی اند یا نسل دوم مهاجرین آفریقا. خواننده محبوب فرانسوی ها یا شارل آزناوور مهاجر ارمنی تبار است یا خالد الجزایری تبار یا جانی هالیدی آمریکایی تبار یا ژاک برل بلژیکی، نقاش های شان مثل پابلو پیکاسو و سالوادور دالی و ونسان ون گوک یا اسپانیایی هستند یا هلندی، نویسندگان بزرگی که امروز در فرانسه زندگی می کنند یا به عنوان نویسندگان بزرگ تاریخ فرانسه شناخته می شوند مثل لوئی آراگون یا میلان کوندرا یا فرانتس کافکا یا آلبرکامو یا مهاجر اسپانیایی هستند، یا مهاجر اروپای شرقی و روسیه یا مهاجر آفریقایی تبار، بازیگر سینمای شان مثل ایومونتان ایتالیایی است. فیلمسازانی که در فرانسه فیلم می سازند، اکثرا مهاجر بقیه کشورهای اروپا هستند. فرانسه نفت ندارد و درآمد این کشور از توریسم است. توریست ها به فرانسه می روند که در موزه های پاریس آثار هنرمندان بزرگ کشورهای دیگر جهان را ببینند. البته وزیر کشور فرانسه که ضدخارجی ترین سیاستمدار امروز فرانسه است، فقط یک نسل از مهاجرت خانواده اش از مجارستان می گذرد. اما این ها مهم نیست، مهم این است که خانه ابوالحسن بنی صدر از سال 1360 به بعد در ورسای تحت شرایط خانه یک رئیس جمهور اداره می شود، چون بر اساس یک قانون فرانسوی، وقتی یک رئیس جمهور به این کشور پناهنده می شود، فرانسوی ها موظفند تا آخر عمر از وی مانند یک رئیس جمهور پذیرایی کنند. فرانسوی ها هم به ماری آنتوانت اتریشی تبار افتخار می کنند، هم به ناپلئون افتخار می کنند که سلطنت را از بین برد، هم به دانشجویان انقلابی که در 1968 باعث سقوط دولت دوگل شدند، هم به ژنرال دوگل.
ما ایرانی های خوب
هیچ وقت به این فکر کردید که ما ایرانی ها چرا همه افتخارات مان مال دیگران است؟ اعضای تیم فوتبال مان در تیم های خوب اروپایی بازی می کنند و اگر یک بار در یک جام جهانی اشتباه کنند، با آنها چنان رفتار می کنیم که دل شان نخواهد تا مدتی پای شان را به وطن بگذارند. خوانندگان محبوب مان اعم از پاپ و سنتی و غیره یا در آمریکا هستند یا در اروپا هستند یا برای برگزاری کنسرت باید بروند به پاریس و لندن و اگر در تهران کنسرت بدهند آنها را کتک می زنیم. فیلمسازان بزرگ مان یا بکلی در فرنگ زندگی می کنند یا برای نمایش فیلم شان باید بروند به جشنواره های فرانسه و انگلیس و آلمان. عکاسان معروف مان یا رضا دقتی و عباس عطار و آلفرد یعقوب زاده فرانسوی شده اند یا آنها که می مانند در وطن، عکس های شان را باید برای چاپ بفرستند به نشریات فرانسوی. نویسندگان و شاعران مان یا باید بروند به فرنگ و در آنجا دق کنند، یا در وطن دق کنند و کارشان چاپ نشود، یا اصلا بشوند آمریکایی و فرانسوی. دانشمندان مان یا دو نسل است که دانشمندان بزرگ آمریکایی هستند یا تازه به آمریکا رفته اند تا دانشمندان بزرگ آمریکا بشوند. ثروتمندان مان سرمایه های شان را برداشته اند و رفته اند به کشورهای دیگر و در عوض ما فقرای کشورهای دیگر را به عنوان مسلمین جدیدالاسلام به ایران وارد کرده ایم. ما توریست نداریم و درآمد اصلی کشور ما از نفت است، ما این نفت را تبدیل می کنیم به قدرت تا جلوی پیشرفت ایرانیانی که می خواهند ایران را بسازند بگیریم. ما ایرانیان به حکومت قاجار افتخار نمی کنیم، چون فاسد بودند، به انقلابیون مشروطه افتخار نمی کنیم، چون غرب زده بودند، به رضا شاه و محمدرضا پهلوی افتخار نمی کنیم، چون دیکتاتور بوند، به انقلابی هم که علیه دیکتاتوری کردیم افتخار نمی کنیم، چون رهبران انقلاب خیانت کردند، به اصلاحات هم افتخار نمی کنیم چون رهبران اصلاحات هم خیانت کردند. همه اینها را بگذارید کنار، مهم این است که خانه خاتمی رئیس جمهور سابق که اگر به فرانسه رفته بود و همین جوری در آنجا زندگی می کرد، در شرایط یک رئیس جمهور زندگی می کرد، به دستور رئیس جمهور جدید تخلیه شده است.»
دیدن ایرانیان عزیز در این ور دنیا هم عالمی دارد؛ کمی که از رفتارها انتقاد می کنی داد ایران دوستی و ایران پرستی می دهند. کمی که بحث جدی می شود و از آن ها منبع و سند گفتارها را می خواهی می بینی که چقدر بی منبع حرف می زنند و تصورات خودشان را حق مطلق می پندارند.
سخت است که اذعان کنم اکثر ایرانیان اینجا به موجوداتی بیوطن مبدل شده اند، نه در ایران قابلیت زندگی دارند، نه جذب جامعه مهمان شده اند.هر جا که هستند از جای دیگر دم می زنند و دم از دلتنگی می زنند.(صحبت از ایرانیان موفق نیست که آن ها مسلم است که با موفقیت جذب جامعه میزبان شده اند).
خیلی دیگر هم که آدم هایی شدهاند بی ریشه.وقتی با آن ها طرف صحبت می شوی می بینی از ایرانی بودن تنها فارسی حرف زدن را دارند. وقتی مسایل ساده ای را از آن ها می پرسی می فهمی چقدر از مساله پرتند و کل اطلاعاتشان به مطالب ژورنالیستی و ایمیل های فورواردی(!) محدود می شود. یادم نمی رود که در رستوران افغانی یکی از دوستانم با تعجب کشفش را به من میگفت که "افغان ها هم فارسی صحبت می کنند؟!". یکی دیگر نمی دانست که گنجوی و خاقانی در محدوده فعلی ایران زیست نمی کرده اند. هموطنان عزیز وقتی با خارجیان همدم می شوند "داد" از فرهنگ و آداب اصیل ایرانی می زنند؛ دوستی توضیح می داد که بزرگترین آیین ما مراسم نوروزی است و وقتی طرف از او خواست توضیح بدهد جزییات را٬ او گفت در این مراسم ما دور هم جمع می شویم و به دیدار بزرگتر ها می رویم و دو هفته زندگی تعطیل است. آن بنده خدا هم هِی میپرسید که کجای این مراسم جالب و منحصر به فرد است. این کارها که چیز عادیی هستند! و دوست ما هم که می گفت قابل توضیح نیست، باید بیایی و ببینی!
این عوام ایرانیان ٬اگر بحث های روشنفکریی می کنند مطابق مد است و آن چه از این طرف و آنطرف جسته گریخته خوانده اند و شنیده اند٬ ناقص تحویل یکدیگر می دهند. اگر احیاناً فیلمی را دیده اند در عالی بودن آن دم می زنند و گویی که اصلا فیلم بدی به تورشا ن نخورده است. وقتی هم علت جالب بودن و باحال بودن فیلم را می پرسی، ارجاعت می دهند به نظر دیگران و آمارها!
بی وطنی ایرانیان هم ماجرایی است غریب. از کودکی در گوش همه ما خوانده شده که آری٬ جایی هست خارج نام٬ که سزاوار هر چه تمجید و تعریف است و تمام هم و غم ما باید این باشد که به آن برسیم یا شبیه آن شویم. بنابراین همه در حسرت آن بزرگ شدهایم- بی تعارف- سالهای زندگی مان را در وطن خودمان در حسرت این خارج خیالی با یاس سر می کنیم. وقتی هم که پایمان به این خارج معهود میرسد البته خبری از آن تعاریف افسانهای نیست و تنها افسوس میخوریم که چرا قدر وطن خودمان را ندانستهایم. این اعتراف را کمتر کسانی می کنند که من صریح نوشتم٬ همه جای دنیا آسمان به یکرنگ است: روستاییی که در روستای خود شادمانه زندگی کرده و در حسرت دنیای خیالیی نبوده- شاید هم مطلع نبوده- زندگی سالم تر و شادتری از اکثریت روستاییان شهر رفته یا شهرشنیده دارد٬ حالا همین قیاس را بگیرید و ...
این دو هوایی کردن ما در عرصه دین هم هست٬ فقط اشاره ای می کنم و می گذرم؛ در گوشمان خوانده اند دنیایی هست ورای این دنیا٬ اگر زندگی این دنیای ما شیرین نیست چه باک که گذراست و اصل آن دنیای معهود است. پس چه باک از تنآسایی وتنبلی و دنبال زندگی خوش دنیوی نرفتن٬ که اصل٬ آن دنیای دیگر است و ما باید تمام هم و غم مان ساختن آن دنیای نادیده باشد فارغ از این دنیا. وضع توسعه یافتگی کشورهای ما هم غیر از این نمی گوید.
راستی اینجا هم چيزهای جالبی نوشته است در همين مورد.
یکی از خصوصیات زندگی ایرانی این است که همیشه تعدادی مشکل داریم که در هیچ حالتی حل نمی شود.
مثلا شما تعدادی معتاد در ایران دارید که این ها هیچ وقت نمی توانند ترک کنند، نمی توانند به اعتیادشان هم ادامه دهند، دستگیر کردن آنها هم فایده ندارد، آزاد بودن شان هم فایده ندارد. یا مثلا تعدادی بدهکار داریم که این افراد بر اثر یک اتفاقی که ممکن است براحتی سر هر کسی بیاید، بدهی بالا آورده اند. این افراد تا هنگام پرداخت بدهی شان باید زندان بروند، چون بهره بدهی شان بیش از دستمزدشان است، هرگز با کار نمی توانند بدهی شان را بدهند، در زندان هم فقط هزینه برای دولت و در نتیجه ملت دارند، این افراد اکثریت زندانیان کشور را تشکیل می دهند.
یک حکومت هم داریم که تشکیل شده است از چهار یا پنج گرایش سیاسی که هر کدام سرکار باشند بقیه را حذف می کنند، در نتیجه هر حکومتی به محض روی کارآمدن شروع می کند به رفتن.
تعداد زیادی خانواده داریم که سالهاست زن و مرد و فرزندان شان در حال تنش هستند، نمی توانند جدا بشوند، چون بچه های شان بیچاره می شوند و نمی توانند به زندگی ادامه بدهند، چون خودشان بیچاره می شوند.
تعداد زیادی آدم داریم که اینها عاشق ایران هستند، اما نمی توانند زندگی در این کشور را تحمل کنند. وقتی به خارج می روند، دل شان هوای وطن می کند و نمی توانند از وطن دور بمانند، و وقتی به وطن برمی گردند احساس خفگی می کنند و تحمل زندگی خفقان آور را ندارند.
تعداد زیادی روشنفکر داریم که هرگز نمی توانند آنچه را که می خواهند بگویند، چون سانسور می شوند، نمی توانند هم نگویند، چون اگر حرف نزنند خفه می شوند، می روند به فرنگ تا آزادی داشته باشند، اما در فرنگ مخاطب ندارند، برمی گردند به سراغ مخاطب شان تا حرف بزنند، اما اجازه حرف زدن با مخاطب شان را ندارند.
تعدادی آدم تندروی انقلابی داریم که معتقدند که اوضاع باید یکسره شود تا آنها به دموکراسی و جامعه آرمانی شان برسند، اما وقتی قرار است اوضاع یکسره شود، یا باید جنگ بشود و یا انقلابی خونین، اما این افراد تندرو نه جنگ را دوست دارند، نه انقلاب را تاب می آورند و نه می توانند اصلاحات را قبول کنند.
تعدادی مذهبی تندرو داریم که می خواهند قوانین اسلامی را اجرا کنند، اما خودشان می دانند که اگر این کار را بکنند، مردم دست از دین برمی دارند، این افراد شرعا موظفند قوانین دینی را اجرا کنند، اما شرعا هم موظفند حکومت را حفظ کنند، بنا براین شرعا باید از چیزی که خلاف شرع است تا پای جان دفاع کنند و حتی به خاطر آن کشته شوند.
در ایران قوانینی داریم مثل قانون سنگسار یا قانون ارتداد یا قوانین مربوط به حجاب یا قوانین مربوط به حقوق زنان یا مسائل مربوط به روابط همجنسگرایان، این قوانین را هرگز نمی توان تغییر داد، چون قوانین شرعی است و نمی توان آنها را اجرا کرد، چون با حفظ حکومت تعارض دارد. از طرفی زندگی امروز ایرانی در خانه با قوانین شرعی و جزایی تعارض اساسی دارد، اگر خانه هر ایرانی را بگردند به اندازه سی سال زندان از وی مدرک جرم به دست می آورند و از طرف دیگر همین مردم خلافکار و خطاکار کسانی هستند که دارند در همین وضعیتی که تصور آن غیرممکن است زندگی می کنند.
پوپولیزم پُست مدرنیستی
خالی می بندیم کیلو کیلو. پوپولیزم یعنی همین. یک میلیون نفر شعار می دهند. یک زنجیره انسانی هفت کیلومتری راه می اندازیم که بگوئیم هفت کیلومتر طول ملت ماست. یک کیک زرد می پزیم که سیصد آشپز به مدت 56 ساعت نود تن شکر و آرد را تبدیل به کیک می کنند، یک کتاب درباره انقلاب می نویسیم که دویست کیلو وزن دارد. یک قرآن چاپ می کنیم که از توی سوراخ سوزن رد می شود. رئیس جمهورمان هرجا که می رود مدارس و دانشگاهها را تعطیل می کنند و مردم هاج و واج وسط خیابان نگاهش می کنند و از این ملت فیلمبرداری می کنیم. مدتی پیش آشپزهای تبریزی یک کوفته پختند به وزن ششصد کیلو و حالا این خبر منتشر شده است که قرار است نوجوانان کشور، طولانی ترین نقاشی دنیا را در تهران به طول پنج کیلومتر در مورد حضرت پیامبر نقاشی کنند. آخر این هم شد کار؟ چرا همیشه همه چیزمان بی دلیل اغراق شده است؟ فرض کنید یک نقاشی به طول پنج کیلومتر کشیدیم، چه فایده ای دارد؟ چطوری نگاهش می کنند؟ چه جوری حفظش می کنیم؟
۱) دایی جان ناپلئون:
چند فیلم اخیرا" دیده ام که بعد از مشاهده آن ها با بررسی ساده ای می بینم که کارگردان زیرک به سادگی هر چه تمام رفتار ما ایرانیان را به نقد کشیده است. تصمیم گرفتم که نقدی بر آن ها در راستای اسم این وبلاگ، "رفتار ایرانی"، بنویسم. عنوان این فیلم ها فعلا" این ها هستند:
مهمان مامان- کارگردان داریوش مهرجویی- 1382
تصادف(crash)- برنده جایزه اسکار 2006- کارگردان Paul Haggis
اجاره نشین ها- کارگردان داریوش مهرجویی- 1365
دایی جان ناپلئون- کارگردان ناصر تقوایی- 1355
به تدریج این نقد ها را در انجا می نویسیم. فعلا" نقد خانم آذر نفیسی را از سریال دایی جان ناپلئون بخوانید؛-من قسمتهایی از سریال را دیده ام ولی متاسفانه در هنگام پخش سریال از تلویزیون زنده نبودم، پس نقد ایشان را از نشریه روزآنلاین می آورم-
-------------------------------
...
دائي جان ناپلئون داستان مرد پريشان احوالي است که به دليل ناکامي هايش در زندگي واقعي، در ذهنش از خود ناپلئوني ساخته است و گمان مي کند که انگليسي ها قصد نابودي اش را دارند. اين کتاب چنان بر دل ايراني ها نشست که بعد از انتشارش در سال 1973 ميليون ها نسخه از آن به فروش رفت و يک سريال تلويزيوني که بر اساس آن ساخته شد، شايد يکي از پرطرفدارترين سريال هاي تلويزيوني در تاريخ ايران معاصر باشد. بعد از انقلاب ايران در سال 1979، هم سريال و هم کتاب، توقيف شد.
يکي از موفقيت هاي رمان مثل اکثر رمان هاي داستاني موفق، به اين دليل بود که ريشه در واقعيت داشت. رمان، واقعيت مهمي را درباره زندگي در ايران دوره معاصر نشان مي داد. پزشکزاد در سخنراني اش در دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس، گفت که منشا دائي جان ناپلئون به دوران کودکي خودش بر مي گردد که بايد فقط به حرف بزرگتر ها گوش مي داد و اينکه آنها به هر شخصيت سياسي انگ انگليسي بودن مي زدند. چنين وسواسي آنقدر در ايران رايج بود که حتي بسياري از ايرانيان ادعا مي کردند که هيتلر دست نشانده انگليس است و بمباران لندن هم توسط اداره جاسوسي انگليسي هاي شرور، صورت گرفته است. چنين افکاري هنوز هم رايج است. آيت الله جنتي رئيس شوران نگهبان، بعد از بمب گذاري ماه جولاي سال گذشته در لندن، در برنامه اي که در داخل ايران پخش مي شد گفت: "اين وضعيت را خود دولت انگليس بوجود آورده است." جنتي همين اظهارات را درباره حملات يازده سپتامبر آمريکا هم کرده بود.
با وجود اينکه دائي جان ناپلئون رماني سياسي نيست، اما با هدف قرار دادن بعضي از ذهنيات و رفتار هاي سياسي، برعکس عمل مي کند. قهرمان داستان، شخصيت کوته فکر و بي عرضه اي است که ناکامي ها و بي لياقتي هايش را به گردن يک ابر قدرت مي اندازد و به اين وسيله خودش را شخصيتي قابل توجه و مهم نشان مي دهد. دائي جان ناپلئون را در هر کجاي دنيا و در هر جامعه اي مي توان پيدا کرد. به عنوان مثال در ايران، پزشکزاد به ما نشان مي دهد که اين رفتاربه افراد عامي محدود نمي شود و اتفاقا در بسياري از نخبگان روشنفکر سياسي هم وجود دارد.
در رمان دائي جان ناپلئون هم مانند يکي ديگر از شاهکار هاي ادبيات فارسي، بوف کور صادق هدايت، تقابل واقعيت و داستان شالوده رمان را تشکيل مي دهد. تضاد بين آنچه وجود دارد و چيزي که تصور مي شود که وجود دارد، شخصيت ها و روابطشان را شکل مي دهد. اينکه داستان به شکل تراژيک پايان بگيرد يا کمدي، بستگي به اين دارد که اين تقابل چگونه حل شود. اما موضوعات خنده داري که باعث مي شود که ما به شخصيت هاي داستان بخنديم، وقتي در زندگي واقعي خودمان تجربه اش مي کنيم، تبديل به رنجي بزرگ مي شوند. دائي جان ناپلئون پزشکزاد، فقط قادر است استبداد رقت انگيزش را در خانه خودش بکار ببندد.
وقتي هنوز در ايران زندگي مي کردم، بعضي وقت ها به نظرم مي رسيد که دائي جان ناپلئون به شگلي بذله گويانه و صريح تفکري که بر جمهوري اسلامي حاکم است را، نشان مي دهد. حکومت ايران هم مثل تمامي حکومت هاي مستبد ديگر، در بستر پارانويا رشد کرده است. رژيم ايران براي توجيه قوانينش، اسطوره ها را جايگزين واقعيت مي کند. رژيم اسلامي که بر منطق عجيب و غريب دائي جان ناپلئون گونه اي استوار است، با قوانيني که وضع کرد، زندگي ميليون ها ايراني را نابود کرد و تمام دشمنان خيالي اش را به اتهام جاسوسي براي شيطان بزرگ، اسمي که بر روي آمريکا گذاشته اند، زنداني کرد و شکنجه کرد و کشت. اگر دائي جان ناپلئون، خواهرزاده هايش را جاسوس انگليس تصور مي کرد، اکنون محافظان اخلاق در ايران، زنان ماتيک زده و مردان کراواتي را عوامل امپرياليسم مي دانند مي خواهند اسلام را نابود کنند.
قصه دائي جان ناپلئون در باغ بزرگي اتفاق مي افتد که سه عمارت در آن وجود دارند: خانه قهرمان داستان، خواهرش و برادر کوچکترش که با وجود اينکه با درجه پاييني از ارتش بازنشسته شده، به او "سرهنگ" مي گويند. شخصيت پردازي هنرمندانه نويسنده، طبقات مختلف اجتماع را به تصوير مي کشد: مامور اداره آگاهي، مامور دولت، زنان خانه دار، پزشک، قصاب، واعظ چاپلوس، خدمتکار، واکسي و يکي دو نفر هندي. تمام اين افراد به باغي رفت و آمد مي کنند که صحنه تمام دعوا ها، دسيسه ها و گرفتاري هاي خنده دار است.
زندگي در درون باغ بر اساس سلسله مراتب و کد هاي شناخته شده وقوانين در جريان است. تصميم گيري در هر سه عمارت توسط شوراي خانواده صورت مي گيرد و دخترها فقط با رضايت پدرشان ازدواج مي کنند. حفظ آبروي خانوادگي، مهم ترين موضوع است و براي رسيدن به آن دروغ هاي بزرگي گفته مي شود. دائي جان ناپلئون با دست هاي آهنين براين باغ حکومت مي کنند و قادر است سرنوشت همه را تغيير بدهد و عوض کند.
شخصيت هاي داستان بدون داشتن احساس جوابگويي و مسئوليت پذيري فردي، در اين باغ زندگي مي کنند. فرديت آنها قرباني مصلحت عمومي شده است و تمام تلاش آنها معطوف به هدايت تاثير بيمارگونه بيماري دائي جان شده است. گفتن دروغ ، روش زندگي شان است و چنين توجيه مي شود که راستگويي بعضي وقت ها عواقب ناخوش آيند و کشنده اي را به همراه دارد. به همين دليل، جامعه بر پايه اوهام و خيالات شکل مي گيرد. هنوز هم که هنوز است اين شخصيت ها عميقا بر زندگي ما تاثير مي گذارند، دوستشان داريم و به آنها مي خنديم . اين به دليل همدردي است که نويسنده نسبت به آنها حس مي کند، بخصوص نسبت به دائي جان ناپلئون که شخصيتي مستبد و شرورو در عين حال آسيب پذير و غمگين است.
دائي جان ناپلئون و بيماري پارانويايش بر باغ حکم مي رانند. اما در چنين دنيايي اين قدرت هاي نا پيدا هستند که مي توانند نقش قدرتمندانه اي نسبت به قدرت هاي آشکار بازي کنند. هيچ شخصيت انگليسي به غيراز همسر سرجوخه هندي در داستان وجود ندارد. پزشکزاد با ترفندي جالب انگليسي ها را از طريق غيبت شان و از خيالات و نگراني هاي شخصيت هاي رمان، نشان مي دهد. در کتاب به سه کشور غربي اشاره شده است. آمريکا که از آنها به بدي ياد نمي شود: هنوز آمريکا به نام شيطان بزرگ خوانده نمي شد. آمريکا را بارها از زبان عمو اسدالله مي شنويم که يک دون ژوان خوش ذات است و به زعم او "رفتن به سانفرانسيسکو" همان س.ک.س کردن است. در طول داستان بارها شاهد هستيم که عمو اسدالله يا خودش به سانفرانسيسکو و بعضي وقت ها به لس آنجلس مي رود، يا ديگران را به اين کار تشويق مي کند. و اما انگليسي ها که حتي نبايد از کوچکترين افراد اين امپراطوري بزرگ هم غافل شد و فکر انگليس ها خواب از چشم دائي جان ناپلئون و نوکرش ربوده است. نکته اينجاست که ضد قهرمان داستان ما با قهرمانان ملي کشور خود قهرمان سنجيده نمي شود و فقط با امپراطوري فرانسه است که مقايسه مي شود.
تنها چيزي که در اين جامعه فاسد و منحط به برتري مي رسد و تنها چيزي که واقعي و اصيل است، ماجراي عاشقانه راوي است که در سن سيزده سالگي عاشق ليلي، دختر دائي جان ناپلئون، مي شود. اين داستان عاشقانه، نسخه خنده دار عشق هاي رومئو- ژوليت گونه در ادبيات ايران، مثل وامق و عذرا، ويس و رامين و شيرين و فرهاد است.
عشق راوي به ليلي باعث مي شود که او دائما به زندگي افراد فاميل سرکشي کند. او براي بدست آوردن لحظه اي کوتاه براي ديدن ليلي يا براي جلوگيري از ازدواج او با پسر عموي نفرت انگيزش، مجبور است استراق سمع بکند، توطئه بچيند و به همين دليل به داستان زندگي بقيه افراد وارد مي شود. از همان اولين صفحات کتاب، عشق سوژه اي براي فضولي مي شود. آيا او واقعا عاشق شده است؟ عشق چيست؟ چرا او انقدر احساس عذاب مي کند؟ آيا ارزشش را دارد؟ چه تفاوتي ميان آنچه که او احساس مي کند و آنچه عمو اسدالله با دغل کاري به عنوان دواي همه درد ها يعني سکس از آن ياد مي کند، وجود دارد؟ وسواس دائي جان ناپلئون و راوي داستان به شکلي موازي در کنار هم حرکت مي کنند تا جايي که يکي از پلانها چشمانش را به روي حقايق مي بندد و در اين جا است که چشمان پسرک سيزده ساله باز مي شود و دنياي بيرون از باغ را مي بيند.
باغ داستان از بسياري از جهات شبيه به جامعه ايران امروزي است، جامعه اي که دچارمشکل جدي بحران هويت است. درمقياس وسيع تر، رمان به وضعيت دشواري که جامعه ايران در نيمه قرن نوزدهم ، زماني که اين کشور در بحبوحه گذار و قدم گذاشتن به دنياي مدرن با آن دست به گريبان بود، اشاره مي کند. اين دوره هم زمان بود با اواخر دوره قاجار و مشخصه آن بحران فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي بود که توسط حاکمان فاسد و بي عرضه و رهبران مذهبي مرتجع ايجاد شده بود.
با وجود اينکه رمان دائي جان ناپلئون با توصيفاتش جامعه را به نقد مي کشد، اما با اين حال نشان دهنده پيچيدگي، سرزندگي و انعطاف پذير بودن فرهنگ و جامعه ايراني هم هست. در نهايت، رمان واقعيتي که به تصوير کشيده بود، دگرگون مي کند. به موقع به ما يادآوري مي کند که ايراني ها هم مانند انگليسي ها، ناکامي ها و شکست هايشان را از طريق طنز به نمايش مي گذارند. بهترين راه غلبه بر تفکر دائي جان ناپلئوني، قدرداني ازآن و نوشتن داستاني درباره او بود.
...
--------------------------
مصاحبه ای ديدم بادکتر پرویز رجبی که ظاهراً از تاريخنگاران ناقدی است که سالهاست در خارج از ايران زندگی میکنند. متن مصاحبه را از سايت روزآنلاين در اينجا دوباره ذکر میکنم.( هم چون منبع اصلی ممکن است فيلتر شده باشد و علاوه اين که تايپ اصل مقاله کماشکال نبود.)
--------------------------------------------
دکتر پرویز رجبی افزون بر 50 کتاب در باره ایران، پیشینه و زمینه های فرهنگی ایران نوشته است. آخرین آنها کتاب چها ر جلدی هزاره های گمشده است. با او که اکنون در جست و جوی سده های گمشده تاریخ مدنیت ایران است گفت وگویی کرده ایم:
گفت و گو با دکتر پرویز رجبی
راز این سکوت طولانی ویرانگر....
هویت ملی ایران، "ما" را چگونه تعریف می کنید؟
ایرانی یعنی خردمند، با فضیلت و با معرفت. ایرانیها آفریننده مفهوم خداوند بودند. آموزه های کلیدی قلمرو دین مانند یکتاپرستی، کمال پرستی، آفرینش و غایت، ازل و ابد، خیرو شر، تاریکی و روشنایی، اهریمن و دوزخ و بهشت، رستاخیز و ناجی [سوشیانت] و حتی رفتارهای اصلی دین مانند طهارت و خواندن کتاب دعا ریشه ایرانی دارند. آنها اهورا مزدا را دانای کل می دانستند و در وجود او خرد واندیشه را ستایش می کردند. همین خرد بود که بعدها در تمام طول تاریخ مدنیت ایران با جهل و خرافات نبردی دائمی و فرسایشی داشت.
ایرانی یعنی هنرمند. یکی از کلمات کلیدی درفرهنگ ایران باستان ارته یا ارده است [به کسر الف] که به معنای مجموعه علم، هنر، تخصص، فضیلت و تقواست. بعدها اینها به پندار، گفتار و کردار نیک تفسیر شد. ارد پیشوند اردشیر- پادشاه دانا و هنرور بوده است. این کلمه از ایران هم به سانسکریت هند رفت و هم با گویش آرت وارد فرهنگ اروپا شد. ضرب المثل "هنر نزد ایرانیان است و بس" که فردوسی اشاره می کند نیز احتمالا ریشه در همان زمان دارد. ایرانی یعنی عاشق پیشه. عاشق انسان، طبیعت...
ایرانی یعنی همیشه غمگین! هیچوقت نمی توانیم از گذشته یا از خاطرات عزیزان زنده و مرده دل بکنیم! در دنیا هیچکس به اندازه ما دلبسته خاطره نیست. ایرانی یعنی رند و ناقلا! ایرانی یعنی دمدمی مزاج با نگاه زودگذر به مسائل، چه سیاست، چه هنر و چه در شعر که اینقدر دوست داریم! چرا دو بیتی قالب دلخواه شعر ایرانی بوده؟ چون با دو بیت زود حرفمان را می زنیم و سر و ته قضیه را به هم می آوریم. هنر دیگر را مثال می زنم. مجسمه سازی که نداشته ایم، بهترین نمونه هنر ایرانی کاشی های مسجد شاه اصفهان است. این یکی از زیباترین بناهای جهان را خوب نگاه کنید تمام این آبی خارق العاده که هوش از سر می رباید، در لعابی به قطر دو یا سه میلیمتر است! تمام کار با چشم انداز شده و پشت آن همه سنگ و خاک است! ایرانی یعنی سهل انگار! حتی در عشق که اینهمه حرفش را می زنیم هم سرسری هستیم. رومانس بلد نیستیم، عشقبازی مان با عجله است!
بخشی به علت جغرافیای فلات ایران است. در این سرزمین زیبا و پهناور دوران های سخت و پیاپی فجایع طبیعی وجود داشته و خشکسالی ها، زلزله ها و بیماریهای همه گیر... در روحیه ما یکنوع بی اعتمادی مزمن بوجود آورده است. چشمه زیبا و زلالی که با یک خشکسالی ناپدید می شود، به انسان احساس ناپایداری جهان را القا می کند. این حالت ناشی از شرایط جغرافیایی به اضافه حملات اقوام بیگانه از مهم ترین عوامل عقب ماندگی ماست، بعد دورانهای ادغام و آمیختگی بوده که خونین ترین و هولناک ترین قسمت های تاریخ ایران است، دگرگونی های پیاپی یکنوع حالت سطحی نگری در روحیه ایرانی بوجود آورده است. ایرانی برایش عمق کار مهم نیست چون به فردایش اعتقادی ندارد. برای حال زندگی می کند و چو فردا شود فکر فردا کند! حتی هنر ایرانی نه برای گذشته و آینده که برای تسکین دل خودش است! طرح های هنری ما در کاشی یا فرش را ببینید. گل و بته هایی که بطرز دل انگیزی گویی از ازل تا ابد در هم پیچیده اند، این نقش های اسلیمی که حداکثر دگرگونی را در چشم انداز می آ ورند، هیچکدام ریشه ندارند. همه مثل همان لعاب کاشی هایمان سطحی هستند.
ایرانی یعنی تنها! ما هرکدام در دنیایمان زورق تنهای فرساینده ای هستیم که سعی می کنیم آن را به ساحل برسانیم و موفق نمی شویم. چون با خودمان کنار نمی آییم. نمی توانیم خودمان را از آن گذشته شکسته و بسته رها کنیم. دلتنگی های ما را پایانی نیست! برای ما هیچ چیزی گرد فراموشی نمی گیرد. بنابراین همیشه افسرده، همیشه غمگین و همیشه عاشق هستیم. ولی عشقمان هم شاد نیست. چون حتی در عشق هم مثل همه جای دیگر زود تصمیم گرفته ایم! در زندگی یا سیاست نگاه ما به پدیده ها دیالکتیک [تحلیلی] نیست. در اروپا مردم به طبیعت و شرایط اجتماعی اعتماد داشتند و در روستاهایشان بناهای 700 ساله درست می کردند، در روستاهای ما مردم به فردایشان امید نداشتند چه برسد به 700 سال دیگر فکر کنند! همین باعث بوجود آمدن این روحیه اروپایی شده که وقتی ایده ای دارد تا آخر به دنبال آن می رود. ما ایرانی ها همیشه آبستن هزاران ایده هستیم. برخی را اصلا اجازه نمی دهیم متولد شوند، بعضی را بعد از تولد می کشیم و چند تای دیگر را هم شروع نشده تمام می کنیم! فرصت نمی دهیم ایده هایمان درست و بجا زاییده و پرورده شوند. همانطور که طبیعت به ما فرصت نداده، شاید برای همین است که همیشه عجله داریم. می خواهیم زود جلو برویم و قال قضیه را کنیم. حتی در انقلاب هم زود از یک سو به سمت دیگر میرویم و عملا درجا میزنیم. چون انگیزه هایمان سطحی و مقطعی هستند.
شما که هزار توی تاریخ ایران را کنکاش کرده اید می توانید به ما بگویید که اشتباهات فرهنگی و رفتاری ما در چیست و گیرهایمان در کجاست؟ در جایی اصطلاح "هویت منفی ملی" را بکار بردید.
شما تنها نیستید که این را می پرسید. جلوه های باشکوه تمدن گذشته همیشه در مقال چشمان ماست. سال هاست که ایرانیها مشتاق آنند که با علل پیشرفت ها و عقب ماندگی ها آشنا شوند. رفتارها و نگرش های تاریخی ما در این میان نقش مهمی دارد. در هر برهه ای از تاریخ در ایران اتفاقی افتاده که به افکار عمومی هنجار و آهنگ دیگری داده است. برخی اشتباهات همینطوری بر سرزبانمان افتاده است. مثل اینکه مکتب نرفته و خط ننوشته می توانیم مساله آموز باشیم و خود را هفت خط هم بنامیم! تاریخ مردم که هرگز نوشته نشده ولی تاریخ بزرگان ایران لبالب است از قهرمان کشی، نخبه کشی، نامردی، حسادت و تکروی، دسیسه و خیانت! تاریخ شاهانی است که پسران خود را می کشتند و نزدیکانشان را کور می کردند و افتخارشان در این بود که از کشته، پشته بسازند! اگر گاندی را اروپا در هندوستان کشت، منصور را خودمان در ایران بر سردار کردیم. قاتلان ما هیچوقت بیرون از مرزها نبوده اند! زندگی قهرمانان ملی تاریخ ما ابومسلم، افشین، بابک، مازیار را که می خوانید می بینید هر یک در مقطعی به هموطنان خود خیانت کرده، آن دیگری را به کشتن داده و در جشن مرگ او پای کوبی کرده است! در ایران هیچ درباری نبوده که در درونش دائم دسیسه و خطر کودتا نباشد. اصلا کار به انتقاد مردم و شکل گیری مبارزه نمی رسید چون خودشان همدیگر را برکنار می کردند! محفل های شاهانه یا افکار عمومی مردم هنوز شکل نگرفته دگرگون می شد! شاید اینکه به تجربه اعتماد لازم را نداریم ریشه در همین دگرگونی مداوم دارد. به خاطر همین حذف مدام تجربه است که منحنی تاریخ ما رو به نزول داشته و دوره به دوره از میزان صدور تجربه های ما به جهان کاسته شده است. بعد هم فسادی که از زمان سلطه اعراب در ایران همه گیر شد ما هنوز داریم چوب آن فساد را می خوریم. دو خانواده عرب 650 سال برجهان اسلام و ایران فرمان راندند و تقریبا همه امیرمومنان از فاسدترین، رذل ترین و گاه احمق ترین مردان جهان بودند. آنها متولیانی مانند خود را بر مناطق مختلف ایران گماردند که تخصصی جز مال اندوزی و چرب کردن ریش خلفا نداشتند. بویژه خلفای بنی امیه الگوهای بسیار بدی برای امیران محلی ایران شدند و فساد حکومتی را در ایران نهادینه کردند. زورگویی، چپاول، رشوه... شیوه های یادگار مانده حکومت اعراب در ایران است. حتی مغولها و ایلخانان که دانشگاهها را ویران کردند و کتابها را سوزاندند و استادان و دانشجویان را از زیر تیغ گذراندند تا این حد از نظر معنوی به ایران آسیب نزدند.
می دانیم که در تاریخ هیج چیز ناگهان شروع یا تمام نمی شود ولی می توانید از دو مقطع دقیق تاریخی برای طلوع و انحطاط امپراطوری ایران نام ببرید؟
ایران به معنای امروزی آن از اتحاد دو قوم بزرگ ماد و پارس شکل گرفت و رشد و اعتلا پیدا کرد و با حکومت هخامنشان و کوروش به اوج خود رسید. ناگفته نماند که شرایط منطقه ای زمان کوروش آمادگی ظهور امپراطوری را داشت. قدرت های لیدی در آسیای صغیر، یونان و روم و ... در اوج ضعف خود بودند و کوروش با کمک روحیه بخشنده ای که قبل از آن از هیچ فاتحی دیده نشده بود توانست ایرانی ها را صاحب اختیار آسیا کند! ولی درضمن امپراطوری کوروش میراث پر دردسری برای بازماندگانش بود! درحکومت ساسانیان با حمله اعراب امپراطوری برای همیشه از هم فرو پاشید. ولی این واقعیت را نادیده نگیریم که حمله اعراب، تیر خلاصی بر پیکره در حال انحطاط بود. جامعه ایران در اواخر حکومت ساسانیان به شدت طبقاتی بود، دین گوهره معنوی خود را از دست داده بود و دولتی شده بود، مغان زرتشتی اصل تفکرساده و روشن زرتشت را به صورت مراسم آیینی در آورده بودند، خرافات را به همراه دین وارد جامعه کرده و به مردم جوامع مختلف برای تغییر مذهب فشار آورده بودند. همین واژه مجیک - ماژیک- معادل مغان و مغانه زرتشتی است که از وضعیت آن زمان خبر میدهد! ایرانیها پیش از اعراب از خوشان شکست خورده بودند! حالا فکر کنید پیدایش اسلام و توسعه برق آسای آن از آندلس تا اندونزی، حرکت مشتی مغول از کویرهای برف مغولستان به سوی غرب و انقراض بغداد و حکومت 650 ساله بنی امیه و بنی عباس به دست ایشان و دهها حوادث بزرگ و کوچک از این دست هم وجود داشته است. اگر این نظریه عمومی درست باشد که فلات ایران پل پیوند شرق به غرب است، باید بپذیریم که سرزمین ایران پرسرگذشت ترین نقطه جهان است. ما همه آن چیزهایی را تجریه کرده ایم که همه بشریت در طول تاریخ جهان تجربه کرده و این حوادث ما را عقب انداخته است. تنها در زمان صفویه بود که ایران توانست قسمتی از هویت گمشده خود را بیابد و نام ایران دوباره زنده شود. پس از فروپاشی فرمانروایی ساسانیان تا اعتلای ایران به فرمانروایی واحد زمان شاه اسماعیل صفوی در هر بخش ایران سلسله ای حکم می راند. برای نمونه در اوج عصر ملی گرایی فردوسی، دستکم سه سلسله صفاریان، سامانیان و غزنویان با هم حکومت می کردند و بر سر لحاف ملا می جنگیدند!
با وجود ایران توانسته خو د را در تمام این دوران ها حفظ کند. آیا به نظر شما این مقاومت و پایداری را از کجا داریم، از جغرافیا که باعث کوچ نشینی و حرکت دائم قبایل و ایل ها می شده یا همان فضیلتی که پایه فرهنگ ایران است؟
هردو! حتی روحیه تساهل و تسامح ما اینجا بدرد خورد! مقاومت ایران در طول تاریخ بی مانند بوده است! ایرانیها پس از شکست هم میدانی برای تاخت و تاز فرهنگی اقوام بیگانه باز نگذاشتند. قبل از اعراب، یونانیها حدود هزار سال با ایران جنگ و گریز و معاملات اقتصادی و تبادل فرهنگی داشتند و حتی دردورانی 200 سال در ایران حکومت کردند ولی بیش از چند واژه یونانی وارد زبان ما نشد. اسکندر برای هلنیزه کردن ایران حمله کرد ولی خودش برای همیشه ماندگار شد! ایران نه تنها از لحاظ معنوی که از لحاظ مادی هم بسیار غنی و ثروتمند بوده و بارها مورد غارت قرار گرفته است. همه شهرهای تاریخی یک یا چندین بار دستخوش چپاول و کشتار خودی و بیگانه شده اما آنچه به سر پارسه یا تخت جمشید نازپرورده و بی تجربه آمد داغ ویژه خود را دارد. دیودور می نویسد: "در آن روزگار در زیر آفتاب جهان، شهری به ثروت و زیبایی پارسه نبود. شهری که هرگز پای هیچ دشمنی رابه خود ندیده بود وبرای دو سده ثروت بیش از 20 سرزمین جهان باستان را به خود مکیده و زیر سقف های خود انباشته بود. بیشتر مردان شهر که به میمنت پارسی بودن از پرداخت مالیات معاف بودند به چهارسوی جهان سفر کرده و تحفه ای آورده بودند... وقتی سربازان مقدونیایی به پارسه حمله کردند و وارد خانه های انباشته از ثروت شدند همه اعضای خانواده ها را کشتند و هرآنچه خواستند از آن خود کردند. ایرانی هایی که نمی خواستند به دست دشمن بیفتند با اعضای خانواده پوشیده در لباس های فاخر، دست در دست هم خود را ازعمارات بلند به پایین می انداختند. میزان طلا و نقره، پارچه های ارغوانی و اشیای نفیس را نمی شد تخمین زد. مقدونیهای آزمند در حین غارت همدیگر را می کشتند، سرودست یکدیگر را می شکستند و زنانی که زنده مانده بودند را می ربودند ..." شهر پارسه بعد از آتش سوزی و غارت از بین رفت و از آن بجز خرابه های تخت جمشید، چیزی به جا نماند.
یعنی در دوران تسلط یونانیهای شهرنشین چیزی در ایران ساخته نشد یا تغییری در رفتار سیاسی ما بوجود نیامد؟
یونانیها در مقابل آنهمه خرابی که ببار آوردند چند اسکندریه ساختند که از آنها فقط یک ده سولقون مانده که یادگار دوران سلوکی هاست. در حالیکه در مصر، دومین شهر بزرگ و در ترکیه چهارمین بندر بزرگ، اسکندریه نام دارد! با استیلای یونانیان در رفتار بلندپایگان ایرانی تغییر که بوجود نیامد که هیچ، تازه اسکندرخوی شاهان ایرانی را به خود گرفت و ایرانی شد! بعدها دوباره ایرانی ها از این شیوه برای مقابله با استیلای بیگانگان بارها استفاده کردند ولی با اعراب مسئله فرق داشت. این فقط ما نبودیم که مبهوت شدیم! پیروزی اسلام شگفت آور بود. در مدت کوتاهی بین النهرین باستان پایتخت اعراب بادیه نشین و شاعر مسلک شد! امپراطوری روم شرقی با سلطان محمد فاتح برای همیشه از صفحه تاریخ محو شد. کلیسای ایا صوفیه در قلب قسطنطنیه تبدیل به مسجد شد! سرزمین فراعنه بدون مقاومت تسلیم شد و بعد با فاطمیان خود کاسه داغ تر از آش شدند! اسلام در عرض 50 سال از شرق تا هند و اندونزی و از غرب تا اسپانیا را فتح کرد. همان اسپانیایی که چندی بعد پا به پای انگلستان نیمی از جهان را بلعید! با اینهمه ایرانی ها تا آنجا که توانستند در مقابل اعراب مقاومت معنوی کردند. شما همین زبان فارسی را ببینید که نه تنها در مقابل عربی کوتاه نیامد که با گرفتن لغات فراوان از آن غنی تر شد! ایران بلافاصله به درون دستگاه سیاسی خلافت نفوذ کرد. تعداد بیشمار وزرا، ادیبان و کاتبان ایرانی دستگاه خلافت، انتخاب بغداد [بغ-داد] به عنوان پایتخت و خلق شیعه، همه حکایت از نفوذ مادی و معنوی ایرانی ها دارد. با همان جادوی مجذوب کننده ایرانی که همه چیز را به خود می گیرد و رنگ خود را برای همیشه به پیرامونش می زند. در مجموع ما به اطرافمان بیشتر داده ایم تا گرفته باشیم. اگر از حکومت هزاران ساله اقوام بیگانه جز چند بنای انگشت شمار در ایران بجا نمانده ولی در تمام مناطق آسیای مرکزی، آسیای صغیر، آسیای مقدم، قفقاز، بخش هایی از شبه قاره هند و باریکه ای از چین و نیمی از ترکستان، هنوز یک سوم نام آبادی های این سرزمین ها ایرانی است که نشان از حضور دراز مدت فرهنگی و معنوی ایرانی ها دارد. اینها غیر از میراث های دیگر ما در این مناطق است.
غیر از علوم، هنر و ادبیات که 80 درصد انتقال فرهنگ ایران از طریق آن و شفاها انجام میشود از نمونه های اندیشه ایرانی چه مثالی دارید؟
عرفان! عرفان ایرانی که بی تردید یکی از زیباترین پدیده های فرهنگی جهان است و برآیند بی مانند و باشکوهی است از گفتگوی دین داران و فیلسوفان در مدنیت بشری. عرفان ایرانی که بعدها عرفان اسلامی را بوجود آورد درواقع سازش دین و فلسفه است که هیچ جا و زمان دیگری در تاریخ اندیشه بشری اتفاق نیفتاده است. تنها در عرفان است که دین زیباتر از فلسفه است. و فسلفه نیز که هیچ گاه برای پرسش های منطقی اش جوابی نیافته در کنار عارفان به آسایش نسبی دست می یابد. اگرچه که بعد این عرفان ایرانی پناهگاهی می شود تا جان اندیشمند ایرانی در دوران های تاریک فکری و مدنیت ایران در آن بماند و در رویای خود با زبانی مستعار از سست عنصران و دیوان و ددان دل گرفته و ملول در پی یافتن انسان برود. غافل از اینکه با رقصی در میانه میدان ناکجا آباد خیالی، دست کسی به دامن انسان نخواهد رسید.
در مجموع عرفان، عصاره تاریخی همه تفکر ماست. حالا دلیلش یا حمله مغول باشد که دلمان را چنان آزرد و بیمار کرد که پس از آن شفای خود را فقط در عرفان یافتیم یا توان تفکرمان به پایان ظرفیت خود رسید، دیگر در تولید اندیشه متوقف شدیم.
تشیع را اسلام ایرانی گفتید، کمی توضیح می دهید؟
مذهب شیعه علاوه بر نقش دینی خود آیینه تمام نمایی از شیفتگی ها، عواطف و خلق وخوی ایرانی است که گویی با در گذشت پیامبر فرصت نمود یافت. در ایران هیچ هنجاری، ایرانی تر از شیعه نیست! کوشش بیهوده ای است اگر در جهان به دنبال مردمی باشیم که به اندازه ایرانی بدون هیچگونه فشار دولتی در عزای خاندانی از ملیت دیگر خود را سیاهپوش کرده، اشک ریخته و بر سر و سینه اش کوبیده، برای زیارت قبور آنها رنج سفر را به خود هموار و اموال و اطعام خود را وقف آنها کرده باشد. اسلام بدون تشیع نمی توانست عطش دینداری ایرانی را فرو بنشاند. البته شیفتگی دینی ایرانی ها سابقه دار است. نخستین خبرهایی که از آیین های دینی ایران باستان داریم حاکی از مراسم بسیار افراطی مهرپرستان است که جاذبه آن تا سده ها اروپاییان را به خود مشغول کرده بود. در تاریخ باستان ایران جشن های آیینی و گروهی و فرورفتن در خلسه و از خود بیخود شدن برای رسیدن به باور درونی رایج بوده است. تشیع برگردان اسلام ایرانی است در سرزمین مهرپرستان! ایرانیها وقتی اصطلاح "شاه مردان" یا "شهسوار اسلام" را بکار می برند، نا خودآگاه مورخ می شوند. ما خودمان هم نمی دانیم چقدر شیفته تاریخ هستیم و نادانی از میزان شیفتگی نمی کاهد! همینکه امام حسین را داماد خود می دانیم نشانه ای از روحیه ایرانی است. ناگفته نماند که همین تشیع دوبار به نحو تعیین کننده ای استقلال ایرانیان و رهایی از یوغ بیگانگان را برایمان فراهم آورده است. یکبار فشار شیعه، بنی امیه را سرنگون کرد و ایرانی ها را به فرمانروایان واقعی جهان اسلام تبدیل کرد و یکبار زمان صفویه که شیعه توسط خاندانی ترک و سنی شکل گرفت و توانست وحدت فراموش شده ملی را به ما بازگرداند.
وضعیت حقوق بشر در ایران باستان چگونه بوده؟ میدانیم که در خاورمیانه و بخصوص بین النهرین [عراق فعلی] همیشه وحشیانه ترین شکنجه ها رواج داشته است. بخشش کم ومجازات ها بسیار سنگین بوده و کسی جز شاه حق زندگی نداشته است. ولی در ضمن لوحه حقوق بشر کورش در اولین تجربه فدراتیو بشری را هم داریم.
آنچه در لوحه های مورد اشاره شماست حق آزادی ادیان و رسوم کشورهای مغلوب به رسمیت شناخته شده است. علاوه بر آنها در سنگ نوشته های هنگام ساخت تخت جمشید به تعداد کارگران زن و مرد، میزان جیره غذایی، زمان استراحت و حتی به مرخصی زایمان برای زنان و مهد کودک کودکان اشاره شده است. در مجموع رعایت حقوق بشر به نگرش مردم و حکومت ها ربط دارد. ما در ایران حکومت هایی مثل اشکانیان را داریم که بیش از 450 سال در مقابل یونانیان و سلوکیان ایستاده و نگهبانان و مرزبانان ناپیدای فرهنگ، مدنیت و استقلال ایران بوده اند و خوی پر از گذشت و عیارانه آنها از میان غبار تاریخ پیداست. اشکانیان میدان گسترده و همواری برای اندیشه ها، مذاهب و برداشتهای خصوصی مردم درست کرده بودند که اگر برجای می ماند سرانجام به تساوی حقوق حاکم و محکوم در مدنیت ایران می انجامید. در همین زمان بود که میترا، خدای دوستی، صلح و درستی پیمان که در واقع سفیر فرهنگی ما در اروپا بود تا رومانی نفوذ کرد. سقوط اشکانیان موجب تحول عظیم دینی-اجتماعی شد. پس از آنها ساسانیان کوشیدند برای دستیابی به یک حکومت مرکزی، دین رامحمل کنند و با ساختن پرستشگاه های یکنواخت، سرزمین های پهناور امپراطوری را زیر یوغ خود درآورند. در کتیبه های مغان زرتشتی این دوره حرف از شکستن سرو دست مخالفان مذهبی است! رفتارهای آنها از نظر مدنی چنان آسیبی به گوهر و بدنه فرهنگ ومدنیت ایران وارد کرد که هنوز هم نشانه های آن به چشم می خورد. هم چنین ایران برای سده ها مهد علم و ادب و اندیشه بوده است و ما شاهد نمونه های همزیستی مسالمت آمیز اهل علم در کنار یکدیگر هستیم. دانشگاه جندی شاپور که در زمان شاپور اول بنا و زمان انوشیروان رسما تاسیس شد و شکل دانشگاهی به خود گرفت با یک میلیون جلد کتاب خطی و صدها استاد، پذیرای دانشمندان و طلاب ملل مختلف بود، در گندی شاپور بیمارستانی داشتیم که حدود 300 سال فعال بود و یکی از تاسیسات جانبی دانشکده پزشکی به شمار میرفت! و البته همه اینها با حملات پیاپی مغولها به ویرانه تبدیل شد. آنچه از فرهنگ و نه از سنگ نوشته ها در می یابیم این است که ایرانی ها همیشه مهربان بوده اند، آنقدر که گاه به افراط در تعارف و سماجت می انجامد!
در تایید صحبت قبلی شما در خارج از ایران می گویند "ایرانیها تنها مردمانی هستند که هیچ دولتی برایشان خبرچین نمی گذارد چون خودشان همه چیز یکدیگر را لو می دهند!" ولی ملت های دیگر هم نکات مثبت و منفی دارند. شما در کتاب "ترازوی هزار کفه" نوشته اید یک پای رنسانس اروپا بر دوش جاهلان اروپایی و پای دیگرش بر گرده خردمندان شرقی ماست. پس چرا ما نتوانستیم به پای آنها برسیم؟
دو پدیده بزرگ غرب رنسانس و مارکسیسم هستند. مارکسیسم حاصل رنسانس است و رنسانس اروپا مدیون اسلام و فرهنگ ایرانی جهان اسلام است. ایرانیان تازه مسلمان شده برای یادگیری علم از خود شور فراوان نشان دادند. با اینکه زمان حمله عمر به ایران هزاران جلد کتاب سوزانده و در آب ریخته شد ولی سده های اول پس از اسلام دوران رشد اندیشه ایرانی ها بود و علم را که مغان زرتشتی به تبعید فرستاده بودند دوباره بازگرداندند. بیشتر دانشمندان جهان اسلام اگر ایرانی یا ایرانی تبار نبودند حداقل استاد ایرانی داشتند! در عصر میانه تاریک که اروپا گالیله را محاکمه میکرد نخستین رصد خانه های جهان در جندی شاپور و مراغه و بغداد قائل به کرویت زمین بودند! نقش ایرانیان در شیمی [کیمیا]، در جبر، نجوم، طب، فلسفه، ... غیر قابل انکار است. همین ها باعث شد که دانشمند عربی مانند ابن خلدون بگوید علوم عقلی اصلا در ایران پرورش یافته است. ولی ما از سده پنجم به خواب رفتیم و همراه ما جهان اسلام نیز به خواب فرورفت ولی اروپا بیدار شد. بعد از آن نه حکومت صفویه و نه امپراطوری عثمانی نتوانستند آن باروری فرهنگی جهان اسلام را زنده کنند. ایرانیها با آسیب هایی که خوردند نتوانستند میوه رستاخیز مدنی و علمی خود را به هنگام بچینند و عصاره این میوه از راه جهان اسلام به کام اروپایی ها رسید. امتیاز اروپایی ها در این بود که به محض رهایی از چنگال قرون وسطی تکبری از خود نشان ندادند و هر آنچه از دانش مشرق زمین را که توانستند گرفتند و هضم کردند. همانطور که میبینید دانش بشری مرهون جرقه های اندیشه ماست ولی ما هیچگاه رغبت نکرده ایم با درنگ در جرقه هایمان آتش به پا کنیم. حتی در این سرزمین آتشبازان! شاید چون به خودمان اطمینان و اعتماد نداریم. شرائط را ناپایدار می بینیم. طبیعت و حوادثی که بر سر ما رفته به ما فرصت پرداختن به اینها را نداده است. همه این رفتارها از تاریخی پردرد و ماجرا می آید. ولی بهرحال وجود دارد و باید فکری برایشان کرد! جالب اینجاست که برخی از آنها مسائل خیلی ساده ای هم هستند و توانایی اش را داریم! برای مثال هیچ ملتی نمی تواند خودش را مثل ما آداپته کند ولی آن را هم سرسری انجام می دهیم. الان حدود 100 سال است که قاشق و چنگال و به همراه آن آداب غذا خوردن از ظرف عمومی وارد ایران شده است. هنوز شما در میهمانیها چه در داخل و چه در خارج کشور شاهد این هستید که افراد قاشق دهان کرده خود را در ظرف عمومی می کنند. با دهان پر از غذا حرف می زنند و با دست های چرب سلام علیک و روبوسی می کنند! سرزمینی که مهد علم و هنر بوده الان شما به زحمت میتوانید در شهرهایش یک علم گاز صاف یا یک دریچه کولر قرینه پیدا کنید! آیا نمی توانیم این مسائل ساده را یاد بگیریم یا نمی خواهیم؟ اینها گرفتاری های ماست. روحیه سهل انگارمان به دنبال خود بی اعتمادی و ترس می آورد، بعد دائم در نگرانی و وحشت زندگی می کنیم. به نیروهای خودمان اعتماد نداریم. باور نداریم که روزی از لحاظ علم و تمدن، اروپای خوشگل حتی به گرد پای ما هم نمی رسید. فقر و یاس ما حتی در باور کردن حقایق چشم گیر است! آنقدر که به برنج طارم و کباب ایرانی اطمینان داریم، به برتری خود در هیچ زمینه ای باور نداریم. همه اینها انگار جزو طبیعت ثانوی مان شده است.
میدانیم که تغییرات فرهنگی کند هستند و حداقل 1000 سال طول میکشد تا یک رفتار در درون ملتی نهادینه یا خارج شود. ولی با رشد ارتباطات جمعی وبا کمک آن "خرد"ی که پایه فرهنگ ایرانی است میتوان طبیعت ثانوی را تغییر داد.
بله ولی خیلی سخت است. با اینکه حیات عقلی و فکری ایرانی همیشه زنده بوده ولی خاطرات تلخ بی شماری ما را از خود بیگانه کرده است. مخصوصا حالا که ایرانیها بیش از هر زمان دیگری با کلمات زشت و ناروا به خودشان می تازند. روحیه ها چنان ضعیف شده که کسی را یارای دفاع نیست. ابتدای گفتگویمان اشاره کردم که ایرانیها قبل از آنکه از اعراب شکست بخورند از خودشان شکست خورده بودند وگرنه می توانستند گوهر اسلام-برابری و برادری را بگیرند و زیر بار حکومت فاسد اعراب نروند. راستش برای من شکست از اعراب مهم نیست، از خودمان است که اهمیت دارد. داستان این شکست اگر کهنه شده بود حرفی برای گفتن نبود اما مسئله اینجاست که بیشتر ویژگی های اخلاقی دوره پایانی حکومت ساسانیان در ایران ماندگار شده اند. این میراث هنوز در حال آلوده کردن دامان ماست! دروغ و اطلاع رسانی چاپلوسانه، تبعید عقل از زندگی روزانه و واگذاری آن به خرافات! باور به نیروهای غیبی، جادو، ریا و دورویی و نیرنگ، تفتیش عقاید و حتی این تفکر که حکومت، موهبتی الهی است و حکام نماینده خدا هستند میراث آنهاست! حتی مرد بزرگی مثل امیرکبیر بزرگمرد دوران قاجار کلمات نوکر و چاکر از دهانش نمی افتاد! ولی من شخصا یکی از ریشه های مسائل اجتماعی که ما را به برهوت کشانده در ناآشنایی و بی اعتنایی به خودمان می دانم. ما نباید 2300 سال بی تفاوت در کنار تخت جمشید زندگی می کردیم تا غربیها بیایند و بارگاه به گل نشسته ما را برایمان کشف کنند و در عوض ما، مظاهر پوشالی تمدن آنها را ستایش کنیم! روحیه آسان گیری مسائل، ظاهربینی، نبود نظم که در ایران دارد به فاجعه می انجامد، اینها مسائل ماست. البته هنوز فرصت هست ولی ترسم از این است که زمان بگذرد دیگر توان رسیدن به قافله را نداشته باشیم و برای ابد در برهوت بمانیم.
آخرین و مهم ترین سوال هم همین بود که به آن اشاره کردید، آیا اکنون که ایران در یکی از نقاط عطف حیات معنوی و جغرافیایی خود قرار دارد وقت و اندیشه آن را داریم که یک خانه تکانی فرهنگی انجام دهیم، امید آن هست که با همکاری کشوری مطابق میل خود بسازیم و به جایگاه گذشته برگردیم؟
اول اینکه ایران همیشه در نقطه عطف و بحران بوده است و در مورد قسمت دوم سوال شما من عمیقا اعتقاد دارم که ما به یک آشتی درونی ملی نیاز داریم. ما قبل از آنکه با جهان به گفتگو بنشینیم باید ریشه های سکوت ویرانگر و طولانی خود را دریابیم. تاحالا بجای برداشتن مهر از این راز، همیشه سعی کرده ایم گناه شکست خود را به گردن دشمن نادیدنی و خارجی و همیشگی بیاندازیم. اکنون که داریم بیدار می شویم باید تکرار خطاهای گذشته به حداقل برسد. زمانیکه ایرانیهای دل خسته، دلبستگی بیشتری به تاریخ خودنشان دهند و بجای فرار اندیشه کنند و تکلیفشان را با خود روشن کنند. برای مشکلات خود راه حل بومی پیدا کنند می توانند کشورشان را هم بسازند. ظاهرا ما مردمی هستیم که به کوچ کردن را بیشتر از ساختن خانه پدری خوش داریم. به ماندگار شدن بی علاقه ایم. شما از امید گفتید ولی فکر می کنم ما کوشش و حرکت می خواهیم تا بتوانیم یواش یواش سرجای خود برگردیم. دوباره به سمت خردگرایی برویم. انتظار معجزه ناگهانی هم نداشته باشیم. یادمان باشد که هر دوره تاریخ، حاصل منطقی دوره قبل از خود است. با اینحال خصیصه بلند پروازی ایرانی و میل به کوشش و تعالی ما برای رسیدن به هدف می تواند روند تغییرات را سریع کند. اگر ایرانی ها یک بار قادر به تکان دادن گهواره تمدن آسیا بوده اند، حتما بار دیگر نیز توان آن را خواهند داشت. اگر چنین روزی رسید یادمان باشد که این بار خطای تاریخی اروپا در پرداختن به دانش بشری را تکرار نکنیم و به عامل انسان و معنویت او بیشتر بها دهیم.
استاد عزیز با تشکر، فرصت گفتگو تمام شده فقط بگویید ما الان دقیقا در کجای تاریخ هستیم؟
ما الان در قلب تاریخ هستیم. چون داریم می تپیم!
---------------------------------------
اين تصنيف را در وبلاگ پربار آوازهای روزانه ديدم. حدوداً قرنی پيش سروده و اجرا شده است اما سخنش هنوز رنگ کهنگی نگرفته است. ديدم به مطالبی که در وبلاگ گاهگداری می نويسم کم ربط نيست٬ آنرا به شيوه اصل در وبلاگ مذکور در اينجا آوردم. برای شنيدن تصنيف با اجرای صاحب وبلاگ آوازهای روزانه در فرمت های ذکر شده روی علايم آن کليک کنيد.
|
تصنیف دشتی - در ملک ایران | |
|
در ملک ایران ، وین مهد شیران ز معرفت دوریم به جهلُ مستوریم ایرانی بد از اول جهانگیر ز علم و تدبیر شما نظام و شمشیر شما عصری که دنیا در انقلاب است بیدارُ باید دمی شدن از خواب غفلت ز جای خود خیزید به هم بیاویزید غم تا چند فغان و ناله تا کی کجا کند چاره تیغ فغان و فریاد دریغ ز علم و تدبیر شما نظام و شمشیر شما (مرحوم محمد علی امیر جاهد) |
|
| اگر اشتباه نکنم آهنگ این تصنیف ساخته مرحوم علی اکبر خان شهنازی است که مرحوم امیر جاهد روی آن شعر گذاشته ، مانند تصنیف نوع بشر که قبلا خوانده بودم. | |
مطلبی از آقای نبوی ديدم که بازهم به مشکلات رفتاری ما ايرانيان اشاره دارد٬ بی ربط نديدم که گلچينی از آن را اين جا ذکر کنم.
--------
در اين اتفاقاتي که دارد مي افتد، جز اينکه جنگ قدرت در آن نقش مهمي دارد، اما برخي چيزهاي کوچکي که در روحيه ما ايرانيان وجود دارد، و حکومت نيز تا حدي به آن گرفتار است، در نقش دارد، مثلا موارد زير:
رو تو کم مي کنم: ما ايراني هاي عزيز اصلا خوشمان نمي آيد کسي براي مان پرروبازي در بياورد ولي خودمان هم تا حد مرگ دست از پرروبازي برنمي داريم، حتي اگر بدانيم در دعوا شکست مي خوريم و بعدا بدجوري روي مان کم مي شود، ترجيح مي دهيم زنده نباشيم تا آن روز را نبينيم.
انشاء الله يه جوري مي شه: ما هميشه فکر مي کنيم بعدا اتفاقي مي افتد که به نفع ماست، حتي اگر صدبار هم آن اتفاق نيفتاده باشد. ما مي توانيم برخلاف همه چيزهايي که عقل مان مي گويد تصميمي بگيريم و اميدوار باشيم که يک اتفاقي خارق العاده به نفع ما خواهد افتاد و ما پيروز خواهيم شد.
حرف مرد يکيه: ما سر حرف مان تا آخر مي ايستيم و معتقديم حرف مرد يکي است، حتي اگر مرد هم نباشيم همين اعتقاد را داريم و حتي اگر حرف ما هم نباشد، شوخي شوخي مي افتد گردن مان و يک دفعه باورمان مي شود که ما بوديم که مي گفتيم "انرژي هسته اي حق مسلم ماست."
ما ايراني ها فرق داريم: ما هميشه فکر مي کنيم فرق داريم، اين طبيعي است، اما واقعا معتقديم بهتر از بقيه هستيم، معمولا اين را نمي گوئيم، ولي به آن اعتقاد داريم. معتقديم اگر با همه دنيا هم بجنگيم، حتما ما پيروز مي شويم و اگر هم پيروز نشويم هرگز نخواهيم گفت که شکست خورديم.
اول شما بفرمائيد: به نظر من اکثر سياستمداران کشور به اين نتيجه رسيده اند که بايد جلوي اين وضعيت را گرفت، همه شان هم در مورد اينکه وضع خطرناک است اتفاق نظر دارند، همه شان هم مي دانند که بايد يک نفر جلوي اين وضع را بگيرد، اما همه منتظرند يکي ديگر شروع کند... تا همگي بريزند سرش و فحشش بدهند و غیرت نمائی کنند. اين تعارف بطور تاريخي و تا مرز نابودي همه چيز ادامه دارد.
نون ما توي دعواست: متاسفانه ايرانيان جزو ملت هايي هستند که اصلا از جنگيدن با خارجي نمي ترسند، نه اينکه خودشان بروند و بجنگند، بلکه وضع را به جايي مي کشانند که يک عده دیگر بروند و بجنگند.
--------