بی وطن، بی ریشه

دیدن ایرانیان عزیز در این ور دنیا هم عالمی دارد؛ کمی که از رفتارها انتقاد می کنی داد ایران دوستی و ایران پرستی می دهند. کمی که بحث جدی می شود و از آن ها منبع و سند گفتارها را می خواهی می بینی که چقدر بی منبع حرف می زنند و تصورات خودشان را حق مطلق می پندارند.
سخت است که اذعان کنم اکثر ایرانیان اینجا به موجوداتی بیوطن مبدل شده اند، نه در ایران قابلیت زندگی دارند، نه جذب جامعه مهمان شده اند.هر جا که هستند از جای دیگر دم می زنند و دم از دلتنگی می زنند.(صحبت از ایرانیان موفق نیست که آن ها مسلم است که با موفقیت جذب جامعه میزبان شده اند).
خیلی دیگر هم که آدم هایی شده‌اند بی ریشه.وقتی با آن ها طرف صحبت می شوی می بینی از ایرانی بودن تنها فارسی حرف زدن را دارند. وقتی مسایل ساده ای را از آن ها می پرسی می فهمی چقدر از مساله پرتند و کل اطلاعاتشان به مطالب ژورنالیستی و ایمیل های فورواردی(!) محدود می شود. یادم نمی رود که در رستوران افغانی یکی از دوستانم با تعجب کشفش را به من می‌گفت که "افغان ها هم فارسی صحبت می کنند؟!". یکی دیگر نمی دانست که گنجوی و خاقانی  در محدوده فعلی ایران زیست نمی کرده اند. هموطنان عزیز وقتی با خارجیان همدم می شوند "داد" از فرهنگ و آداب اصیل ایرانی می زنند؛  دوستی توضیح می داد که بزرگترین آیین ما مراسم نوروزی است و وقتی طرف از او خواست توضیح بدهد جزییات را٬ او گفت در این مراسم ما دور هم جمع می شویم و به دیدار بزرگتر ها می رویم و دو هفته زندگی تعطیل است. آن بنده خدا هم هِی می‌پرسید که کجای این مراسم جالب و منحصر به فرد است. این کارها که چیز عادیی هستند! و دوست ما هم که می گفت قابل توضیح نیست، باید بیایی و ببینی!
این عوام ایرانیان ٬اگر بحث های روشنفکریی می کنند مطابق مد است و آن چه از این طرف و آنطرف جسته گریخته خوانده اند و شنیده اند٬  ناقص تحویل یکدیگر می دهند. اگر احیاناً فیلمی را دیده اند در عالی بودن آن دم می زنند و گویی  که اصلا فیلم بدی به تورشا ن نخورده است. وقتی هم علت جالب بودن و باحال بودن فیلم را می پرسی، ارجاعت می دهند به نظر دیگران و آمارها!
بی وطنی ایرانیان هم ماجرایی است غریب. از کودکی در گوش همه ما خوانده شده که آری٬ جایی هست خارج نام٬ که سزاوار هر چه تمجید و تعریف است و تمام هم و غم ما باید این باشد که به آن برسیم یا شبیه آن شویم. بنابراین همه در حسرت آن بزرگ شده‌ایم- بی تعارف- سالهای زندگی مان را در وطن خودمان در حسرت این خارج خیالی با یاس سر می کنیم. وقتی هم که پایمان به این خارج معهود می‌رسد  البته خبری از آن تعاریف افسانه‌ای نیست و تنها افسوس می‌خوریم که چرا قدر وطن خودمان را ندانسته‌ایم. این اعتراف را کمتر کسانی می کنند که من صریح نوشتم٬ همه جای دنیا آسمان به یکرنگ است: روستاییی که در روستای خود شادمانه زندگی کرده و در حسرت دنیای خیالیی نبوده- شاید هم مطلع نبوده- زندگی سالم تر و شادتری از اکثریت روستاییان شهر رفته یا شهرشنیده دارد٬ حالا همین قیاس را بگیرید و ...
این دو هوایی کردن ما در عرصه دین هم هست٬ فقط اشاره ای می کنم و می گذرم؛ در گوشمان خوانده اند دنیایی هست  ورای این دنیا٬ اگر زندگی این دنیای ما شیرین نیست چه باک که گذراست و اصل آن دنیای معهود است. پس چه باک از تن‌آسایی وتنبلی و دنبال زندگی  خوش دنیوی نرفتن٬ که اصل٬ آن دنیای دیگر است و ما باید تمام هم و غم مان ساختن آن دنیای نادیده باشد فارغ از این دنیا. وضع توسعه یافتگی کشورهای ما هم غیر از این نمی گوید.

راستی اینجا هم چيزهای جالبی نوشته است در همين مورد.

/ 1 نظر / 15 بازدید
کیــــــــــانوش

اشـاره جـالـبی کـردید.. امـا فـقط به عـده خـاصـی از ایـرانـیان (چـه داخـلی چـه خـارجی) بـرمیـگردد و از دید مـن تـعمیم دادنـی نـیست !