طنز ما ایرانیان:

آقای ابراهیم نبوی جایی گفته بود که برای موضوع طنز نویسیشان احتیاج به صرف وقت زیادی ندارند٬ چون هر روزه اتفاقات زیادی در ایران می‌افتد که سرشار از طنز است. من هم اخیراً کمی دقیق شدم دیدم که فعالیت و کارهای ما ایرانیان متاسفانه اغلب بیشتر به شوخی می‌ماند تا چیز دیگر؛ آن قدر هم این چیزها برایمان معمولی شده که دیگر زحمت اندیشیدن به آنها را هم به خودمان نمی ‌دهیم. بگذارید چند نمونه بیاورم...
به کنسرت خواننده‌ای می‌رویم که بعد از بیست و خورده‌ای سال خاموشی در ایران به این ور آب آمده تا با آهنگ های قدیمی خود٬ ما را به فضای نوستالژیک رویاییمان ببرد. خواننده از عامی ترین قشر اجتماع است. تحصیلاتش بزور در حد خواندن و نوشتن است- به دلایلی قابل احترام شاید- از کودکی خاک صحنه خورده و به مدد اطوارو رخسار زیبایش ‍پله های مورد پسند عوام واقع شدن را پیموده‌است و اکنون تمام ایرانیان می‌شناسندش. ناگهان در پایان کنسرت پرچمی بالا می‌برد و آرزوهایی برای مردم ایران. کسی نیست بگوید و یا توجه کند که خانم محترم٬ هنر شما قابل تحسین است٬ اما با چه پیش زمینه ای  چه پرچمی را بالا می‌برید؟ آیا شما فعال سیاسی هستید یا مطالعات شما باعث شده فکر کنید می‌توانید به مردم خط بدهید؟
به مجلس دیگری می‌رویم٬ جلسه گرامیداشت صدمین سال مشروطه در حومه واشنیگتن٬ امریکا. با حضور جمعی سیاسیون ریش سپید و تحصیل کرده مقیم امریکا٬ طرفدار مشروطه سلطنتی. جلوی صحنه تصویر بزرگی از رضاشاه را قرار داده‌اند! شاهی که از مشروطه جز مترسکی باقی نگذاشته بود٬ به گواهی تاریخ و خاطرات دولتمردان او و روزنامه هایی که بعد از سقوط او منتشر می‌شدند. مجلس فرمایشی٬ لوایح امری٬ فرامین ملوکانه و... حالا در سمینار بزرگداشت مشروطه عکس تمام قد او را گذاشته اند. روح رضاشاه اگر آنجا بود از خنده روده بر می‌شد اگر عکسش را می دید در چنان جایگاهی...
به مراسم دیگری می‌رویم. شهری از شهرهای امریکای شمالی با جمعیت ایرانی در خور توجهی. بزرگداشت ۱۸ تیر است و جنبش دانشجویی٬ و یا شاید هم به یاد زندانیان تابستان ۱۳۶۷ فرقی هم مگر می‌کند؟ هدف اعتراض به رژیم حاکم ایران است٬ حالا تحت هر عنوان و بهانه ای. اسم مراسم را هم گذاشته‌اند بادکنک‌های سیاه. عده ای ایرانی جمع شده‌اند و پلاکارد هایی هم همراه آورده اند. دیگرانی هم که رد می‌شوند با تعجب نگاههایی می‌اندازند. حالا سخنران می‌آید. و او کسی نیست جز پرویز صیاد٬ یا همان صمدآقای خودمان٬ نماد صداقت روستایی و عدم مدرنیته در تلویزیون قبل انقلاب. صحبتهایی می‌کند و بادکنک‌های سیاه را در هوا رها می‌کنند. بعد هم مردم سعی می‌کنند با او عکس یادگاری بگیرند‌٬ خودشان هم گیجند که با صمد آقایشان عکس می‌گیرند یا با فعال سیاسیشان!!
وقتی بود بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ خبرنکار مجله پیام امروز رفته بود با دکتر رضا منصوری استاد  دانشکده فیزیک شریف مصاحبه کند. در مورد ۱۸ تیر و از این حرفها. دکتر منصوری هم گفته بود که چرا با من آمدی مصاحبه می‌کنی که من یک فیزیک پیشه هستم و حق ندارم برای عموم نظرات سیاسی بدهم. کلی روضه هم برایش خوانده بود که شما خبرنگاران- مردم ایران- چرا سراغ آدمها را عوضی می‌گیرید٬ از استاد فیزیک می‌خواهید مصاحبه سیاسی کند٬ استاد دانشگاه برای گذران زندگیش مسافر کشی باید کند٬ متخصص درس خوانده اجازه تدریس و تحقیق در دانشگاه ندارد و ...

خارج از دستور:« خبرنگارخارجی میاد تهران٬ میره مسجد٬ می‌بینه همه صف وایستادن واسه غذا ، میگه: مگه اینجا نماز نمیخونن؟ میگن: نماز میخوای برو دانشگاه تهران. میگه: پس دانشجوها کجان؟! میگن: اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداست برو زندان اوین. میگه: مگه دزدا رو نمیبرن زندان؟! میگن: زکی،پس کی مملکت رو اداره کنه؟»

/ 2 نظر / 13 بازدید
على.

عكس آموزش جنسى!

على.

عكس آموزش جنسى!